مریم از آبشار سبز: تو که گفتی طنز باشه پارتیبازی میکنم. پس کو؟! هیچ طنزی من تو دو صفحه پیدا نکردم. بروبچ رو چی شده؟ همه زانوی غم بغل گرفتن؟ دلم از غصه ترکید! یه کاری کن تا از غصه جوون ناکام نشدیما!
دقت کن! گفتم طنز باشه... باس باشه که من پارتیبازی کنم یا نه؟ خب نیس! بیا اصاً خودت نگاه کن... این زیر فرش... اینم پشت کمد! نیــــس آقاجان... نیس!
زیبای بیدار: نشستم روبروت و تو هم با همون لبخند ساختگی همیشگیات نگام کردی. کلی برات درددل کردم، از بیوفاییهات شکایت کردم و از دلتنگیهام گفتم اما حتی یه ثانیه هم لبخندت محو نشد و فقط نگام کردی! دیگه خسته شدم از درددل کردن با عکسی که معلوم نیست به کی لبخند میزنه.
عح... فرصت نکردم چک کنم... درد دل با عکس آشنا میزنه واسهمهاااا... هوم؟ زود خودت بیا بشین زیر نور این چراغه که خیلی ترسناک و موضعی میتابه، با زبون خوش اعترااااف کن! زودهاااا. کی بوده، کِی بوده؟ بنویس! دِ... منو نیگا میکنه... بنویــــس!
بانوی سرخ: از وقتی که متن «تقسیمبندی» رو خوندم سعی کردم قدر مادرم رو بدونم. از دوستی که نویسندة اون بود متشکرم.
همقرن: من میتونم خیلی راحت ازت (پاسخگو) شکایت کنم. داری الکی پول مملکت رو حروم میکنی. میدونی ماهی چقدر گرون شده؟ بعد تو نوشتههای مثلاً ادبی من که پاش پنج شیش کیلو ماهی آب خورده رو چاپ نمی کنی. واقعاً چه دلیل محکمهپسندی داری؟
نمدونم دیگه... محکمه میپسنده یا نه! ولی دو تا دلیل دارم، یه بررسی کن ببین قابله قبوله؟ یک: ماهی همین طوری هم پول نداده آب میخوره! دو: اگه همه متنای دیگهت همین طور ساده و روون و از دوگولة مبارک خودت بود، میچاپیدم بره، پام به این جور جاها هم باز نشه! (ولی چه کنم که هی سرچ میکنم، هی مشابهش رو با یخده تغییر روی وب میبینم! نمیگم کپی میکنیهاااا... میگم شاید زیاد متن ادبی اینترنتی میخونی، کلاً دیگه ذهنت همونا رو ناخواسته توی پیامکت هم منتقل میکنه!) این بود اعترافات من! یکی دیگه رو زیر چراغ نشوندیم، خودمون مجبور به اعتراف شدیم!
ستــاره از بالاشهر قم: خیلی سرگرمی باحالیه این بروبچ و آق حسامی و مامیبزرگش! به همهتون خسته نباشی میگم و بدونید مث یه مرد پشتتونم! پس ادامه بدید. من خیلی دلم تنوع میخواست. با این که درسام سنگینه ولی نمیتونم از خوندن بروبچ بگذرم چون تنوع داره برام.
بابت هندوانهها ممنون... چن وخ دیگه شب چلهس... اگه از دستم نیفتن، به کار میان!
خروس جنگی آماده حمله: پاسی جون، استرس میدی به آدم، قند خونش با چربیش قاطی میشه، تشکیل غدد فوق حرص میده! ءِ چاپ کن دیگه! همهش توی ذهنم دنبال کلکم تا یه جوری بیام اون وسطا! (آره دیگه، ما یه همچین چیزیایم!)
کلک نمیخواد که! نظرت رو همین طور روون درباره مطالب بروبچ یا اتفاقات دوروبرت بگو، از ذهن خودت هم استفاده کنی، یه جوری میچاپمت که خودتم متوجه نشی چطو چاپیدمت!
ف. کلوچه: پاسی جون، بیشتر شعرای توی صفحه واسه شاعرای دیگهست. اینجوری باشه منم بلدم از سعدی و حافظ و... کپی کنم. ایش! ننویس شعری از سهراب و سعدی/ اگر آنها نبودند، چه میکردی؟/ بنویس شعری از خود تا شوی مرد/ که زور بازوی توست نه آن مرد!/ تلاش دیگری دارد چه سودی؟/ جز آنکه نبرند نامت به نیکی؟/ اگر شعری ز خود داری تو ای مرد/ بیا رو کن بابا جیگرمون دراومد! (چه شعری گفتم! حال کن دادا!)
واقعاً! هم سعدی هم حافظ، هر دو با هم اومدن گفتن: ما دیگه پیشت لُنگ میندازیم دادا! (الان هم رفتن دو نفری گرمابه عمومی باز کنن!)
آخر راه: شیوا خانم خواستههای دلت، دل ما رو هم آب کرد. واقعاً شیوایی. حرفهای بریده بریده عاطفه شکرگزار هم محشر بود.
بانمک، 25 ساله: داشتم به این فکر میکردم دیگه وقتشه بعد از این همه همراهی با بروبچ، مطالب ناب خودم رو بفرستم... راستی نفرستم بگی کپی بودا، سرچ کردم رو وب بودا، پیامکا زیاده باید یه ساااالی صبر کنی و... اصلاً ولش کن، بیخیال شدم! (از من میشنوی یه چاردیواری بزرگتر بخر که همه توش جا بشیم. مُردیم از بس پشت در وایسادیم. چی؟ خب بشینیم؟ اینم شد جواب آخه؟!)
تو که اینقدر بانمک بودی، پس چرا این همه سال، جا خوش کرده بودی توی نمکدون؟ بفرست بیاد مطالب نابت رو ببینیم اگه راس میگی!
مژگان: [...]عقلم به دلم میگه: من پادشاه وجودم چون بالاتر از توام. دلم یه جواب حکیمانه بهش داد و گفت: زهی خیال باطل، به قول شاعر «جای چشم ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است». دیدم بحثشون بالا میگیره، پادرمیونی کردم گفتم: [...]شما مکمل همدیگهاید، ما آدما بدون هر کدومتون یه جوری بیچارهایم. میخوام اعترافی کنم؛ صدامو شطرنجی کن هویتم محفوظ باشه: راستش دلم رو یه کم بیشتر از عقلم دوست دارم.
زهرا ضیغمی، 15 ساله از قم: یادته بهم میگفتی حتی بدترین و سختترین چیزم نمیتونه منو از تو جدا کنه؟ اما حالا... فقط به خاطر یه سوءتفاهم کوچیک ترکم کردی. خودت بگو، حرف تو خندهدارتره یا سادهدل بودن من که هنوز منتظرتم؟
جکا از اردبیل: بخوان این شعر من تا خواب خود را باخبر گردی/ بخوان این شعر من را و بدان با من چهها کردی/ بخوان این شعر من تا پاسخت گویم تو پاسخگو/ اگر هم مرد باشی باز هم بس ناجوانمردی/ بخوان دیگر بچاپ این شعر من را من شدم خسته/ شدم خسته از اینکه با همه گرم و به من سردی[...].
باران از سنندج: امروز مث همیشه رفتم از دکة سر خیابون روزنامه روز دوشنبه رو خواستم. پسره بهم گفت: تو قسم خوردی فقط دوشنبهها روزنامه بخونی؟ گفتم: نه واسه ویژهنامهش میخوام. گفت: واسه فالش؟ گفتم: ای بابا مگه صفحة بروبچ رو نمیخونی؟ مگه حسامی رو نمیشناسی شما؟ افسووووس...
بفرما... دیگه اگه الانم بره بشناسه فایده نداره که! اونقد موز و هندونه چپوندی توی لُپاش! که ترکید بیچاره... هندونه شب یلدا هم دو تا، سه تا، چاااار تاااا... نه دیگه اینقد که بترکه! افسووووسسس...!
الی جون از رودهن: حسامی جون، آره تو زبونبازی، واسه مطالب طنزت میکنی پارتیبازی. جواب دادن مغز متفکر میخواد که داری، کاشکی وعدههات به ما نباشه سرکاری. اسممو تو تلگرافخونه دیدم امیدوارم کردی، ایندفعه اسممو ببر وسط چاردیواری. انگار با پیمان مجیدی تو رفیق فابی، ولی قبول دارم، داره مطالب خوب و عالی. دیگه وقتتو نمیگیرم آقای پاسی، دوشنبه بعدی میبینمت تو چاردیواری.
صداش رو در نیار... پارتیبازی خیلی اساسیای کردمااااا.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)