اختلافات زن و شوهر جوان آنها را به دادگاه خانواده کشاند

زندگی درکشمکش

کامران و مریم وقتی تصمیم گرفتند با هم زندگی کنند، فکر می‌کردند خیلی خوب همدیگر را می‌شناسند، اما مدت کوتاهی که از زندگی‌‌شان گذشت، همه چیز عوض شد. آنها تازه متوجه شدند در انتخاب همسر اشتباه کرده‌اند.
کد خبر: ۶۵۰۲۴۴

این زوج که صاحب یک کافی‌شاپ هستند، برای این‌که طلاق بگیرند به توافق نرسیده‌اند و حالا کامران است که درخواست طلاق را ارائه کرده و می‌گوید دیگر تحمل زندگی با مریم را ندارد.

این دومین بار است که آنها برای برگزاری جلسه دادگاه در مجتمع شماره 2 خانواده حاضر شده‌‌اند. هرچند مریم هم تمایلی به زندگی با شوهرش ندارد، اما درخواست مهریه و نفقه کرده‌است و می‌گوید تا حق و حقوقش را نگیرد، به جدایی رضایت نمی‌دهد.

پرده اول؛ روایت کامران

قبل از ازدواجم با مریم، سه سال با هم رابطه دوستانه داشتیم. از طریق یکی از دوستانمان در یک مهمانی با هم آشنا شدیم و بعد روابط‌مان صمیمی‌تر شد و هر روز با هم بیرون می‌رفتیم. خانواده من و مریم اصلا در مورد ما سختگیر نبودند و در این مدت ما خیلی راحت با هم ارتباط داشتیم و فکر می‌کردیم خیلی خوب همدیگر را می‌شناسیم. چندبار با هم اختلاف پیدا کردیم، اما موضوع با صحبت کردن حل شد. بعد از سه سال تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم، ایده‌ای هم برای زندگی مشترک داشتیم و قرار شد دارایی‌مان را روی هم بگذاریم و یک مغازه بخریم و کافی‌شاپ راه بیندازیم. برای این‌که بتوانیم مغازه خوبی بخریم، مراسم عروسی نگرفتیم و مراسم عقد را هم خیلی ساده برگزار کرده و زندگی‌مان را شروع کردیم. بعد هم مغازه ‌را راه انداختیم. ماه‌های اول همه چیز خیلی خوب بود و هیچ ‌مشکلی نداشتیم و کمی که از ازدواج‌مان گذشت و هردو به زندگی مشترک عادت کردیم، درگیری‌هایمان شروع شد. قرار بود ما در سود کافی‌شاپ شریک باشیم. کار کافه خیلی گرفته ‌بود و درآمد خوبی داشتیم، اما به جای این‌که راحت زندگی کنیم، مریم اصرار می‌کرد پول‌هایمان را جمع‌ کنیم. کم‌کم رابطه ما به هم خورد او مرتب مرا تحقیر می‌کرد. مریم جلوی همه به من توهین و مرا علاف و ولخرج خطاب می‌کرد. دو سال که گذشت، حس کردم دیگر همسرم را دوست ندارم و در ازدواج با او اشتباه کرده‌ام. به مریم گفتم بهتر است از هم جدا شویم و به این همه توهین و تحقیر پایان بدهیم. او قبول نمی‌کرد و می‌گفت اگر قصد جدایی دارم، باید کل کافه را به او بدهم. من هم با این که نیمی از آن سهم او بود، حاضر بودم کل کافه را به او بدهم، اما مریم به جدایی رضایت نمی‌داد و می‌گفت، قصد دارد کافه را در ازای مهریه و نفقه مدتی که در خانه من نبوده از من بگیرد. زمانی که با مریم ازدواج کردم، او می‌دانست پول جمع کردن و اسکناس روی اسکناس گذاشتن را دوست ندارم و اگر پولی داشته‌ باشم، خرج تفریح و سفر می‌کنم، اما بعد بوی پول که به مشامش خورد، دیگر آن آدم قبلی نبود. حتی یک‌بار به او پیشنهاد کردم بچه‌دار شویم، اما قبول نکرد و گفت بچه هزینه دارد و فقط پول آدم را می‌گیرد.

این مریم، همانی نیست که من می‌شناختم. وقتی با هم ارتباط داشتیم دختری آرام و مهربان و یک هنرمند واقعی‌ بود. حتی دکور کافه را هم خودش طراحی و اجرا کرد، اما حالا آن‌قدر اقتصادی فکر می‌کند که دیگر ردی از هنر در وجودش نیست. من پولی ندارم که به مریم بدهم و خودش هم این موضوع را می‌داند. چشمش فقط کافه را گرفته است و اگر بیشتر از این تحت فشار باشم، از همان دارایی‌ام در کافه هم می‌گذرم و از ایران می‌روم و همه چیز را از نو شروع می‌کنم. دیگر تحمل توهین‌های مریم و سرکوفت‌هایش را ندارم. این زندگی، هم ما را عذاب خواهد داد و هم خانواده‌هایمان را که در این مدت کنارمان بوده و کمک‌مان کرده​اند.

پرده دوم؛ روایت مریم

کامران فکر می‌کند همه چیز خیلی راحت‌ تمام می‌شود. آدم‌ها یک روز ازدواج می‌کنند و یک روز هم تصمیم می‌گیرند دیگر ادامه ندهند و از هم جدا شوند، اما این‌طور نیست. آدم‌ها در برابر تصمیمی که گرفته‌اند، مسئول هستند. در طول مدتی که با کامران دوست بودم، هیچ‌وقت از او درخواست نابجایی نداشتم و همیشه سعی کردم به لحاظ مالی او را رعایت کنم. وضع مالی پدر من خوب بود و من به زندگی مرفه عادت کرده‌ بودم، به این‌که سختی نکشم و همیشه نسبت به پول‌هایی که دارم، حساس باشم. وقتی با کامران بیرون می‌رفتیم، من این بیرون رفتن‌ها را به حساب روابط عاشقانه‌مان می‌گذاشتم و فکر می‌کردم فقط با من این‌طور است، اما بعد از ازدواج فهمیدم کامران به تفریح عادت کرده و کارهایش به خاطر من نبوده‌است. کامران همه پولی را که از کافه درمی‌آوردم، خرج دوستانش می‌کند. او بدون این‌که توجه کند من هم با او شریک هستم و پا به ‌پایش در کافه کار می‌کنم، همه درآمدمان را برمی‌داشت و با دوستانش به تفریح می‌رفت.

این کارش مرا بشدت عصبی می​کرد و بارها با هم دعوا کردیم. از این‌که به من به چشم یک کارگر نگاه می‌کرد، ناراحت بودم. با این‌که به کارکردن زیاد عادت نداشتم، اما بشدت تلاش می‌کردم و خودم برای خرید وسایل به بازار می‌رفتم. مثل یک پیشخدمت کار می‌کردم تا کامران مجبور نباشد کسی را استخدام کند و او بیشتر پای صندوق بود.

یک روز در هفته‌ هم مرا در کافه تنها می‌گذاشت و من از دوستانم کمک می‌گرفتم. حتی با این وضع کنار آمدم و یک نفر را استخدام کردم که کمک من باشد. با این‌که کامران می‌دید در چه شرایطی هستم، از وقتی یک نفر دیگر آمد، او هروقت دلش می‌خواست با دوستانش بیرون می‌رفت و تا من معترض می‌شدم، می‌گفت تو آدم خسیسی هستی و من از اول هم همین‌طور بودم. می‌گفت تو پول‌پرست هستی، تفریح نمی‌روی و فقط کار می‌کنی.

من واقعا دوست ندارم از او جدا شوم، اما اگر این خواسته‌ اوست، قبول می‌کنم، فقط به این شرط که همه کافه را به من بدهد چون برای آنجا خیلی زحمت‌ کشیده​ام. خودش می‌داند نفقه و مهریه بهانه ‌است و من فقط می‌خواهم از آنچه دارم، مراقبت کنم و کوتاه هم نمی‌آیم. هرچند بشدت تحت فشار هستم، اما این من بودم که برای کافه زحمت کشیدم و می‌دانم اگر حالا با همین شرایط هم به جدایی رضایت بدهم، کامران برای اذیت کردن من، سهمش را به کسی دیگر می‌فروشد تا من مجبور بشوم از آنجا بروم. او نمی‌خواهد چیزی را که دوست دارم، داشته‌ باشم. کامران فکر می‌کند من باعث شدم خارج نرود در حالی که خانواده‌اش می‌خواستند او در ایران بماند. هربار که با هم جر وبحث می​کنیم، او مرا تحقیر می​کند و می‌گوید تو باعث بدبختی من هستی. هیچ‌ تحقیری بالاتر از این نیست که کسی را نادیده‌ بگیری. من همیشه از طرف شوهرم نادیده گرفته می‌شوم.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

همه چیز پول نیست

عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده

یکی از مهم‌ترین مسائلی که بر خانواده‌ها تاثیر می‌گذارد، مسائل اقتصادی است. وقتی خانواده‌ای گرفتار فقر مالی باشد و نتواند نیازهای اولیه را تامین کند، احتمال شدت گرفتن درگیری و مشاجرات زیاد می​شود و از سوی دیگر زمانی که اقتصاد بر همه شئون و عرصه‌های زندگی سایه بیندازد و همه چیز را تحت تاثیر قرار دهد، باز هم اتفاق خوشایندی رخ نخواهد داد.

به زبان ساده اگرچه بی‌پولی مشکل بزرگی است، اما گذاشتن پول در صدر خواسته‌ها نیز مشکلی بسیار بزرگ تلقی می‌شود. متاسفانه مسائل مالی در جامعه بسیار پررنگ شده و پول جای بسیاری از ارزش‌ها را گرفته است. تفکر صرفا اقتصادی، بدون ملاحظه این‌که زندگی جنبه‌های دیگری نیز دارد، سبب می‌شود افراد با دیگران و اعضای خانواده خود دچار کشمکش شوند. این اتفاق درباره مریم و کامران هم رخ داده است. مریم بیش از حد اقتصادی فکر می‌کند و پول را از همه چیز مهم‌تر می‌داند. از سوی دیگر شوهرش نیز رفتار مناسبی ندارد. او به جای بودن در کنار مریم، وقت خود را با دوستانش می‌گذراند و همین مساله سبب می‌شود زن احساس تنهایی کند و برای پرکردن خلأ‌های موجود، بیش از پیش به پول پناه ببرد.

به هر حال مشکل این زوج، مشکلی غیرقابل حل نیست البته به شرط این‌که آنها بخواهند و برای بازگشت به زندگی مشترک، تمام تلاش‌شان را به کار ببندند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها