بادی که از دریای سیاه میوزد و در هوا میپیچد، سر حالم میآورد. خودم و دوچرخهام را روی مسیر سنگفرشی میبینیم که پارک کمعرض، اما طولانی این پشت را از ساحل شنی دریای باتومی جدا میکند. یک نوار چوبفرش هم به عرض یک متر در تمام طول مسیر سنگفرشی کشیده شده است. علامتهایی هست که دوچرخهسوارها را از راندن روی چوبها منع میکند. با این که به مراتب دشوارتر است، اما باید با سنگهای ناصاف زیر چرخها و زین دوچرخهای که باریک و نامیزان است، دست دوستی بدهم. تا انتهای مسیر میروم. یعنی تا آنجا که سنگفرشها تمام شده و کامیونها و ماشینهای بزرگ باری در حال کندن و ساختن و فرش کردن ادامه ساحلاند. سر دوچرخه را به سمت خروجی پارک کج میکنم. وارد اولین خیابان پهن سر راه میشوم، دوچرخه را از میان چند خیابان فرعی عبور میدهم و نیم ساعت بیشتر نگذشته که در شهر گم شدهام. از دریا دور و دورتر میشوم و از کنار ساختمانهای نیمهساز زیادی میگذرم. خیابانها باریکند و خودروها آنقدری نیستند که آزاردهنده باشند. روبهروی یک کلیسای قدیمی توقف میکنم و دوربین را از کیفم بیرون میآورم. کلیسا دیوارهای بلندی دارد و سردری که با مجسمههایی از شخصیتهای مذهبی در حال دعا و موعظه تزیین شده است. زنگ مدرسه کنار کلیسا به صدا درمیآید و چند لحظه بعد در میان جماعتی از دختر و پسرهای نوجوان در لباسهای فرم مدرسه گم میشوم. حالا به میدان اصلی شهر رسیدهام. از مقابل سفارت ایران میگذرم و در جهت مقابل ساحل به سمتی میروم که به نظرم شهر آنجا تمام میشود. از ترمینال پرسر و صدای اتوبوسها سر در میآورم و به زحمت از لابهلای اتوبوسهایی که با بوقهای ممتد از من و دوچرخهام میخواهند که از سر راهشان کنار بروم، میگذرم. مثل مورچهای هستم که ناگهان از یک راهپیمایی عمومی سر درآورده و با هجوم کفشهایی که از اطراف فرود میآیند مواجه شده باشد.
کمی بعد به ریلهای قطار میرسم و به موازاتشان پیش میروم. علفهای بیجانی از لای تخته و آهنها بیرون آمدهاند. از یک آبخوری تلمبهای آب مینوشم و منتظر میمانم که قطار عبور کند. دوچرخه را با دست از روی ریلها میگذرانم و در آن سمت خیابان، خودم را به پیادهروی کنار بارانداز میرسانم. سوار دوچرخه میشوم و از کنار کشتیهای بزرگ باری میگذرم. دارم از یک کشتی سیاه عکس میگیرم که گروهی هفت هشت نفره با سر و صدا و خنده نزدیک میشوند. پیشقراول گروه مرد میانسالی است که پیراهن را از روی شکمش بالا زده و آوازخوانان بقیه را رهبری میکند. به من که میرسند رئیس شکمگنده با دست کشتی سیاه را نشان میدهد و میگوید: «این که فتاگرافیا میکنی کشتی من است.» ناخدای کشتی است. با لبخند میگویم :«بله بله، شکمت رو بزار تو پس!» او هم با خنده چیزهایی میگوید که من هیچ ازشان سر در نمیآورم. در عوض من هم به فارسی چیزهایی میگویم که آنها یک کلمهاش را هم نمیفهمند. بعد هم لابد به همین مناسبت همه به هم لبخندهای دوستانه میزنیم و صمیمانه از هم خداحافظی میکنیم.
دو ساعت توافق شدهمان به پایان رسیده و نیم ساعتی هم از آن گذشته است که به پارک بر میگردم. دوچرخه را تحویل میدهم و گذرنامهام را پس میگیرم. بعد هم به خانه میروم دوش میگیرم و سرحال از دوچرخهسواری فرحانگیز، راهی ساحل میشوم. هوا ابریست و خورشید تا تاریک شدن هوا همانجا پشت ابرها میماند. بعد هم سرخ و خونین در دریای سیاه غرق میشود.غروب باز هم سری به آقای دوچرخهای میزنم. این بار گوشی موبایلم را به او میدهم و برای یک گشت یکساعته با « سه لری» توافق میکنیم. بخشهایی از شهر را که در نور روز پسندیده بودم دوباره در شب و در نور لامپها بازدید میکنم. موقع تحویل دادن دوچرخه، آقای دوچرخهای بهم سلام نظامی میدهد. حالا من و باتومی مسیر رابطهمان را پیدا کردهایم. بلدیم چگونه با هم وقت بگذرانیم.
روزنوشتهای ساغر فروتن