حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....

یک روز، در بحبوحه جنگهای آزادیخواهان و مستبدین، ایمانوردی با ده دوازده الاغ به خانه ما آمد.
همه از ورود او حیرت کردیم، زیرا ایمانوردی از مجاهدین و یاران ستارخان بود و اگر کسی او را در آن حدود میدید بدون تردید کشته میشد.
با عجله ایمانوردی و الاغهایش را به خانه آوردیم و در را بستیم. بعد پدرم رو به او کرد و پرسید: ایمانوردی، مگر از جانت سیر شدهای که در یک چنین بلوا و آشوبی به این محله آمدهای؟
ایمانوردی جواب داد: نه حاج آقا، از جانم سیر نشدهام؛ اما نمیتوانستم حساب و کتاب شما را ندهم. از کجا معلوم است؟ شاید فردا در جنگ کشته شدم و آن وقت مدیون شما از این دنیا بروم.
از این جواب، پدرم بیشتر دچار تعجب شد و گفت: اما ایمانوردی، میدانی که من با مشروطهخواهان میانهای ندارم که هیچ، حتی از آنها بدم میآید. بنابراین تو میتوانستی سهمیه اربابی مرا ندهی و آن را با یارانت بخوری؟
ایمانوردی خندهای کرد و به ترکی جواب داد: حاج آقا، بیز بو تفنگی حق دن اوتر گوتورموشوق (حاج آقا، ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشتهایم، نه این که مال مردم را بخوریم.)
مجله سپید و سیاه، شماره 621، 15 مرداد 1344
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....