این سه طبقه را دوید و خودش را به بخش جراحی رساند. صبح بود که تلفنش زنگ زد و او هم بدون درنگ خودش را به بیمارستان رسانده بود. به محض اینکه به او خبر دادند بیماری دارد که باید هر چه سریعتر جراحی شود، مستقیم به سمت بیمارستان حرکت کرده بود تا هرچه زودتر برسد و جان بیمار را نجات دهد.
وارد بخش جراحی که شد، مردی را دید که هراسان و نگران در راهروی بیمارستان قدم میزد و دائم دستهایش را به هم میمالید. از حالت او مشخص بود همراه بیماری است که به اتاق عمل رفته، اما دقیقا نمیدانست چه نسبتی با او دارد. در همین فکرها بود و داشت وارد بخش میشد که صدای مرد او را به خودش آورد. مرد جوان تقریبا فریاد میزد و میگفت: چرا اینقدر دیر آمدید؟ جان پسر من در خطر است و شما اصلا احساس مسئولیت نمیکنید. اگر بلایی سر او بیاید، زندگی برای برای من و مادرش هم تمام میشود.
حرفهایش که تمام شد، منتظر جواب دکتر ماند. دکتر اما لبخند آرامی زد و گفت: متاسفم؛ من در بیمارستان نبودم ولی به محض اینکه به من تلفن زدند، حاضر شدم و مستقیم به اینجا آمدم. الان هم از شما میخواهم آرامشتان را حفظ کنید تا من هم بتوانم کارم را انجام دهم.
ـ آرام باشم؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟! اگر پسر خودتان در آن اتاق خوابیده بود هم همین حرف را میزدید؟ اگر خدایی نکرده پسرم بمیرد، چطور؟ به این فکر کردهای، آقای دکتر؟ خوب است خودتان را جای من بگذارید و بعد این حرفها را بزنید.
پدر عصبانی بود و فقط فریاد میزد. با این حال، دکتر همچنان آرام و با لبخند جوابش را میداد: پزشکان هیچوقت نمیتوانند عمر بیشتری به انسانها ببخشند. مرگ و زندگی همه ما دست خداست و وقتی او چیزی بخواهد، کاری از دست من و شما ساخته نیست. حالا هم بهتر است به جای این حرفها بروید و برای پسرتان دعا کنید. ما هم تمام تلاشمان را میکنیم تا به امید خدا پسر شما هم هر چه زودتر خوب شود و پیش شما برگردد.
وقتی مرد حرفهای دکتر را شنید، سرش را برگرداند و زیرلب با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: وقتی نگران کسی نباشید، نصیحت کردن هم کار سادهای است. شما اصلا متوجه وضع من و همسرم نمیشوید.
دکتر دستی به شانه مرد زد و به اتاق عمل رفت.
چند ساعتی طول کشید، اما دکتر هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. پدر و مادر پسرک با ترس و نگرانی منتظر بودند تا عمل تمام شود و نظر دکتر را بشنوند. بالاخره دکتر از اتاق خارج شد و با چهرهای خسته ولی خوشحال به طرف زن و مرد جوان رفت. باز هم در حالی که لبخند میزد، به آنها گفت: خدا را شکر؛ پسرتان نجات پیدا کرد. الان دیگر خطری تهدیدش نمیکند.
دکتر این جملهها را گفت و بدون اینکه منتظر جوابی بماند، بسرعت دور شد. همین طور که در راهروی بیمارستان تند و سریع قدم برمیداشت و به سمت آسانسور میرفت، گفت: اگر سوالی درباره وضع پسرتان دارید، از پرستار بخش بپرسید.
پدر با خودش فکر کرد چقدر این دکتر مغرور و متکبر است. در همین فکرها بود که پرستار با لبخند به طرفش آمد و گفت پسرش وضع خوبی دارد و تا چند دقیقه دیگر هم او را از اتاق عمل بیرون میآورند. مرد که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود، از پرستار تشکر کرد و گفت: چرا آقای دکتر اینقدر بداخلاق بود؛ حتی صبر نکرد من درباره پسرم از او سوال بپرسم یا حداقل تشکر کنم.
پرستار این حرفها را که شنید، سرش را پایین انداخت و اشکهایش را پاک کرد. بعد به آرامی گفت: پسر آقای دکتر دیروز فوت کرد. او در یک تصادف رانندگی جانش را از دست داد و امروز هم دکتر از مراسم تشییع جنازه پسرش به اینجا آمد. وقتی ما به او خبر دادیم برای جراحی پسر شما بیاید، هنوز پسرش را دفن نکرده بودند ولی او بلافاصله خودش را به بیمارستان رساند. حالا هم که خدا را شکر پسر شما خوب شده، دکتر هم به قبرستان برگشت تا شاید یک بار دیگر هم بتواند پسرش را ببیند.
زهره شعاع
sunnyskyz.com
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)