در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

او تاکنون هفت رمان نوشته و جدیدترین آنها که بتازگی منتشر شده، «آخرین فراری» نام دارد. بیشترین شهرت شوالیه به دلیل نوشتن رمان «دختری با گوشوارههای مروارید» است که سال 2003 فیلمی براساس آن و با حضور کالین فرث و اسکارلت جوهانسون ساخته شد که در سه رشته، نامزد جایزه اسکار شد. این رمان که به 38 زبان دنیا ازجمله فارسی ترجمه شده، در سراسر جهان بیش از چهار میلیون نسخه از آن به فروش رفته است. رمان جدید شوالیه به نام آخرین فراری هفته گذشته برنده جایزه کتاب «چییوآنا» شده است.
صبح یک نویسنده مشهور مانند شما معمولا چطور آغاز میشود و روال عادی کارتان چگونه است؟
البته این جمله شما این فرض را در خود دارد که من یک روز کاری پربار دارم! ولی بیشتر اوقات از این خبرها نیست! یک روز خوب؟ بلند میشوم، پسر نوجوانم را از خواب بیدار میکنم، با هم صبحانه میخوریم و بعد ساعت هشت که پسرم از خانه بیرون میرود برای من علامت این است که باید به اتاق کار خودم بروم. زندگی من به عنوان نویسنده در طول سالیان گذشته تغییرات جزئی داشته، ولی الان بهترین و موثرترین وضع برای من این است که کار نوشتن را بلافاصله شروع کنم. اول ایمیلام را چک میکنم تا خیالم راحت شود که ایمیلی ندارم که لازم باشد جواب فوری به آن بدهم، بعد متنی را که روز قبلاش نوشتهام، میخوانم. با این کار انگار یکی تکانم میدهد که کار را ادامه بدهم. حالت ایدهآل کار من این است که از روز قبل کمی نوشته توی مخزن باقی گذاشته باشم؛ برعکس «گراهام گرین»، نویسنده مشهور انگلیسی که عادت داشت روزی 500 کلمه بنویسد و اگر پانصدمین کلمهاش در وسط جمله هم بود، همان جا کار را متوقف میکرد! البته من در این مورد اینقدرها انعطافناپذیر نیستم، ولی وضع مفید برای من این است که کمی نوشته از روز قبل باقی بگذاری که هنوز آن طور که باید و شاید روی کاغذ نیاورده باشی. سپس صبح روز بعد میتوانم از آن نوشتهای که از روز قبل باقی مانده برای شروع مجدد کار استفاده کنم. خیلی از مواقع، اگر کار نوشتن بخوبی پیش برود تا ساعت ده صبح کار آن روزم را تمام کردهام. بعضی وقتها هم پیش میآید که تا ساعت شش غروب هنوز دارم کار میکنم! بستگی به این دارد که آن روز با چه شرایطی مواجه باشم.
آیا به لحاظ تعداد کلمات هدفی برای خودتان تعیین کردهاید؟
در روزهای خوب سعی میکنم هزار کلمه بنویسم؛ یعنی، حدود سه صفحه. این تعداد کلمات برایم مناسب به نظر میرسد، چون بیشتر صحنههاییکه مینویسم 3000 تا 4000 کلمهاند. البته همیشه نه، ولی به طور متوسط این گونه است و این یعنی که برای نوشتن هر صحنه از رمانم سه تا چهار روز وقت میگذارم که زمان مناسبی است، چون بعضی وقتها نوشتهام را میخوانم و احساسم نسبت به نوشتهام در روزهای مختلف فرق میکند و این به آن معناست که در نوشتن هر صحنه از رمانم یک لحن ثابت ندارم و به چند شکل متفاوت آنها را مینویسم. بیشتر پیش میآید که اواسط نوشتن میبینم نمیدانم چه دارم مینویسم! مثلا، امروز مشغول نوشتن صحنهای درباره مردی بودم که داشت درختهای سیب را پیوند میزد. بنابراین باید نوشتن را متوقف کنم و به یادداشتهایم در زمینه پیوند زدن درختان نگاهی بیندازم.
همین الان با خودم فکر میکردم که من هنوز چیزی درباره پیوند زدن درختان نمیدانم. باید کتابی درباره این موضوع از «کتابخانه بریتانیا» سفارش بدهم و فردا بروم آن را بخوانم. حین انجام کار از این جور اتفاقها برایم رخ میدهد. بنابراین کاری که من انجام میدهم این است که بخش اساسی صحنه مربوط را مینویسم، ولی برای قسمت کوچک پیوند زدن درختان... سه ستاره میگذارم. گذاشتن علامت سه ستاره در دستنوشته برای من به این معناست که یک چیزی جایش خالی است و باید برگردم و آن جای خالی را پر کنم. نمیخواهم روند نوشتنم دچار وقفه شود، به همین دلیل آن موضوع را کناری میگذارم و باقی صحنه را بدون آن مینویسم، برمیگردم و بعدا آن را پر میکنم. این وقفه خوبی است. وقفه بد موقعی اتفاق میافتد که نمیتوانم روی کارم متمرکز بشوم و میروم توی اینترنت الکی میچرخم، با یکی از دوستانم ناهار میخورم و از این جور کارها. هدفی که برای خودم تعیین میکنم دستیابی به زمان فشردهای برای تمرکز است.
شما اولین نویسندهای هستید که برای توصیف روند نویسندگیاش از کلمه «صحنه» استفاده میکند. منظورتان دقیقا از این تعبیر چیست؟
آن چیزی را که به آن میگویم «صحنه» خیلی دوست دارم. وقتی میگویم صحنه، منظورم این است که یک اتفاقی بین دو یا تعداد بیشتری از شخصیتها دارد رخ میدهد. ولی بیشتر مواقع، کار این گونه نیست و مثل چسبی است که صحنهها را به هم میچسباند.
فلاشبکها، پر کردن جاهای خالی، توصیفها. قسمت مورد علاقه من صحنهای است که دارای کنش داستانی و دیالوگ است. دیالوگ را خیلی دوست دارم، میدانم که خیلی از نویسندهها از دیالوگ متنفرند. اگر میتوانستم کتابی بنویسم که تمامش دیالوگ باشد، خیلی خوشحال میشدم. بنابراین منظور من از صحنه، این بود. طرحریزی کار سختی است. بتازگی دیدم «خالد حسینی» گفت که هرگز در نوشتن هیچ مطلبی از قبل طرحریزی نمیکند. فقط احساس میکند داستانی وجود دارد و او هم باید نوشتناش را شروع کند و داستان هم خود به خود به سراغ او میآید. یک جورهایی متوجه منظورش میشوم، ولی خودم فکر نمیکنم بتوانم در کار نویسندگی تا این حد متهورانه عمل کنم.
قبل از شروع به نوشتن، ایدهای درباره شکل کلی کتاب در ذهنم دارم. کتاب و نوشتن برایم مثل یک سفر است، معمولا هم سفر شخصیت اصلی آن و شمایل کلی این سفر نشاندهنده چگونگی تغییر و دگرگونی شخصیت اصلی است. وقتی مینویسم، مسأله پیش روی من این است که شخصیت اصلی چگونه به مقصد نهایی سفر خود میرسد. بعضی وقتها لحظات مهم کل کتاب را پیشاپیش میدانم، ولی بندرت پیش میآید که لحظات بیاهمیت را پیشاپیش بدانم. در واقع ترکیبی است از این که میدانم به کجا دارم میروم و این که دنبال کردن لحظات بیاهمیت به لحظات مهم میانجامد. یک بار نمایشگاه دستنوشته نویسندگان را در کتابخانه عمومی نیویورک دیده بودم؛ در آنجا طرح کلی «پل استر» برای فصل اول «سه گانه نیویورک» را دیدم. فوقالعاده بود؛ طولانی بود و با جزئیات. به لحاظ طولانی بودن مثل همان نسخه نهایی بود، ولی فقط در حد طرح کلی بود. با خودم گفتم این شکل کار کردن هرگز به درد من نمیخورد. اگر این کار را بکنم، نثرم نفله میشود. داستان وقتی بهترین کارکرد خود را نشان میدهد که تازه تازه شکل بگیرد، مثل خواننده که فقط به اندازه یک کلمه از متن جلو است.
کنجکاوم بدانم وقتی فیلمی را که براساس یکی از کتابهایتان ساخته شد، دیدید، چه حسی داشتید؟
بسیاری از نویسندگان وقتی فیلمی براساس یکی از کتابهایشان ساخته نشده، در این مورد خیالپردازی میکنند، ولی به نظرم نویسنده وقتی فیلمی را که براساس کتابش ساخته شده، میبیند، دچار احساسات مبهمی میشود.
دقیقا من هم دچار احساسات مبهمی شدم! دیدن فیلمی براساس کتاب شما، حالتی تهدیدکننده در خود دارد. خودم موقع نوشتن و خواندن، فیلم مربوط را هم در ذهنم میسازم. بیشتر ماها این کار را میکنیم. شخصیتها را در تصورمان میبینیم و فیلم آن داستان را در ذهن خودمان میسازیم. تهدید فیلم واقعی در این است که فیلم شخصی شما را غصب میکند و جای آن را میگیرد! وقتی رفتم فیلم «دختری با گوشوارههای مروارید» را ببینم نگران همین موضوع بودم. ولی خوشبختانه از دیدن فیلم راضی بودم. یعنی، خیالم راحت شد! فیلم با لحن کتاب هماهنگ بود.
نیوزویک / مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: