من دیگه نمی‌ترسم

امیر خیلی ترسو بود. او از همه چیز می‌ترسید، بخصوص شب‌ها که می‌خواست در اتاقش بخوابد؛ برای همین با گریه و زاری مادرش را به اتاقش می‌کشاند و می‌گفت: من از تاریکی می‌ترسم، لو‌لو می‌آد منو می‌خوره.
کد خبر: ۶۳۱۲۴۷

مادر می‌گفت: پسرم لولو چیه! این چیزها وجود نداره. فقط در ذهن تو ایجاد شده. آخه چرا این فکرها رو می‌کنی؟

امیر یه پسرخاله بدجنس و شیطون داشت که همیشه برای شوخی این داستان‌ها را تعریف می‌کرد و امیر را می‌ترساند.مادر امیر که متوجه این قضیه شد با خود گفت باید فکری کنم تا امیر را از این افکار نجات بدهم. یک روز با امیر نشست و صحبت کرد و با هم نقشه‌ای کشیدند.

فردای آن روز پسر خاله را دعوت کردند خانه‌شان و به اصرار شب او را نگه داشتند، وقتی که خوابیدند، امیر با مادرش نقشه‌شان را اجرا کردند. هر دو یک ملحفه روی سر و بدن انداختند و صدای لو..‌لو...‌لو... درآوردند و وارد اتاق شدند.پسر خاله وحشت‌زده از جا پرید و بعد امیر با مادرش قاه قاه خندیدند. مادر رو کرد به امیر و گفت: پسرم حالا فهمیدی لو‌لو چیه؟ و بعد رو کرد به پسرخاله و گفت: تو هم فهمیدی که بچه کوچک‌تر از خودت را نباید بترسونی؟

پسر خاله سرش را پایین انداخت و گفت: منو ببخشید، می‌خواستم شوخی کنم.

امیر گفت: مامان الان دیگه من از هیچی نمی‌ترسم، چون که فهمیدم ترس زاییده فکر ماست و من به هر چیز بدی که فکر کنم، از همان چیز وحشت می‌کنم.

مادر گفت: پس سعی کن به چیزهای خوب فکر کنی و از این چیزها نترسی.

امیر خوشحال شد و از آن شب به بعد با آرامش خوابید و خواب‌های خوب و شیرین دید.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها