خانه بر و بچه‌ها

حقیقت

تو همین طور راهت رو گرفتی و داری با سرعت از من دور می‌شی. من هم پشت سرت میام و حرف می‌زنم. تو هم بدت نمیاد حرفام رو بشنوی اما همین طور فاصله‌ت از من بیشتر می‌شه. اگر می‌خواستی حقیقت رو بدونی می‌ایستادی و به حرفام گوش می‌کردی اما من می‌دونم تو دلت برای شنیدن کدوم حرفا تنگ شده.
کد خبر: ۶۳۱۲۴۰

چیزهایی هست که لازمه تو بدونی اما برعکس، من حرفایی رو تحویلت می‌دم که خودت بهتر از من می‌دونی. تا جایی که کلماتم از تو جلو می‌زنند و یک دفعه سکوت. تو برمی‌گردی و من دیگه نیستم تا بشنوم.

پیمان مجیدی معین

توافق

 

حس تلخ طرد شدن در پس یک نگاه، شوق گریه‌های بی‌دلیل زیر اولین بارون، ماتم بی‌اختیار یک دل که ناخواسته همخونة دردهای توست. بلعیدن بوی نم خاک که با عصرای تیره روی همون تخت کنار حیاط، اوضاع هچل‌هفتی درست کرده. نظرهای بی‌دلیل از پشت پنجره‌ای که نگاه گلی را به همراه نداره. [...]خلاصه که من و غم با نبودنت، ای... یکی در میون کنار اومدیم![...].

نگار دهقانی از اصفهان

«پالام‌پولوم‌پیلیش» کردم ببینم بدون کم کردن قسمت های ضعیفش بذارمت توی پیامهای کوتاه یا با حذفشون بیارمت وسط... شانست گرفت که پیلیش نیومد!

طرح جدید برای مردن

 

یک روزی می‌شود که مُرده‌ام! زبانم را روی دندان​هایم می‌کشم، کاش حداقل مسواک و بالشم همراهم بود؛ روی بالش دیگری خوابم نمی‌بَرَد!

[...کاش]می‌شد جور دیگری هم مُرد! سه روزی می‌مردی بعد برمی‌گشتی و سری به خانه و زندگی‌ات می‌زدی، بعد دوباره می‌مردی اما این بار کمی طولانی‌تر! آن‌وقت شاید یک روز مادرت خسته می‌شد و می‌گفت: «به خاطر خودت می‌گویم، برای من که زحمتی نیست! اما این‌قدر نیا و برو! این بار که رفتی بمان و به کار و زندگی‌ات برس! دختر همسایه دو سالی می‌شود که برنگشته!» این‌طوری آهسته آهسته کمرنگ می‌شدی و...

روی کفشهایم را گرد و خاک پوشانده، درشان می‌آورم و می‌اندازمشان دور! آه! چه احساس سبکی و خنکی خوشایندی! روی چمنها دراز می‌کشم، چه بوی خوبی می‌دهند! انگار بدون بالش هم می‌شود خوابید! خواب دارد می‌آید، خوابی... روشن و... نوشین و...

شیوا

شخصیت شناسی

 

بعضی وقتا تو این جامعه مجبور می‌شیم با آدمایی طرف شیم که صحبت کردن باهاشون فقط باعث می‌شه واسه خودت متأسف شی. چند روز پیش سر یه جریانی با آدمی همکلام شدم که ظاهرش و حرف زدنش داد می‌زد چی‌کاره‌ست. متأسف واسه خودم شدم که چرا مجبور شدم جوابش رو بدم. البته من با احترام اما اون ارزش شخصیت قائل شدن رو نداشت. از ته دلم واقعا متأسفم.

زهرا 92

در امید بسی ناامیدی است

 

با شما هستم؛ شمایی که هنوز بعضی از حرفهایت در ذهنم رژه می‌روند. شمایی که روزی از رانندگان تشکر کردی، روزی لباسهای مارک و کتابخانه‌های لوکس را بی‌ارزش کردی روزی حرف از صلح زدی و کار زیاد حسامی را یادآور شدی. دوست گرامی، شاید یکی از بروبچه‌ها برای فراموشی غم نان و تنگدستی‌اش به این خانه پناه آورده. شاید یکشنبه‌ها چاردیواری هفته قبل را می‌خرد و همان طور که می‌دانی روزنامه‌ای که تاریخش گذشته ارزانتر است. شاید ماههاست که با هیچ‌کس تماس نگرفته تا هزار تومان شارژ موبایلش بشود ده تا پیامک، تا دغدغه‌های خاکستری زندگی‌اش را با نوشتن احساساتش برای لحظه‌ای فراموش کند. پس خنده‌دار نیست اگر از دیدن اسمش لبخند به لبش بنشیند.

پارادوکسی نازیباتر از این: امیدی که دلش می‌گیرد از ناامیدی تلخ انسانها، تحقیر کند دغدغه‌های کسی را که برای فرار از انزوای فقیرانه‌اش به شاعرانگی روی آورده؟ لدفن همه رو با یه سایز رنده نکن.

النا 18

ده تفاوت تصویر را بیابید

 

ساده می‌شکنی مرا. من و پاهایم با تو راه آمدیم. تو و پاهایت به بیراهه زدید. من و نگاهم به انتظار خندیدنت نشستیم. تو و نگاهت به سادگی نگاهم خندیدید! من و دلم از نگاه تو، از دستهای تو بریدیم. تو و دلت، به رفتن، به سربه‌زیری مصلحتی! به رها شدن رسیدید!

مریم، قاصدک پاییزی

به رسم دیرین

 

صدای زنگ، سکوت مطلق خانه را می‌شکند و او می‌آید. با قامتی خمیده که روزگاری به بلندای چنار مقابل خانه‌مان بوده و با پاهایی که لولایشان روغنکاری می‌خواهد و با اثر بارش برف بر موهای چون دل شبش، و عینکی که این اواخر همدمش شده. بابابزرگ با صدای تق‌تق عصایش می‌آید و من حالا می‌فهمم که چرا هی پلک چشمم می‌پرد. بابابزرگ آمده و من عادتش را می‌دانم. می‌دانم که دوست دارد چایش را در استکان کوچک بخورد و می‌دانم که دوست دارد چایش آلبالویی باشد.

چای معطر با هل را مقابلش می‌گذارم و فقط نگاهش می‌کنم. خطوط عمیق چهره‌اش با من حرفها دارد. بابابزرگ آمده و چه خوب است که من عادتش را می‌دانم.

زهرا محمدی از خرم‌آباد

(دل سیاهش؟!! معناش برعکس می‌شه که! من دست نزدم تا فردا نیای بگی آی تو فلان کردی و بهمان شدی و... دیگه نمی‌گم ءئی‌صوبتا!)

حرف​های دخترانه مادرانه

 

هر روز صدای زندگی می‌پیچد/ در گوشه کنار خانة ما، انگار/ بی‌خندة تو مادر من این خانه/ بر روی سرم می‌شود از غم، آوار/ انگار تو در خانه نباشی یک روز/ از غصه تمام غنچه‌ها می‌میرند/ دلهای تمام شمعدانیهامان/ از دوری خنده‌های تو می‌گیرند/ گاهی که دلم شکسته پیشم بودی/ هر جا که به بن‌بست رسیدم بودی/ در تاریکی و هجوم بیرحمی‌ها/ فانوس شب و نور امیدم بودی/ ای معنی عشق در تمام هستی/ من هر چه بدم، تو خوب خوبی مادر/ من روشنم از نور وجودت بی‌شک/ خورشید منی و بی‌غروبی مادر.

پری رحمانی از ماسال

یک آلزایمر زیبا

گفتم: نمی‌دانم...!

وقتی که مردِ چاقِ ریشو پرسیده بود: نام و نام خانوادگی؟

نگاه عسلی او پر شد از علامتی به نام تعجب؛ و نگاه من نیز ایضاً! او که حق دارد اما، لطفاً کمی هم به من حق بده. دو روزی می‌شود که صدایم نکرده‌ای!

کاکتوس صورتی

دروغ‌سنج

 

آمدنت را نمی‌شناختم! بودنت را یادم دادی! گفتن‌هایت را گفتی، ناشناس نماندی. حرفهایت و همه چیزت درست بود. چیزی از قلمت جا نمانده بود. خوب کارت را بلد بودی... اما با آن‌که همه چیز را درست گفتی، تمام تو درووووغ بود!

پریسا، روان​شناس جوان از سقز

حکم تیر

 

1-بعضی وقتها لحظه‌ها می‌شوند خاطره؛ خاطره‌هایی که حکمِ تیرباران را دارند.

2-گاه آنچنان دگرگون می‌شوم که هیچ برای گفتن ندارم. بی‌آن‌که بدانم لبالب از حرف هستم و این متضادترین ابعاد من و خودم است.

شادی اکبری

این بود انشای من

 

خدمت دوست عزیزمون [رضا حاج‌منافی] باید بگم اگه می‌خواد قبل از این‌که موهاش سفید بشه ازدواج کنه، طبق شرایطی که داره و همه ما هم داریم، باید بگرده دنبال یک نفر که سطح توقعاتش پایین باشه و حتی خودش هم باید سطح توقعاتش رو در مورد طرف مقابلش پایین بیاره و این‌قدر هم این جوونا نگن گشتم نبود، نگرد نیست! چون همون طور که شما دوست داری تو سن پایین ازدواج کنی، بقیه هم دوست دارن. فقط باید آدم دنبال کسی بگرده که شرایطش رو قبل ازدواج بپذیره و بعد ازدواج هم باهاش کنار بیاد.

خوشبختی فقط ماشین مدل بالا، خونه مستقل نیست... این رو کی می‌خوایم بفهمیم...؟

سهیل

قرار شد انشای علم بهتر است یا ثروت ننویسین دیگه! حاج‌منافی که نگفته بود نمی‌خواد ازدواج کنه. صحبت اینه که خب همون آدمی که با شرایط کنار بیاد رو چطور و از کجا پیدا کنه؟ و تازه بعد که پیدا شد اصلا... با گرونی و... چیکار کنه؟ و تازه بعد که ارزون شد اصلا... با... آخ... آی... بابا سخنرانی... ای... دستۀ میکروفن... سرم... آخ... حاجی...

رسوایی

 

تیری دگر از ناحیة دل خوردم/ تیر از دل و بر دل، دل من را بشکست/ این سر که سراپا هوس دیگر داشت/ اما به هوای دل شیدا بنشست/ من ماندم و باز از سر نو تنهایی/ روز از نوی من اگرچه رویایی شد/ اما دگرم غرور از نو نشود/ پا تا سر من بدل به رسوایی شد/ یک آن به نفسهای خداوند قسم/ بنگر که چه با پود وجودم کردی/ من مانده‌ام و حیرت این راز که تو/ آن روز چه با عشق سجودم کردی/ شیرین رخِ من، مرا دگر راهی نیست/ جز رفتن و احتراق محض حسرت/ ما را به ضیافت نگاهت ره نیست/ باشد که بَرَند دیگرانش لذت.

مجتبی افشاری از ابهر

به‌به... داش مجتبای خودمون... می‌دونی چن وخته این‌ورا پیدات نشده؟

9+1 قانون طلایی برای ارسال متن!

* 1-از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامک های باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها