کتاب داستان

امیرعلی جلوی خانه دوستش که رسید، زنگ خانه آنها را زد و منتظر ماند. او به اینجا آمده بود تا یک کتاب داستان امانت بگیرد. دوست او اینقدر از قصه این کتاب برایش تعریف کرده بود که دلش می‌خواست هر چه زودتر آن را بخواند. البته اولش راضی نمی‌شد کتابش را بدهد، اما امیرعلی اینقدر اصرار کرد تا بالاخره رضایت داد، اما دو شرط برایش گذاشت؛ اول این که بموقع کتاب را برگرداند و دوم هم​این که چون کتاب‌هایش را خوب و تمیز نگه می‌دارد حواسش باشد که اتفاقی برای آن نیفتد.
کد خبر: ۶۳۵۳۵۱

امیرعلی هم برای این که خیال دوستش راحت باشد، قول داد سر وقت کتاب را برگرداند و حسابی مواظبش باشد.

بعد از قول و قرارهایی که با هم گذاشتند امیرعلی کتاب را گرفت و با خوشحالی به طرف خانه حرکت کرد. توی راه مدام به این فکر می‌کرد که زودتر به خانه برسد و در یک جای ساکت و آرام بنشیند و داستان را بخواند. جلوی در که رسید؛ کتاب را زیر بغلش گذاشت و خواست زنگ بزند، اما تا دستش را بالا برد کتاب رها شد و روی زمین افتاد. از این اتفاق کمی جا خورد، اما سریع خم شد و آن را برداشت. خیلی ناراحت شده بود و پیش خودش گفت چه شانس بدی دارد هنوز توی خانه نرفته کتاب این طوری شد. خوب نگاهش کرد و آن را ورق زد. به نظر می‌رسید که چیزی نشده، آن را محکم گرفت و وارد خانه شد.

یکراست به اتاقش رفت تا مشغول خواندن بشود، اما هنوز چند صفحه‌ای نخوانده بود که متوجه شد همان صفحه دارد از کتاب جدا می‌شود. خوب که دقت کرد دید چند صفحه دیگر هم همین وضع​ را پیدا کرده​ و فکر کرد اگر کتاب را بیشتر باز کند همه آنها جدا می​شوند. فوری کتاب را بست و با خودش گفت ای کاش اصلا آن را نگرفته بودم؛ حتما موقعی که پرت شد روی زمین این بلا سرش آمده، اما مگر با یک افتادن کوچک این طور می‌شود؟ تصمیم گرفت از خواندن داستان بگذرد و کتاب را به دوستش برگرداند، ولی نمی‌توانست این کار را بکند، اگر او متوجه خرابی صفحه‌ها می‌شد ممکن بود ناراحت شود و دوستی‌شان به هم بخورد. بنابراین به فکر درست کردن کتاب افتاد. باید از چسب مایع استفاده می‌کرد و صفحه‌ها را می‌چسباند.

سریع رفت و چسب را آورد و خیلی با دقت شروع کرد و حواسش بود خیلی تمیز و مرتب این کار را انجام بدهد.

بعد از این که کارش تمام شد، کتاب را یک گوشه گذاشت و امیدوار بود مثل قبل خوب و درست بشود.به​خودش هم قول داد اگر همه چیز خوب پیش برود، داستان را فردا بخواند. هرچند با خودش فکر می‌کرد ماجرایی که امروز برایش پیش آمده بود حتما از قصه کتاب هیجان‌انگیزتر و بامزه‌تر است.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها