در یک روز آرام و زیبا که هر کس سرگرم زندگی خودش بود، ناگهان صدایی شنیده شد. همگی با شنیدن صدای تیری به خود آمدند و تمام حیوانات از لابهلای درختها و گیاهان بیرون آمدند و پا به فرار
گذاشتند.
در میان آنها فقط خرگوش کوچولو بود که بیخیال به راهش ادامه میداد و بین گلهای رنگارنگ میچرخید و بازی میکرد. خرگوش مادرزاد گوشهای کوتاهی داشت و این باعث شده بود که کمشنوا باشد. راسو در بین بوتهها میدوید تا جایی برای پنهانشدن پیدا کند. خرگوش او را دید و گفت: راسو چرا میدوی چی شده؟ از چی فرار میکنی؟
راسو گفت: از شکارچی!
خرگوش با خودش گفت: آره! انگار صدای تیرشکارچی است. چند دور، دور خودش چرخید و گفت باید فرار کنم... باید فرار کنم.
همان موقع برخورد کرد به یک کفش بزرگ، بله کفشهای شکارچی بود که روبهرویش ایستاد. شکارچی خم شد و با دستهایش خرگوش را بلند کرد و در جیبش گذاشت و رفت. خرگوش بیچاره در آن تاریکی و کم اکسیژنی داشت نفسش قطع میشد که شکارچی دستش را در جیبش کرد و خرگوش را درآورد و گذاشت در دست پسرکی کوچک که گوشهای نزدیک یک درخت و روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. پسرک خرگوش کوچولو را بغل کرد و بوسید. تازه اون موقع بود که خرگوش احساس آرامش کرد پسر کوچولو به خرگوش گفت: دوست من میشی؟ با هم بریم خونمون؟
خرگوش که دلش نمیخواست از زادگاهش دور شود، سرش را پایین انداخت.
پسرک گفت: معلومه که دوست نداری با من بیای! خرگوشک کوچولو من. عیبی نداره من میام به دیدنت.
و خرگوش را گذاشت زمین تا به خانهاش برگردد. در همین موقع یک عقاب بزرگ از آسمان به سمت زمین آمد و با چنگال هایش خرگوش کوچولو را بلند کرد.
پسربچه با دیدن چنین منظرهای ناراحت شد و ناگاه فریاد کشید و از جایش بلند شد و پدرش را صدا زد. پدر با دیدن عقاب و خرگوش با تفنگ به بال عقاب تیر زد و به زمین سقوط کرد و خرگوش نجات پیدا کرد.
شکارچی وقتی که دید پسرش روی پاهایش ایستاده خیلی خوشحال شد و از خدا تشکر کرد و تفنگش را به گوشهای انداخت و بال عقاب را که زخمی شده بود بست و به پسرش قول داد هرگز هیچ جانوری را شکار نکند.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد