بستنی زمستانی

هادی چند روزی بود که سرماخورده و مریض شده بود و به جای پرهیز غذایی که دکتر دستور داده بود و باید رعایت می‌کرد، هر روز یک بستنی قیفی از بوفه مدرسه می‌خرید و می‌خورد. برای همین صدایش مثل صدای خروس شده بود و نمی‌توانست حرف بزند.
کد خبر: ۶۲۴۱۳۱

زنگ انشا بود و همه بچه‌ها یکی یکی می‌رفتند و انشایی که نوشته بودند را می‌خواندند. آقا معلم هم بعد از شنیدن نمره می‌داد. نوبت هادی شد، اما تا شروع به خواندن کرد همه بچه‌ها به صدای او خندیدند و کلاس به هم ریخت.

آقای معلم هم گفت: هادی بنشین. معلومه که اصلا رعایت نمی‌کنی تا سلامتی‌ات را به دست بیاری.

بچه‌ها خندیدند و گفتند: آقا هادی عاشق بستنیه و هر روز در حال خوردن بستنی است. هادی خندید و سر جایش نشست.

همان شب هادی تب شدیدی کرد و فردایش نتوانست به مدرسه برود و همراه مادرش نزد دکتر رفت. آقای دکتر، هادی را معاینه کرد وبرایش نسخه نوشت و گفت: آقا هادی از امروز تا پنج روز باید خانه بماند و فقط سوپ مرغ بخورد.

هادی که خیلی ناراحت شده بود، اخم‌هایش در​ هم​ رفت و گفت: آخه حوصله​​‌ام سر می‌ره... .

دکتر خندید و گفت: حوصله‌ات سر می‌ره یا هر چیزی که دلت بخواهد را نمی‌توانی بخوری؟ پسر خوب اگر رعایت کرده بودی حتما خوب می‌شدی.

وقتی به خانه رسیدند، هادی بعد از خوردن داروها خوابش برد و خواب یک بستنی بزرگ را دید که تبدیل به یک کوه شده بود و هادی از بستنی بالا می‌رفت و با هر قدمی که برمی‌داشت یک گاز هم به بستنی می‌زد. در طول راه آنقدر بستنی خورد که شکل یک تکه یخ شد و افتاد روی کوه بستنی و از سرما می‌لرزید. از خواب پرید و دید پدر و مادر کنارش نشسته‌اند و خدا را شکر کرد که خواب دیده است.

پدر هادی دستی به سر پسرش کشید و یک نایلون به او داد و گفت: بیا این هم بستنی.

هادی گفت: آخه دکتر گفته نخورم.

پدر خندید و گفت: این بستنی زمستانیه پسرم. در زمستان از این بستنی‌ها بخور تا مریض نشوی.

از آن روز هادی فهمید که هر چیزی زمان خودش را دارد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها