در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قتل، عمد است
نماینده دادستان تهران میگوید: آن طور که محتویات پرونده نشان میدهد محسن دو سال قبل نوجوانی به نام سالار را در خانهاش دید و او را با ضربات چاقو به قتل رساند. محسن در تحقیقات گفته است وقتی وارد خانه شد، مرد جوان را دید و او را با چاقو زد و زخمی کرد. متهم بعد از مجروح کردن سالار دوباره به او حمله و این بار ضربه کاری را وارد کرد و وی را به قتل رساند. این که سالار بدون اطلاع محسن وارد خانه او شده بود و با شادی رابطه داشت، واضح است و مدارک و شواهد موجود هم همین را نشان میدهد، اما نکته اینجاست که اگر محسن بخواهد با استناد به این که زنش را در حین رابطه دیده و قتل را انجام داده، حکم قصاص را منتفی کند، درست نیست چراکه مقتول و شادی در شرایطی نبودند که متهم بخواهد دست به قتل بزند. اگر متهم مسأله دفاع مشروع را مطرح کند باز هم صحیح نیست، چراکه مقتول سلاحی در دست نداشت. بنابراین از نظر دادسرا این عمل مصداق قتل عمد است و نمیتوان خون مقتول را مباح دانست.
نماینده دادستان در مورد نحوه درگیری توضیح میدهد: محسن مدعی است قصد داشت در مراسم ختم یکی از اقوام شرکت کند به همین دلیل خانوادهاش را تنها گذاشت و به خانه مادرش رفت. او چند بار با همسرش تماس گرفت و سرانجام احساس کرد موضوع مشکوکی وجود دارد به همین دلیل به خانه برگشت و نتیجه این بازگشت قتلی بود که اتفاق افتاد. از نظر دادسرا دلایلی که مقتول برای قتل مطرح کرده، موجه نیست و نظر ما همچنان قتل عمد مبتنی بر حق ولیدم برای قصاص است. با این حال این دادگاه است که در این خصوص تصمیم میگیرد.
مقتول اشتباه کرد
برادران مقتول که به عنوان ولیدم در دادگاه حاضر شدهاند، مدعی هستند برادرشان بیدلیل کشته شده است. یکی از برادران مقتول میگوید: سالار 17 سال بیشتر نداشت. ما قبول داریم او وارد رابطه با زنی شد که شوهر داشت، اما باید در نظر گرفت او نوجوان بود و پسری در این سن ممکن است خیلی اشتباه کند. این شادی بود که باید اوضاع را کنترل میکرد. برادرم پسر چشم پاکی بود، حتما شادی کاری کرده که او نتوانسته خودش را کنترل کند و درگیر این رابطه شده است. نکته اینجاست که چرا محسن همسر خودش را نکشت؟ آن چیزی که محسن تعریف میکند، نشان میدهد قبل از وقوع حادثه سالار بشدت ترسیده و به همین دلیل هم خودش را مخفی کرده بود. محسن با برنامه قبلی وارد خانه خودش شد و قبل از این که با همسرش برخورد کند، برادر مرا کشت. در حالی که تا آن زمان نمیدانست چه اتفاقی بین شادی و سالار افتاده است. به نظر میرسد متهم نقشهای طرح و با همسرش هماهنگ کرده و بعد برادرم را به خانه کشیده و او را به قتل رسانده است.
برادر مقتول درباره روز قتل میگوید: «پدر و مادرم در خانه بودند. یک مامور پلیس با منزل ما تماس گرفت و گفت پسرتان تصادف کرده است و باید به کلانتری بیایید. وقتی پدر و مادرم به کلانتری رفتند، متوجه شدند سالار کشته شده است. آنها خبر نداشتند چه اتفاقی افتاده است. مادرم میگفت سالار با لباس خانه بیرون رفت و گفت به ملاقات یکی از دوستانش میرود و زود برمیگردد، اما دیگر برنگشت و خبر قتلش را دادند. اگر ما در جریان بودیم، اجازه نمیدادیم برادرمان در این دام بیفتد و علیه شادی شکایت میکردیم. محسن و همسرش برادرم را به عمد کشتهاند. نمیدانم چرا این کار را کردند. دلیلش را واقعا نمیدانم، اما میدانم محسن به عمد این کار را کرده است. اگر محسن از آن رابطه ناراحت بود، اول باید با همسرش برخورد میکرد. اگر قصد داشت سالار را از خانه بیرون کند، فقط یک ضربه میزد. سالار نوجوان بود و قدرت بدنی زیادی نداشت. او ریزنقش بود. بنابراین سالار به عمد کشته شده و ما درخواست قصاص داریم.
این مرد میگوید: پدرم به خاطر غصهای که از مرگ برادرم داشت، دق کرد و مرد. او خواستهاش قصاص بود و من و برادرانم خواسته او را اجرا میکنیم. اگر پدرم گذشت میکرد ما هم گذشت میکردیم، اما قصاص، خواسته پدر و مادرم است.
همسرم مقصر است
محسن در دفاع از خودش در برابر اتهام قتل میگوید هر شخص دیگری هم جای او بود همین کار را میکرد. او در مورد روز حادثه توضیح میدهد: سر کار بودم. مادرم با من تماس گرفت و گفت یکی از اقواممان فوت کرده است. چون من پسر بزرگ خانواده بودم، باید در مراسم شرکت میکردم. بعد از کار به خانه رفتم و به همسرم گفتم بچهها را آماده کن تا به منزل مادرم برویم و از آنجا راهی مراسم شویم. شادی جواب داد نمیآیم و میخواهم در خانه بمانم. به او گفتم تو همیشه از من میخواستی زود به خانه بیایم، چون از تنهایی میترسی حالا چه شده که میخواهی در خانه تنها بمانی؟ جواب داد دوست ندارم به خانه مادرت بیایم. دیگر حرفی نزدم و قبول کردم خودم تنها بروم. شام خوردیم و بچهها خوابیدند و من هم رفتم. همسرم در خانه تنها بود. به خانه مادرم که رسیدم، دوستم گفت شادی زنگ زده بود و میپرسید کجا هستی. تعجب کردم من به او گفته بودم میخواهم به خانه مادرم بروم و دلیلی نداشت او تلفن بزند. چند دقیقه بعد برادرم را دیدم که او هم گفت همسرت به تلفن همراهم زنگ زده بود و سراغت را میگرفت. با همسرم تماس گرفتم، گفت میخواستم مطمئن شوم رسیدهای. دوباره از من پرسید شب میآیی؟ گفتم نه اگر بخواهی برادرم را میفرستم تا شما را به خانه مادرم بیاورد. خواب بودن بچهها را بهانه کرد و گفت نمیآید.
متهم میگوید: «دلشوره عجیبی داشتم. خیلی عصبی شده بودم. انگار کسی به من گفت بلند شو و برو. به خانهام رفتم. از خانه مادرم تا منزل خودم راه زیادی نبود. وقتی به خانه رسیدم هرچه زنگ زدم کسی در را باز نکرد چند دقیقه بیشتر از تماس تلفنی من با همسرم نگذشته بود و جواب ندادن او عجیبتر بود. از بالای دیوار وارد خانه شدم هر چه شادی را صدا کردم، جواب نداد. وارد اتاق خواب شدم، دیدم همه چیز به هم ریخته است. زنم در حمام بود. پرسیدم چرا در را باز نمیکنی، گفت صدای آب نگذاشت صدای زنگ را بشنوم. آشفته بود. وارد حمام که شدم، دیدم پرده انباری که بالای حمام است، کنار زده شده است. روی صندلی رفتم و دیدم یک نفر خودش را در انباری مخفی کرده است. بلافاصله پایین آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم و دوباره روی صندلی رفتم و با ضربه چاقو کسی را که آنجا بود، زخمی کردم. از شدت ضربهای که زدم بیرون پرید. فریاد زد و به سمت من حمله کرد. اصلا نتوانستم خودم را کنترل کنم. پرسیدم در خانهام چه میکنی؟ جوابی نداد. میخواست مرا بزند که یک ضربه دیگر هم زدم. به سمت زنم رفتم که او را هم بزنم، چون میدانستم مردی است که با زنم رابطه دارد. شادی گفت نزن این مرد به زور وارد خانه شد. حرفش را باور کردم و دیگر به سمت او نرفتم. به شادی گفتم بچهها را بردار و به حیاط برو. در را قفل کردم و بعد هم با پلیس تماس گرفتم.»
محسن میگوید از مدتی قبل به همسرش شک کرده بود: «از رفتارهای شادی متوجه شده بودم چیزی را از من مخفی میکند حتی به این که به من خیانت میکند، مشکوک بودم اما مدرکی نداشتم. من ده سال با همسرم در خانه مادرم زندگی کردم و در این مدت مشکلی نداشتیم به محض این که از آن خانه بیرون آمدیم و مستقل شدیم، این مشکلات ایجاد شد. شادی به من خیانت کرد در حالی که من همیشه سعی میکردم برای بچههایم زندگی آرامی بسازم.
متهم به دستبندش چشم میدوزد و ادامه میدهد: «وقتی با مقتول درگیر شدم، اصلا نمیدانستم او پسر نوجوانی است. وقتی اولین ضربه را زدم و او از انباری بیرون آمد، تازه قیافهاش را دیدم و فهمیدم سنی ندارد. اگر بار دوم به من حمله نمیکرد، با پلیس تماس میگرفتم و تحویلش میدادم، اما او حمله کرد و من هم زدمش. فکر میکنم هر کس دیگری جای من بود، چنین واکنشی نشان میداد.
متهم نگران سرنوشت فرزندانش است. او میگوید: «بعد از این که بازداشت شدم، همسرم درخواست طلاق کرد. من هم اصراری به ادامه زندگی با او نداشتم. با زنی که خیانت کند، نمیشود زندگی کرد. حضانت بچهها را از او گرفتم. بچهها پیش خانواده خودم هستند. زنم با کارهایی که کرد، نشان داد مادر لایقی نیست و کاری نیست که او بتواند برای بچهها انجام بدهد. دخترانم اگر پیش مادرشان میماندند، چیزی جز خیانت یاد نمیگرفتند. با این که خیلی نگران آینده آنها هستم و خودم هم کار میکنم، اما فکر میکنم بهتر میتوانم از بچههایم مراقبت کنم.»
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: