کمکم بدن ماهیهای زیبا، تیره و بدرنگ شده بود، آنها دیگر شاد و خوشحال نبودند، تعدادی از آنها مریض شده و گوشهای افتاده بودند و نمیدانستند چه کار کنند تا دوباره زندگی زیبایشان را بهدست آورند.
یک ماهی دانا بین آنها زندگی میکرد که بسیار خوشفکر بود. ماهیها پیش او رفتند و از او کمک خواستند تا فکری کند و آنها را از دست هشت پای بدجنس نجات دهد. ماهی دانا مدتی وقت گرفت تا چارهای بیندیشد و نقشهای بکشد.
چند روزی گذشت، ماهی دانا فکری به ذهنش رسید و همه ماهیها را جمع کرد و از آنها خواست اول از همه با هم متحد و یکی شوند و بعد به همه آنها گفت: هر کدام از شما بروید و گیاهان بلند اقیانوس را پیدا کنید و پیش من بیاورید.
همه ماهیها قبول کردند و هر کدام به سمتی رفتند و بعد از چند ساعت با گیاهان گوناگون برگشتند. ماهی دانا نگاهی به گیاهان انداخت و گفت: این مقدار گیاه کم است. بروید باز هم جمعآوری کنید و همگی دوباره رفتند و به همین ترتیب بعد از چند بار رفت و برگشت، بالاخره ماهی دانا راضی شد و گفت: کافیه!
یکی از ماهیها گفت: خوب حالا باید چه کار کنیم؟
ماهی دانا گفت: حالا باید سعی کنیم این گیاهان را داخل شن و ماسهها قرار دهیم و یک حریم برای خودمان درست کنیم.
همه ماهیها مشغول شدند و محدوده زندگیشان را با آن گیاهان مشخص کردند. بعد از این که کارشان تمام شد منتظر نشستند تا ببینند چه اتفاقی میافتد. فردای آن روز هشت پا دوباره از آنجا گذشت و باز هم مایع جوهری را از خودش خارج کرد، اما این مایع بالای سر گیاهان باقی ماند و در محدوده زیر گیاهان نفوذ نکرد. همه ماهیها که شاهد آن بودند خوشحال شدند و فریاد شادی سر دادند.
یکی از ماهیها که خیلی تعجب کرده بود پیش ماهی دانا آمد و از او پرسید که دلیل این اتفاق چیست؟
ماهی دانا گفت: ماهیهای عزیز! همیشه گیاهان باعث بهوجود آمدن هوای سالم در داخل آب میشوند و از ورود کثیفیها به آن منطقه جلوگیری میکنند. بنابراین تا میتوانید دور تا دور اینجا را گیاه قرار دهید تا هیچ بیگانهای نتواند به اینجا راه پیدا کند.
از آن به بعد ماهیها همه خوشحال بودند و براحتی و بدون هیچ مزاحمی در آنجا زندگی کردند.
گلنوشا صحرانورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)