حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اینها نشانههایی فردی هستند و گویی ربطی به یک معضل اجتماعی ندارند، اما داستان افسردگی به این سادگیها نیست. یکی از نشانههای کلیدی اختلال افسردگی، افت عملکرد شغلی و اجتماعی است. اگر بیمار افسرده دانشجو یا دانشآموز باشد، افت تحصیلی پیدا میکند و اگر شاغل باشد، افت عملکرد شغلی. بیمار افسرده کندی روانی ـ حرکتی دارد. راه رفتن، حرکات و حتی صحبت کردن فرد کند است، دیگر جنب و جوش گذشته را ندارد. از طرفی انگیزهاش را از دست میدهد، به آینده ناامید میشود و بهطور کلی شور زندگی را از دست میدهد. چنین بیماری حتما از نظر شغلی آسیب میبیند. در نظر بگیرید اگر فردی بر اثر بیماری کلیوی یک کلیهاش را از دست بدهد، با کلیه دیگرش زندگی میکند. بیماران قلبی تا حد زیادی عملکرد شغلیشان را حفظ میکنند. حتی بیماری که به سرطان مبتلاست تا مراحل انتهایی بیماری، توانایی کار کردن را از دست نمیدهد، اما افسردگی متوسط تا شدید، بیمار را از نظر شغلی و اجتماعی بشدت ناتوان میکند. بسیاری از آنها حتی دیگر کارهای ساده و روزمره را هم نمیتوانند انجام دهند. ازکارافتادگی لزوما به معنای ناتوانی در کارهای دشوار نیست. ازکارافتادگی یعنی مرد کارمندی حتی کارت ورود و خروج اداره را هم نمیتواند بزند یا زن خانهداری یک غذای ساده را هم نمیتواند درست کند. گاهی واکنش نزدیکان، بیمار را که با افسردگی آشنایی ندارد برمیانگیزد. شاید دیگران گمان کنند او دارد خودش را به اصطلاح لوس میکند یا به عمد از زیر کار درمیرود، در صورتی که این طور نیست. افسردگی واقعا ناتوانی بهدنبال میآورد. البته معضل اجتماعی افسردگی به ناتوانی بیمار در کار کردن محدود نمیشود. گاهی عوارض بیماری دردسرساز میشود. افسردگی اگر درمان نشود عوارض بدی ایجاد میکند که مهمترین آن، خودکشی و اعتیاد است. متاسفانه در جامعه ما موارد درمان نشده افسردگی زیاد است و خیلی وقتها بیمار برای اولینبار هنگام تظاهر افسردگی با عوارض آن به روانپزشک مراجعه میکند، یعنی وقتی که یا معتاد شده یا اقدام به خودکشی کرده است. در حالی که همین فرد اگر زودتر مراجعه میکرد و بیماریاش در مراحل ابتداییتری درمان میشد، کار به این جاها نمیکشید. حتی اگر آگاه نباشیم که افسردگی یک معضل اجتماعی است، همه بخوبی میدانیم که اعتیاد چه بر سر یک جامعه میآورد. حال وقتی بدانیم یکی از عوارض شناخته شده افسردگی، اعتیاد است، اهمیت این بیماری در ذهنمان بیشتر میشود. یکی از دلایل اعتیاد در افسردگی «خوددرمانی» است. بیمار افسردهای که راه درست مقابله با بیماریاش را نمیداند، برای آرامش و تسکین موقتی به مواد رو میآورد. البته بهصورت موقتی آرامتر و زندگی برایش قابلتحملتر میشود، ولی تاثیرهای زیانآور درازمدت مصرف مواد از جمله تشدید افسردگی پابرجاست. اینجاست که بیمار افسرده وارد یک دور باطل میشود. یعنی مصرف مواد، او را در درازمدت افسردهتر میکند. افسردگی بیشتر، مصرف بالاتر مواد را همراه دارد و باز هم مصرف بالاتر مواد، او را افسردهتر میکند و این چرخهای است که خودش را پیاپی تقویت میکند و سیری قهقرایی دارد. خودکشی هم چه موفق باشد چه ناموفق، تاثیرهای گستردهای در سطح خانواده و جامعه دارد. بنابراین افسردگی، بیماری یک فرد نیست، بلکه مشکلی است اجتماعی. از فرد شروع میشود و خانواده و سپس جامعه را درگیر میکند. هر چقدر شعور عمومی یک جامعه بیشتر باشد، در آن سلامت روان جدیتر گرفته و آگاهیرسانی مردمی برای تشخیص و درمان افسردگی بیشتر میشود. طبابت موثر روانپزشکی محدود به مطب و بیمارستان نیست. اگر بپذیریم افسردگی یک مشکل اجتماعی است، پس باید راهکارهای اجتماعی هم برای آن اندیشید. خوشبختانه رویکرد سلامت روان جامعهنگر که چند سالی است از سوی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در تهران و چند شهرستان راهاندازی شده، نتایج خوبی داشته و البته چشمانداز روشنتری هم پیشرو دارد. باید بپذیریم افسردگی یک واقعیت جهانی است. در همه کشورها وجود دارد و آمار آن در کشورهای پیشرفته و توسعهیافته لزوما کمتر نیست (حتی در بعضی کشورها بیشتر هم هست مانند شیوع بالای افسردگی در کشورهای اسکاندیناوی که بالاترین استانداردهای رفاهی و اجتماعی را دارند). بنابراین هدف، ریشهکن کردن افسردگی نیست. آرزوی ریشهکن کردن افسردگی، آرزویی خام و غیرکارشناسانه است. هدف باید کاهش آسیب باشد. یعنی پذیرفتن افسردگی بهعنوان یک واقعیت گریزناپذیر اجتماعی و نه صرفا یک بیماری فردی و تلاشی نظاممند در جهت کاهش شیوع، شدت و عوارض آن.
حافظ باجُغلی روانپزشک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....