مردم در قاب

دوست خوبم تلویزیون

امین پسر دوازده ساله حسین آقا به دلیل فلج حسی ـ حرکتی نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. سال دوم دبستان بود که سمانه خانم ـ مادرش ـ کم‌کم به بیماری او پی برد. امین که آن روزها هشت سالی بیشتر نداشت، خیلی زود از راه رفتن خسته می‌شد.
کد خبر: ۶۱۸۲۴۵

نمی‌توانست مثل همکلاسی‌هایش بدود، شیطنت کند یا سر زنگ‌های ورزش محکم و قوی روی پاهایش بایستد. مدتی را در این وضع سر کرد. والدین او ابتدا گمان می‌کردند امین کمی تنبل است، بنابراین برای او یک مشاور تحصیلی گرفتند تا علاوه بر رسیدگی به وضع درسی‌اش به او انگیزه بدهد، به خانه‌شان بیاید و انواع بازی‌های فکری را انجام دهند.

اما این راهکارها چاره ساز نشد تا این که سمانه خانم یک روز که برنامه پزشکی تلویزیون را تماشا می‌کرد، به بیماری پسرش پی برد و سرانجام پس از مراجعه به دکترهای مختلف مشخص شد، امین کوچولوی خانواده شاید به همین نزدیکی‌ها هرگز نتواند راه برود و همین خستگی‌های زودرس هم بزودی برای او به یک حسرت تبدیل می‌شود. پدر و مادر امین شبانه‌روز کارشان گریه و زاری بود و در عین حال سعی داشتند امین از ماجرای بیماری‌اش خبردار نشود. چند ماهی گذشت و امین روز به روز لاغرتر و بی‌حوصله‌تر می‌شد. دیگر حتی انرژی مدرسه رفتن را هم نداشت و از انجام کارهای روزمره‌اش بازمی‌ماند.

لباسش را مادرش به تن او می‌کرد. بند کفش‌هایش را هم او می‌بست. پدرش او را بغل می‌گرفت و از حیاط خانه تا محل پارک اتومبیلش می‌برد. در مدرسه هم بقیه بچه‌ها و معلمان از او مراقبت می‌کردند. گاهی هم همکلاسی‌هایش از سر سادگی کودکانه، او را به خاطر سستی و بیماری‌اش مسخره می‌کردند. تحمل این شرایط برای امین سخت و دشوار شده بود. او متولد بیستم بهمن بود و چند روز دیگر وارد 9 سالگی می‌شد، اما شوقی نداشت بخواهد آرزوی همیشگی‌اش یعنی داشتن دوچرخه دنده‌ای را با پدرش در میان بگذارد.

صبح بیست و سوم بهمن بود که امین 9 ساله بعد از بیدار شدن از خواب احساس کرد پاهایش بی‌حس و زمان خداحافظی با ایستادن سر رسیده است. همان روز بود که پدرش صندلی چرخدار یعنی هدیه 9 ساله شدن امین را با سیل اشک‌هایی که در چشمانش موج می‌زد، به خانه برد. مادر امین از نگاه انداختن به آن صندلی چرخدار واهمه داشت، اما خانواده منافی باید با این اتفاق تلخ کنار می‌آمدند و چاره‌ای دیگر جز پذیرش این تقدیر نداشتند. امروز نزدیک به سه سال از این اتفاق می‌گذرد و این روزهای پاییزی برای امین با صندلی چرخدارش بعلاوه برنامه‌های تلویزیون در عصرهای دلگیر پاییز، طعم گس خرمالو می‌دهد.

امین عادت کرده مشق‌هایش را سر ساعت بنویسد. ترتیب پخش هیچ کدام از برنامه‌های تلویزیون را فراموش نکند و مقابل تلویزیون که می‌رسد، ترمز صندلی چرخدارش را بزند تا ساعتی فراموش کند چرا مانند هم‌سن و سال‌هایش در کوچه فوتبال بازی نمی‌کند یا این که نمی‌تواند صبح‌های زود از خواب بیدار شود و از نانوایی نان تازه بخرد. امین این روزها پیش از هر زمان دیگری با خودش فکر می‌کند که تلویزیون هم مثل مادر و پدرش برای او دوست خوبی است.

رکسانا قهقرایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها