متهم مدعی است از نقشه دوستانش برای سرقت خودرو خبر نداشت

فریب دوستانم را خوردم

نام و تاهل: «مجید ـ ب»، مجرد سن: 19سال تحصیلات: ابتدایی اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۶۵۰۲۰۹

مجید خانواده‌ای ندارد، نه خواهر و برادری و نه پدر و مادری. او می‌گوید: «سه ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم هم چند روز قبل از دستگیری‌ام مُرد. حالا هیچ‌کس را در این دنیا ندارم. مادرم زن خوب و مهربانی بود. من هم دوستش داشتم و نمی‌توانم نبودنش را تحمل کنم.»

مادر مجید بعد از فوت همسرش با کارگری در خانه‌های مردم، هزینه زندگی‌ را تامین می‌کرد و پسرش را به مدرسه می‌فرستاد، تا این‌که بیمار شد.

مجید می‌گوید: «آن موقع هنوز خیلی بچه بودم. در کلاس چهارم دبستان درس می‌خواندم. مریضی مادرم خیلی سخت بود، طوری که دیگر نمی‌توانست کار کند. خیلی دلم برایش می‌سوخت. او به خاطر من شوهر نکرده و حالا هم مریض شده بود و دیگر نمی‌توانست کار کند. چاره‌ای نداشتم جز این‌که ترک تحصیل کنم. بعد از آن شروع به کار کردم. سن من کم بود و خیلی سختی می‌کشیدم، ولی چاره‌ای نداشتم. جوشکاری را خیلی زود یاد گرفتم.»

متهم، داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «از آن به بعد من سر کار می‌رفتم و مادرم خانه‌نشین شده بود. هر چقدر حقوق می‌گرفتم، همه‌اش را به مادرم می‌دادم. او خریدهای خانه را انجام می‌داد و اصلا دلم نمی‌خواست لنگ پول بماند. ما سال‌ها این طوری زندگی کردیم و هیچ وقت هم با هم مشکلی نداشتیم، من هم اهل خلاف نبودم و همیشه سرم به کارم گرم بود تا این‌که آن روز به حرف دوستم گوش کردم.»

متهم آهی به نشانه افسوس می‌کشد و ادامه می‌دهد: «مادرم همیشه مرا نصیحت می‌کرد، دنبال دوست و رفیق نباشم. می‌گفت هیچ‌کس خیر و صلاح آدم را نمی‌خواهد و بهتر است به کارت بچسبی تا بتوانی وقتی بزرگ‌تر شدی، برای خودت خانه و زندگی درست کنی. او همیشه دوست داشت داماد شدن مرا ببیند. می‌گفت این تنها آرزوی زندگی‌اش است و غیر از این چیزی نمی‌خواهد، اما به آرزویش نرسید و فوت کرد. من همیشه حواسم بود کاری نکنم که مادرم ناراحت شود، اما چند روز قبل از مرگ او کاری کردم که اصلا خوشش نیامد.

آن روز دو نفر از دوستانم سراغم آمدند و گفتند پدر یکی از بچه‌ها مریض است، بیا به ملاقاتش برویم. وقتی می‌خواستم از خانه بیرون بروم، مادرم گفت بهتر است با دوستانت جایی نروی؛ آخر و عاقبت خوبی ندارد. به او توضیح دادم برای پدر یکی از بچه‌ها مشکلی پیش آمده است، می‌روم و زود برمی‌گردم با این‌که راضی نبود، حرفی نزد.»

مجید آن روز همراه دو دوستش راهی شد.او می‌گوید: «آن دو نفر ماشینی را دربست کرایه کردند و وسط راه آن را به زور از راننده دزدیدند. من اصلا در جریان نبودم که چه نقشه‌ای دارند. آنها مرا گول زده و با خودشان برده بودند.می‌خواستند تعدادشان زیاد باشد تا اگر مشکلی پیش آمد، گیر نیفتند.

من بعد از آن روز اصلا از ماشین هیچ استفاده‌ای نکردم و بعد هم مادرم فوت کرد و درگیر کارهای او شدم.بعد از چند روز آن دو نفر با ماشین سرقتی تصادف کردند و گیر افتادند و مرا هم لو دادند. با این‌که خودم را بی‌تقصیر می‌دانم، اما گفته‌اند با آن دو نفر همدست هستم.

ای کاش حرف مادرم را گوش می‌کردم و آن روز با دو دوستم از خانه بیرون نمی‌رفتم. حالا هم خیلی می‌ترسم، من قبلا هیچ وقت دستگیر و زندانی نشده بودم و نمی‌دانستم چه آخر و عاقبتی در انتظارم است. امیدوارم مرا آزاد کنند وگرنه باید زندانی شوم که این خیلی برایم سخت است.»

متهم، حرف‌هایش را این طور به پایان می‌برد: «بعد از این‌که آزاد شوم، می‌خواهم دوباره سر کار بروم و پول‌هایم را پس‌انداز و ازدواج می‌کنم و برای خودم خانواده تشکیل ‌دهم. من در این دنیا هیچ‌کسی را ندارم، برای همین خیلی دلم می‌خواهد خانواده‌دار شوم. این بزرگ‌ترین آرزوی من است. از این به بعد با هیچ‌کس هم رفاقت نمی‌کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها