حاصل این قدرتنمایی، پدیدهای بود به نام استعمارگری. در برابر این پدیده، مقاومتهایی از سوی کشورهای استعمار شده صورت گرفت. این مقاومتها را به دو دسته میتوان تقسیم کرد؛ مقاومتهایی که بیشتر به انگیزههای اقتصادی صورت گرفت و مقاومتهایی که به انگیزههای فرهنگی اتفاق افتاد. مقاومتهای دسته دوم بیشتر از سوی کشورها و ملتهایی صورت گرفت که خود داعیه دار فرهنگ غنی و دارای پیشینه تاریخی بودند. این مقاومتها به شکلگیری ایدهای منجر شد که جلال آل احمد آن را «غرب زدگی» نامید.
بنابراین پدیده استعمارگری به خودی خود، معلول عوامل اقتصادی برخی کشورهای غربی بود؛ اما تبعات این پدیده، اعم از نتایج اقتصادی بود. غرب در دورهای از حیات اقتصادی خود، میل و قدرت بالایی برای گسترش و بسط مرزهای اقتصادی ـ و نه لزوما سیاسی ـ خود پیدا کرد و این گسترش مرزهای اقتصادی به مواجهههای فرهنگی انجامید.
زمینه اقتصادی مواجهه با غرب
پدیده استعمارگری در غرب محصول دورهای از تاریخ «سرمایهداری» و «صنعتی شدن» است. غرب در ابتدای حیات صنعتی خود، به فعالیت اقتصادی و صنعتی درون مرزهای سیاسی خود میپرداخت. در این دوره کارگران صنعتی بسختی و با ساعات کار بسیار زیاد مشغول کار بودند تا صاحبان صنایع بیشترین محصول را از کارخانهها بیرون بکشند. رقابت بین صاحبان صنایع آنها را به پایین آوردن قیمت کالا ترغیب میکرد تا با پایین آمدن قیمت محصول، بازار را در برابر رقبای خود هر چه بیشتر تسخیر کنند؛ چرا که هرچقدر میزان تولید افزایش مییافت، قیمت تمام شده هر کالا برای صاحب کارخانه پایینتر میآمد (بهواسطه تقسیم شدن مزد کارگران بین تعداد بیشتری از کالا) و در نتیجه این کالا در بازار در برابر کالای مشابه کارخانه رقیب راحت تر به فروش میرسید.
همین رقابت بین شرکتهای صنعتی غربی آنها را به آنجا کشاند که مجبور باشند برای شکستن نخوردن از رقبا، بیشترین محصول را از کمترین تعداد کارگران مطالبه کنند و همین به دو نتیجه منجر شد: اولا افزایش فقر و فلاکت بین کارگران و ثانیا انباشت کالا. محصولات بسیاری در این دوره از حیات صنعتی غرب حاصل شد، اما کارگران از وضع معیشتی خود ناراضی بودند و جنبشهای اعتراضی کارگری در غرب برای بالا رفتن دستمزد کارگران بهوقوع پیوست.
صاحبان صنایع در مقابل این دو نتیجه (یعنی فلاکت و نارضایتی کارگران از یکسو و انباشت محصول از سوی دیگر) یک تدبیر اندیشیدند، آنها باید به دنبال کارگران ارزان و مشتریان بیشتر میگشتند و هر دو این اهداف را در آن سوی مرزهای کشورهای غربی پیدا کردند. صاحبان صنایع و کشورهای صنعتی در شرق به جستجوی مشتری برای کالاهای انباشته شده و نیز به دنبال کارگر ارزان گشتند. همچنین شرق یک نیاز دیگر کشورهای صنعتی غربی را نیز بر آورده میکرد: منابع و معادن طبیعی. این دوره از حیات صنعتی غرب همان چیزی است که از آن با عنوان «استعمارگری» یاد میشود.
پدیده استعمار در ابتدا از سوی برخی کشورهای شرقی با استقبال مواجه شد، چرا که برای اولین بار با صنعت غربی و جذابیتهای آن آشنا میشدند. همچنین این امکان فراهم شده بود که از معادن و منابع طبیعی که خود شرقیها مالک آن بودند، ولی توانایی استخراج از آنها را نداشتند، درآمدی ـ ولو اندک ـ کسب کنند. اما برخی کشورهای شرقی در برابر این پدیده مقاومت میکردند و نمیتوانستند حضور فعال و تاثیرگذار اجنبی را براحتی در کشور خود بپذیرند. ایران، عثمانی، مصر و... از جمله این کشورها بودند. این کشورها و ملتهای آنها بیشتر دارای پیشینه تاریخی طولانی بودند و خود را دارای جایگاه والایی در مقایسه با کشورهای غربی میدانستند؛ اما مقاومت برخی دولتها و حکومتها در این کشورها چندان طولانی نبود، چرا که این مقاومتها به برخورد نظامی غرب با این کشورها منجر میشد و از آنجا که غرب به صنعت جدید مجهز بود، مقاومت نظامی در برابر آن به شکست کشورهای شرقی و پرداخت هزینههای سنگین ـ و گاه ننگین ـ میانجامید. به این صورت غرب حضور اقتصادی خود را به هر حال به کشورهای شرقی تحمیل میکرد و استعمارگری محقق میشد.
شرق صنعتی در برابر غرب
پس از ورود استعمارگران به کشورهای شرقی، رفته رفته ملتهای شرقی با فنون و رموز صنعت غربی آشنا شدند و دریافتند که خود میتوانند از منابع طبیعی و معادن خودشان استخراج کنند و همه درآمد آن را متعلق به خود کنند. همچنین دریافتند که میتوانند کارخانههای صنعتی در کشور خود تاسیس کنند و ارتشهای خود را تا حدی به ابزار جدید نظامی مسلح کنند. در این مرحله برخی کشورهای شرقی به این نتیجه رسیدند که باید استعمارگران را از مرزهای خودشان بیرون کنند تا منافع اقتصادی بیشتری عاید ملتهای شرقی شود.
این مقاومت جدید با مقاومت اولیه متفاوت بود، چرا که در ابتدای شکل گیری پدیده استعمارگری، ملتها و دولتهای شرقی از توان صنعتی محروم بودند و توانایی ضربه زدن به ارتشهای مجهز به صلاحهای پیشرفته غربی را نیز چندان واجد نبودند؛ اما مقاومت بعدی کشورهای شرقی با در دست داشتن صنعت صورت گرفت و در این مقطع تاریخی قادر بودند ضربات هزینهبری را به استعمارگران غربی وارد کنند و این مقاومتها تا حد زیادی نیز سودمند بود.
مواجهه فرهنگی شرق و غرب
آنچه بیان شد صرفا روی اقتصادی سکه مواجهه شرق و غرب بود. روی دیگر این مواجهه، روی فرهنگی آن است. استعمارگران در شرق نه تنها حامل صنعت غربی، بلکه حامل فرهنگ و سبک زندگی غربی بودند.
از سوی دیگر دولت مردان و متنفذان شرقی در ابتدای شکل گیری فرآیند استعمار، سفرهایی را به اروپا انجام دادند و با شکل زندگی غربی آشنا شدند. برخی از این دولتمردان رمز صنعتی شدن و توسعه صنعتی غرب را غربی زیستن دانستند و به این شکل به این نتیجه گیری سوق پیدا کردند که برای پیشرفت، باید فرهنگ غرب را نیز پذیرفت. رضا خان و آتاترک مثالهای آشکاری از جمله این دولتمردان بودند. در بین متنفذان و صاحبان تفکر نیز میتوان تقی زاده در ایران و طاها حسین در مصر را مثال زد. تقیزاده، نسخه از سر تا پا غربی شدن را برای تحقق پیشرفت در ایران ارائه کرد. طاها حسین نیز پیروی از فرهنگ غرب را در جامعه مصر تجویز کرد.
این گرایشها با پاسخهایی از سوی روشنفکران و سنتگرایان جوامع شرقی مواجه شد و در ایران این گرایشها به پیروی از نامگذاری جلال آل احمد، غربزدگی نام گرفت. یکی از مهمترین دلیلهای مخالفت این دسته از متفکران با غربزدگی این بود که غرب زدهها بین عوامل و زمینههای اقتصادی پیشرفت غرب و فرهنگ غرب تمایز نمیگذارند. آنچه موجب پیشرفت غرب شده، ربطی به فرهنگ غرب ندارد. دلیل دیگر مخالفت با غرب زدگی این بود که پیروی از فرهنگ غرب، برای کشورهای شرقی جز خود بیگانگی و گیجی هیچ سرانجامی ندارد. یک غرب زده، یک غربی نیست، او نه متعلق به شرق و نه غربی است. او نه متعلق به فرهنگ کشور خود و نه متعلق به فرهنگ غرب است. او صرفا از مظاهر فرهنگی پیروی میکند، بدون اینکه به آنها تعلق داشته باشد و بدون اینکه آنها را درک کند. او به هیچ چیز غربی نمیتواند اعتقاد داشته باشد، چرا که آن را از درون درک نکرده است، بلکه صرفا با پشت کردن به فرهنگ خود از غرب تقلید میکند.
از چهرههای مهم این مواجهه با غرب زدگی میتوان سیدجمال اسدآبادی، جلال آلاحمد و حسن البنا را نام برد. این متفکران حتی شکل و صورت توسعه و پیشرفت در سیاست جامعه غربی را میپذیرفتند. برای مثال یکی از دستاوردهای پیشرفت غربی را در ملزم بودن مسئولان آنها به پاسخگو بودن در برابر مردم میدانستند، اما بر این باور بودند که همین مدل را شرقیها باید به وسیله مردم و مسئولان هموطن خود پیاده کنند و نه اینکه زیر استیلای حاکمان غربی بروند. حسن البنا بر این باور بود که مسلمانان مصر میتوانند از بین هموطنان خود فردی را به عنوان رئیس دولت به شرط پاسخگو بودن به مردم و مطابق انتخاب کنند و این هیچ منافاتی با موازین فرهنگ بومی و دستورات اسلامی ندارد؛ اما آنچه نباید به آن تن داد، زیر استیلای حاکمان غربی رفتن است. همین منش و گرایش در ایران از سوی برخی روشن اندیشان و عالمان دینی مطرح شد.
ساعد عالمی / جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)