داستان پلیسی - قسمت اول

قتل مرد هزار چهره

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری قرار گذاشته بودند برای ناهار به رستورانی سنتی که نزدیک اداره آگاهی بود، بروند. ظهوری می‌خواست به جای شیرینی قهرمانی استقلال در لیگ برتر به کارآگاه دیزی بدهد. قبل از این چند بار دیگر هم همین قرار را گذاشته بودند و هر دفعه قرار به خاطر کاری غیرمترقبه به هم خورده بود. این دفعه هم همین اتفاق افتاد و دو همکار مجبور شدند به جای رستوران به خیابان دزاشیب بروند تا درباره قتل مردی که جسدش در ساختمانی نیمه‌کاره افتاده بود، تحقیق کنند.
کد خبر: ۵۷۲۴۶۶

آنها وقتی به محل حادثه رسیدند فهمیدند ساختمان به حال خود رها شده و مردی که در کار جمع‌آوری زباله است به طور کاملا اتفاقی وارد ساختمان بی‌در و پیکر شده و جسد را دیده است. مقتول مردی تقریبا سی و پنج ساله بود که به نظر می‌رسید با دو ضربه چاقو که به پهلوی چپش اصابت کرده، جانش را از دست داده است.او هیچ مدرک شناسایی​ای همراه نداشت اما ظاهرش نشان می‌داد مردی متمول است.

از آنجا که هیچ اثری از تلفن همراه یا کیف پول هم در صحنه جرم وجود نداشت می‌شد حدس زد او را با انگیزه سرقت به قتل رسانده‌اند.کارآگاه تمام جزئیات را با دقت بررسی کرد ولی هیچ سرنخی به دست نیاورد و برای همین اعلام کرد با انتقال جسد به پزشکی قانونی مخالفتی ندارد.

شهاب و همکارش وقتی به اداره رسیدند به غیر از یک عکس از جسد، مدرک دیگری برای پیگیری در اختیار نداشتند. ستوان ظهوری که در این سال‌ها تقریبا با تمام فوت و فن‌های کار آشنا شده بود به محض رسیدن به اداره، تحقیق را با بررسی فهرست افراد مفقودی آغاز کرد و وقتی از این راه به هیچ نتیجه‌ای نرسید و مطمئن شد کسی گم شدن این مرد را گزارش نداده است، سراغ بانک اطلاعاتی مجرمان سابقه‌دار رفت و بعد از حدود یک ساعت کار بالاخره موفق شد اولین سرنخ پرونده را پیدا کند.

عکس مقتول در سیستم رایانه‌ای پلیس به‌عنوان کلاهبرداری سابقه‌دار ثبت شده بود. اسمش میثم بود و تا به حال دو مرتبه به زندان افتاده بود. دفعه اول با جعل عنوان وکیل دادگستری سه نفر را فریب داده و پول‌های آنها را بالا کشیده و دفعه دوم خودش را از اقوام یکی از مقامات قضایی معرفی کرده و با این ترفند پنج نفر را اغفال و به بهانه حل مشکلات قضایی از آنها کلاهبرداری کرده بود.

کارآگاه شهاب وقتی این اطلاعات را در اختیار گرفت، دقایقی به فکر فرو رفت و بعد گفت: حتما این دفعه هم نقشه‌ای در سر داشته از ظاهر مرتب و تر و تمیزش این‌طور برمی‌آمد که باز هم جعل عنوان کرده و می‌خواسته سر کسی کلاه بگذارد.

ستوان ظهوری هم موافق بود اما نمی‌دانست چطور باید از کارهای پنهانی یک مرده سر دربیاورند. سرگرد هم فعلا چیزی به ذهنش نمی‌رسید و آن دو تا ساعت 8 شب بدون این‌که نتیجه تازه‌ای گیرشان بیاید به تحقیق و تفحص مشغول شدند و بالاخره شهاب پایان کار آن روز را اعلام کرد. او برای رفتن به خانه آماده می‌شد که یکی از همکارانش وارد اتاقش شد و گفت دختری ناپدید شدن نامزدش را گزارش داده و ظاهرا نامزد او همان مقتول امروز است.

کارآگاه دوباره کتش را روی چوب‌لباسی آویزان کرد و پشت میزش نشست تا دختر را برای بازجویی به اتاقش بیاورند.

دختر سی​ساله به نظر می‌رسید. بسیار متفرعن بود و می‌شد حدس زد خانواده متمولی دارد. ستوان ظهوری او را به نشستن دعوت کرد و قبل از هر چیز عکس نامزدش را از او خواست. نیلوفر، از کیفش عکسی بیرون آورد که خودش هم در آن حضور داشت. ستوان در همان نگاه اول میثم را شناخت و عکس را به رئیس‌اش داد.سرگرد با دیدن تصویر به نیلوفر رو کرد و پرسید: گفتید اسم نامزدتان چیست؟

مهران تاجرزاده

کارآگاه دو دستش را پشت سر قلاب کرد و درباره نحوه آشنایی دختر با مهران تاجرزاده سوال کرد. نیلوفر قبلا هم به این سوالات پاسخ داده بود و اصلا نمی‌دانست گم شدن نامزدش چه ارتباطی با نحوه آشنایی آنها با هم دارد ولی با این حال پاسخ این پرسش را داد و گفت او هر هفته به کلکچال می‌رود و اتفاقی با مهران آشنا شده است. مهران می‌گفت والدینش در بلژیک زندگی می‌کنند. خودش هم مدیر عامل یک شرکت صادرات و واردات مواد غذایی است و اتفاقا خودروی بنز گرانقمیتی هم داشت که تصویر آن در عکس معلوم و شماره پلاکش مشخص بود. کارآگاه چاره‌ای جز به زبان آوردن واقعیت نداشت. او به دختر گفت: خانم نامزد شما یک کلاهبردار حرفه‌ای به اسم میثم است که شما را گول زده و ما جسدش را امروز صبح پیدا کرده​ایم. نیلوفر تقریبا از حال رفت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها