حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به نمونه دیگری توجه کنید: «تمامی آنچه مردان در باب زنان میدانند» اثر عبدل اسمیت و ترجمه محمد صالحعلاء؛ کتابی 110 صفحهای و سراسر سفید! این اثر چطور؟ با وجود خالی بودن تمام کتاب، مطابق خواست منتشرکنندهاش، تأکید او بر آوردن نام نویسنده، مترجم، نگاشتن بیست و سومین دوره انتشار و حتی جمله «این متن از نسخه اصلی به طور کامل ترجمه شده است» روی جلد کتاب، آیا همچنان میتوان گفت این اثر نیز در پی باز تعریف کلیشههای ادبی برآمده است؟ به نظر میرسد چنین تاکیدی، گذشته از آنکه طعنهای است به کتابهای روانشناسی اینچنینی موجود در بازار، خودآگاه یا ناخودآگاه قدم دیگری نیز برداشته و مفاهیمی چون هنرمندِ نویسنده، ناشر، دوره انتشار، ترجمه و... را به بازی گرفته است؛ به چالش کشیدنی که ناخودآگاه از بازتعریفی که در نمونه قبل ذکر شد، پا فراتر میگذارد و به جای ارائه تعریفی جدید، انگار که اصلاً «تعریف» را به بازی گرفته باشد، جای خالی آن را پُر نمیکند.
«تعریف» چیست یا شاید بتوان پرسید تعریفی که در اینجا زیر سوال میرود، چه معنایی دارد؟ منتقدان و تحلیلگران هنر مفهومی، عموما بر این باورند که هنر مفهومی، چهار ویژگی تعریف کننده هنر را نفی میکند که به طور خلاصه، میتوان اینطور به آنها اشاره کرد: نفی عینیت مادی، نفی رسانه، نفی اهمیت ذاتی فرم بصری، نفی سبکهای تثبیتشده آثار هنری، اما آیا میتوان آنچه را در هنر مفهومی و در به بازی گرفتن تعریف گذشته است صرفا محدود به نفی چند ویژگی تعریفکننده دانست؟ به نظر میرسد چنین تحدیدی، همان میکند که تعریف میکرده و آنکه بر تعریف شوریده باشد، زیر لوای این نیز نمیرود. هرچند هر یک از ویژگیها درباره آن صادق باشند، رویکرد و منطق کلی را بیان نمیکنند. بله؛ درست است که هنر مفهومی با جانشینکردن محتوای مفهومی و به عنوان مثال مبتنی بر زبان، جایگاه فرم بصری را زیر سوال میبرد، اما این تنها شیوهای است در جهت نگاه یکپارچهای که منطقی کلی را شکل میدهد. نگاهی تاریخی به رویکردهای ثابت این شکل از هنر، بخوبی روشن میسازد که هنر مفهومی همواره علیه مفاهیم و شیوههای تثبیتشده حوزه هنر شوریده است و با این نگاه، هیچگاه تعریف و تحدید و توصیف ویژگی برای خویش را برنتافته چنان که اگر روزگاری نیز چنین شده باشد، همان را نیز زیر سوال میبرده است، اما با وجود اتخاذ و پیگیری چنین نگاهی، ناگزیر مفاهیم و رسانههای نویی شکل گرفتند. در واقع، مفاهیمی که با پس راندن مفاهیم سنتی، حیات یافتند و کمکم تثبیت شدند و رسانههایی که از کنار گذاشتن عناوین و رسانههای قدیم و گاه ترکیب آنها، اندکاندک موجودیتی مستقل پیدا کردند، اما چون درون خود هنر مفهومی بودند، به چالش کشیده نشدند. بنابراین، شد آنچه شد و هنر مفهومی تنها مشخصه ثابت خود را که به زعم خود چنین بود، نشانه رفت و شاید بهتر باشد بگوییم، نشانه نرفت!
اکنون چه باید گفت؟ هنر مفهومی چه میکند و چیست؟ از طرفی، اگر مشخصه هنر مفهومی را زیر سوال بردن نظامهای سنتی هنر بدانیم، باید بگوییم این ویژگی را ـ مبنی بر آنچه گذشت ـ به نوعی از دست داده و خود نیز، به نحوی دیگر، در درون خویش، دست به گریبان آن نظامها شده است که امری ناگزیر به نظر میرسد. از سوی دیگر، اگر بخواهیم بحث زیباییشناسی هنر مفهومی را طبق آنچه معمول است، پیش بکشیم و اصالت ایده بر اشکال و مواد هنری را مشخصه زیباشناسانه هنر مفهومی بدانیم، به در بسته میخوریم؛ چرا که شکل گرفتن مکاتب مختلف مدرنیسم، نشان از تزلزل تعریف زیبایی است که بر پایه یک تعریف، مصداقیابی دائما دچار تغییر شد؛ زیبایی نسبی و متغیر. بنابراین، ارائه تعریفی محدودکننده برای زیبایی و گنجاندن ویژگی هنر مفهومی ذیل آن نیز بیفایده مینماید، چرا که در معرض تغییر قرار دارد.
پس چه باید کرد؟ نگارنده میپندارد توسل به معنای زیبایی و نه تعریف آن، میتواند راهگشا باشد. زیبایی را معنایی است ذاتی و ثابت؛ فارغ از تعاریف و معانی عارضی آن که از آن به «قدرت تطبیق» تعبیر میکنیم. قدرت تطبیق، همان چیزی است که حلقه اتصال محتوا و اثر ارائه شده است که اگر مخاطب را قابلیت فهمپذیری اثر بدانیم، میتوان قدرت تطبیق را به این واسطه، حلقه ارتباط محتوا و مخاطب نیز نامید. آنچه هنرمند مفهومی ارائه میدهد، عموما خارج از الگوهای زیباشناسانه طبقهبندی میشود؛ اما ناگزیر برای ارائه محتوایی ایجابی یا سلبی، تطابقی میان آنچه ارائه داده و مجموعه آنچه مراد اوست، تشکیل میشود یا این تطابق، بعداً توسط مخاطب صورت میپذیرد؛ تطابقی خواه از جنس تناظر و تشابه یا تضاد و تناقض و غیریت و... و اگر خوب دقت کنیم، چنانچه این تطابق را ـ که اعم از مواردی است که بیان شد و ابدا به معنای صرفا تناظر نیست و حتی مفهومی از آگاهانه یا ناآگاهانه بودن را نیز همراه خود ندارد ـ از اثر بگیریم، دیگر نمیتوان آن را هنر مفهومی یا اصلا هنر خواند. این ویژگی است که از هنر مفهومی جداییناپذیر است. به گفته پیتر آزبرن، «هنر مفهومی بیش از هر چیز هنر سوالات است و از همان آغاز سوالات بیشماری درباره خویشتن برانگیخته است.» بنابراین، نباید در پی «تعریف» آن برآمد، اما خوب است ترازویی برای ارزشگذاری آن به دست داشته باشیم و «قدرت تطبیق» خوب به نظر میرسد؛ خواه این قدرت تطبیق را درباره خود اثر مورد بررسی قرار دهیم، خواه درباره هنرمند و خواه درباره مخاطب.
حنانه پروین / جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....