ابوالفضی فتاحی، 20 ساله از قم: ز اندوه دوریها ببارم/ ستاره آسمان روز میشمارم/ عزیزم عاشقم مجنون و زارم/ بیا نوری بده بر تاری شبهای تارم/ که بیتو لعنتیست بر هر چه دارم/ نمیدانم که در دوری به قلبت ماندگارم.
رهاشده: مطالب جالب زیاد دارین. من از نوشتههای توت فرنگی خوشم میاد، طنز نهفتهای داره. به هر حال بیستی!
ماندانا عسگری: دلم بیاعتماد است به حسهایی که نمیدانم هوس است یا حقیقت، به دلخوشیهایی که نمیدانم پایدار است یا سست، به درگیر شدن تقدیر با زندگیام، به دلبستگیهایی که نمیدانم دنیای نامرد به من اجازه بودنشان را میدهد یا نه[...].
زینب فخار: هر چی فکر کردم نفهمیدم معنی عکس مردی که یه مسواک تو لپش بود یکی هم از گوشش دراومده بود چی بود. اگه میدونین ما رو از کنجکاوی برهانید ولی کلا مطالب بچهها خیلی بهتر شده.
انعطافپذیری مسواک رو نشون داده بود که با مطلبی درباره سازگاری و منعطف بودن جور میشد (مامانبزرگم میگه: این اگه زمون ما بود میشد برا جرمگیری مخچه ازش استفاده کرد! الانم نشسته به یه افق خیلی دور خیره شده و هی با دستش میزنه به زانوش و هی میگه: هعیییی... رووووزگاااار! یه مسواک انعطافپذیرم نداشتیم!)
بدون نام: سلام حسامی. میشه لطفا نوشته زهرا نصیری رو (جای خالی را پر کنید) کاملش رو
چاپ کنی؟
خب تو که زدی دل منو تیکهتیکه کردی که! ای که این دست من میشکست همون وقت یخده جای خالی بیشتر پیدا میشد و میشد همونجا کامل چاپش کرد... هم تو هم زهرا هم بقیه ببخشید لطفا. جای کم و بروبچ زیاد و عیالواری صفحه و... همه توی نوبتن، همه اینا هم دستم رو بسته، بستهها رو هم که میگن قبل از 12 پست کردن رفته!!
نسرین: دو ماه بعد اسمم رو چاپ کردی؛ دو ماه داداشم مسخرهم میکرد و میگفت چاپ نمیکنن. البته الان حالش گرفته شده چه جورم!
هر بار که دارم تکرار میکنم: یکی دو ماه (نااااقاااابل) صبر داشته باشین!
هانیه از اهواز: آیینه شکست و دلم از غصه ترک خورد/ صیاد زمان عمر مرا با تلهاش برد/ فانوس به دست مانده به راهی نگرانم/ تا دیر نرسی با تو بگویند ز غمت مرد!
محسن قربانی 24 ساله از قم: من چند وقته پیامای بروبچ رو میخونم. واقعا این جملات قشنگ رو از خودشون درمیارن یا از تو کتابا؟ ها؟ زود باش جواب بده.
اونایی که بعد از چاپ، بروبچ پیغام بدن از تو کتابا یا جاهای دیگه کپی شده، میرن توی لیست سیاه. اگه دیدی اسمی چند بار بعد از دو سه بار اول تکرار شد، یعنی که دیگه دستش رو گذاشته روی زانوهای مغز خودش و خودش مینویسه.
ف. 20 ساله: باید یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر چون در بازی زندگی اگر عوض نشویم تعویض میشویم[...].
ترازو: چقدر سخته وقتی که باید با عقلت پیش بری و پا رو دلت بذاری، پاهات یارای رفتن نداره[...].
حدیثه 20 ساله از شهرجدید هشتگرد:
یه پنج سالی میشه که خواننده بروبچم ولی اولین باره اس میدم. عاشق این صفحهم، مخصوصا جوابای تو. اصلا هم کنجکاو نیستم هویتت رو بدونم. همون مجهول باشه بهتره. نوشتههای بروبچ داره روزبهروز بهتر میشه.
خزان بیبهار از کرمانشاه: دیگه هیچ وقت تو چاردیواری مطالبت رو نمیخونم. پیش خودت چه فکری کردی؟ سه ماه پشت هم هی اس دادم آخرش یه اسم کوچیک ازم
تو تلگرافخونه میچاپی؟ دمت سرد. نه گرم! چون سرد بودم یخم کردی! بیمعرفت احتیاج به همدردی داشتم، راهکار خواستم، عقده چاپیدن اسمم رو نداشتم!
ای که من دستم بره زیر چرخ تریلی مخم له شه، بعد کاشف به عمل بیاد له شدگی به خاطر دست بردن در نواحی غیر مجاز بینی بوده!! دیگه وقتی تو که یه جورایی قدیمیای همچی چیا بگی، تکلیف بروبچ جدید مشخصه! خوشانصااااف... اگر سه ماه پشت سر هم اس دادی و یه اسم اومده، نباس بگی حتما یه بار اسمت به دستش رسیده و خوبه برم یه فکری به حال غضنفر همراهم کنم؟ اونم من که مدام میگم حتی اگه پدرکشتگی داشته باشم با کسی، اسمش رو میچاپم؟ فکر کن از بین اون پیامکها یا اونی به دستم رسیده که چیز دیگهای گفتی یا اگه همون پیامک نیاز به راهکار بوده، لابد راهکاری نمیدونستم. باور کن من دونستههام خیلی محدوده.
یک هابیت: من بعد از مدتها میخواستم به یه دختری از همکلاسیهام ابراز علاقه کنم. بعد از دو سال با خودم کنار اومدم که حسم رو بهش بگم. توی ستون فال این نشریه خوندم کاری که میخوای بکنی رو نکن و از انجام کارت پشیمون میشی!
عجب شانسی آورده دختره! فک کن آدم، خونة زندگیش رو با آجر خرافات بچینه! (فال صفحه آخر فقط جنبه سرگرمی داره. علمی نیست، باور کردنش با باور به خرافات هیچ فرقی نداره بابام جان).
حلزون: متولد که شدم از بندی به نام ناف رهایم کردند و استقلال را ضمیمة شروع زندگیام. بندهای زیادی را برای چنگ زدن و نجات نشانم دادند اما نجات از چه؟ آیا بریدن بند مادر از فرزند برای استقلال یک استقرار، شروع یک استدلال است یا شناخت بندها؟
خروس جنگی: تمام بروبچ چاردیواری رو دوس دارم و از ته ته ته دلم آرزوم لبخند رضایت رو لباشونه.
ثمین از بوشهر: یه روز آقا حسامی رفت دنبال چاردیواری. چاردیواری گفت برو اونور، از اینور و از اونور! حسامی پرید به اینور... (بقیهش رو خودت بگو حسامی)!
محمد صادقی 32 ساله از زرندیه: روزها از پی هم میآیند. زندگی در گذر است. تو چرا روز به روز دورتری از من و احساسم. چه فزونتر شده این وسعت تنهایی من و امیدم کمتر. از دم پنجره بسته مهر خاطراتند که گهگاه مرا میپایند. رخصت مرگ، من از ثانیهها میگیرم. از تو و یاد تو، اکنون، سایه میبینم و بس، و شقایق پژمرد، دیگر از لاله عاشق چه حدیثی باقیست[...].
دختر کاغذی، سارا: من هستم و غم؛ غمی که در ثانیهثانیة بودنش وجود تلخش را به رخم میکشد. همیشه حرف از وفا و وفاداری زدم اما نمیدانستم تنها چیزی که به من وفادار میماند غم است.
یک ذهن خسته: بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت. بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن، میان ماه و پرنده، میان ما و نسیم، شکست، شکست، شکست.
پونیل: بر فراز قله تو پرواز میکنم. تو پرواز مرا میشناسی، جریان باد زیر بالهایم را میشناسی. فرود که میآیم بهار میشوی. قطرهقطره برفهای زمستانی از چهرهات آب میشوند[...] دلم برای تناقض عاشقانة وجودیات لک زده. میخواهم باز هم از قلههای تو بالهای شکستهام را بگشایم.
مژگان 84: چرا بعضیها از تنهایی گلهمندند؟ اگر در آرمانشهری تنهایید که در آن خوبیها و زیبایی ها چنان قد کشیدهاند که بدیها و زشتیها در مقابلشان عاجز ماندهاند، این تنهایی زیبا و ستودنیست ولی کمی دردناک.