معما ی پلیسی

جنایت در پشت بام

سرگرد مشفق با یکی از همکاران جوانش که تازه پدر شده بود، گرم صحبت بود و داشت از تجارب خودش و سختی‌ها و شیرینی‌های پدر شدن حرف می‌زد که خبرش کردند، اتفاقی افتاده و او باید سریع خودش را به فلکه اول صادقیه برساند. کارآگاه نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخت. یک و پنج دقیقه بامداد بود. کتش را پوشید و بعد از خداحافظی ​ با همکارش به راه افتاد. بیرون نسیم خنکی می‌وزید. مشفق سوار خودرو شد و به سرباز دستور حرکت داد.
کد خبر: ۵۶۲۸۷۰

محل حادثه ساختمانی نیمه‌کاره دریک خیابان​ فرعی منتهی به فلکه بود مشفق بدون هیچ دردسری آنجا را پیدا کرد و قبل از این‌که داخل برود، نگاهی به ساختمان انداخت. از بیرون این‌طور به نظر می‌رسید که تقریبا کارهایش تمام شده و آماده سکونت است. فقط سنگ‌های نما مانده بود که برای نصب آنها داربست زده بودند. سرگرد خودش را به سرباز جلوی در معرفی کرد و داخل رفت. در گوشه‌ای از حیاط، کنار تلی از سیمان جنازه مرد جوانی افتاده بود و ردی از خون روی سر و صورتش دیده می‌شد.

مقتول شلوار کتان، پیراهن راه‌راه و کفش نسبتا نو و شیکی به‌پا داشت و می‌شد نتیجه گرفت او کارگر ساختمان نبوده.کارآگاه با راهنمایی افسر تجسس کلانتری سراغ نگهبان افغان رفت تا درباره واقعه از او پرس و جو کند. مرد افغان که به نظر می‌رسید بشدت ترسیده است با لهجه غلیظش ماجرا را تعریف کرد: ساعت 12 بود که مهندس با یکی از دوستانش آمد. من خواب بودم. بوق زد، بیدار شدم. در را باز کردم، اما ماشین را تو نیاورد و گفت کار دارد و می‌خواهد زود برود. بعد هم با دوستش​داخل آمدند. من هم جلوی در نشستم و سیگاری روشن کردم که یکدفعه دیدم مهندس از پشت‌بام پرت شد. وسط راه یک دستش را به داربست گرفت و چند ثانیه خودش را نگه داشت، اما بعد دوباره افتاد. دوست مهندس بد‌و بدو آمد پایین و گفت زنگ بزنم اورژانس، اما آمبولانس که آمد، گفت مهندس تمام کرده است.

مردی که نگهبان افغان از او به عنوان دوست مهندس یاد می‌کرد، ظاهرا در طبقه اول گوشه دنجی را پیدا کرده و در لاک خودش فرورفته بود. کارآگاه قبل از این‌که بازجویی از آن مرد را شروع کند، سری به پشت بام زد. هنوز حفاظ‌ها را نصب نکرده بودند و در آن تاریکی شب وقوع حادثه هیچ بعید به نظر نمی‌رسید. سرگرد با احتیاط به لبه بام رفت و نگاهی به پایین انداخت. مهندس از فاصله بین داربست و دیوار به پایین پرت شده بود. نگهبان جایی را نشان داد و گفت: مهندس دستش را آنجا گرفت.

نقطه‌ای که مرد افغان به آن اشاره می‌کرد، تقریبا روبه‌روی طبقه سوم بود.کارآگاه این بار سرایدار را سراغ پروژکتور فرستاد و خودش راهی طبقه سوم شد. مشفق با کمک نور زردرنگ تند داربست را با دقت برانداز کرد.مرد افغان درست تشخیص داده و جای دستان خون‌آلود مهندس کاملا واضح بود. سرگرد بالاخره سراغ دوست مهندس رفت. مرد میانسال و خوش‌ظاهری​ که خودش را مجید معرفی کرد، گفت مهندس اتابک رفیق چند​​ ساله‌اش بود و برای پیش‌خرید ساختمان آمده بود که این حادثه رخ داد. مشفق بیشتر از این به حرف‌های مجید گوش نکرد و دستور داد او را بازداشت کنند.

مجید همان شب در اداره آگاهی اعتراف کرد با اتابک بشدت اختلاف مالی داشته و​ نمی‌توانستند مشکلاتشان را حل کنند و واسطه‌گری دیگران هم فایده‌ای نداشت تا این‌که در پشت‌بام جر و بحث‌شان شده و او با میله‌ای که روی زمین افتاده بود ضربه‌ای به سر دوستش زد و خون جاری شد. مجید گفت: اتابک دستش را روی سرش گرفت و تلوتلو خورد و همان‌طور که عقب می‌رفت یکدفعه به پایین پرت شد.

شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه مشفق به چه دلیلی به مجید شک کرد؟

پاسخ معمای شماره قبل: دایی المیرا با ارائه مدرک به کارآگاه گفته بود در ساعت وقوع قتل با یک بی‌ام‌و تصادف کرده بود. در حالی‌که ساعت دقیق وقوع قتل مشخص نبود و فقط می‌شد گفت او از زمان بعد از تعطیلی مدرسه تا ساعت 6 بعدازظهر به قتل رسیده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها