ساعت 9:45 دیروز ، دادگاه رسیدگی به سیاه ترین قتل خانوادگی سال در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران به ریاست قاضی عزیزمحمدی و 4 قاضی مستشار (رحیمی ، کوه کمره ای ، سبزواری و باقری) آغاز شد. در ابتدای جلسه ، دلداری نماینده دادستان به قرائت کیفرخواست پرداخت ، وی با بیان این که در این پرونده متهمان اصلی به ترتیب اسماعیل عرب عامری ، معصومه شمس حصاری غلامحسین حسینی (افغان) و جعفر (حسین ) امانی به جرم معاونت در قتل عمدی ابراهیم هستند ، گفت : سرمنشا تمام این سناریوی کثیف که با قتل 4 انسان بی گناه به آخر رسید ، دروغی است که معصومه به ابراهیم گفت این زن به دروغ خود را زنی مجرد معرفی و با او ارتباط برقرار کرده بود و از اینجا بود که اسماعیل (شوهر این زن) پس از آگاهی از ارتباطات همسرش با ابراهیم ، نقشه انتقام شوم از وی و خانواده اش را طراحی و با همدستی او اجرا کرد. بعد از قرائت کیفرخواست قاضی عزیزمحمدی از متهم ردیف اول اسماعیل عرب عامری خواست تا به دفاع از خود بپردازد.
قاضی : خودت را معرفی کن؛
متهم : اسماعیل عرب عامری ، موتورساز ، ساکن پیشوای ورامین
قاضی : شما متهم به مشارکت در قتل عمدی ابراهیم شاهسوند و مباشرت در قتل عمدی خواهر وی فاطمه شاهسوند و 2 فرزند خودتان امیر محمدی 6 ساله و عماد 11
ساله هستید ، چه دفاعی دارید؛
متهم: این زن (معصومه) یک لجنزار است که زندگی همه ما را تباه کرد ، او با ورد خواندن عقلم را از من گرفته بود ، دهان همه حتی بچه هایمان را بسته بود.
قاضی: سناریوی قتلها با فاطمه خواهر ابراهیم شروع شد ، قتل را از ابتدا تشریح کن؛
متهم : پس از آن که همسرم به عقد ابراهیم درآمد ، از فاطمه خواستگاری کردیم ، معصومه به یک نفر پول داده بود تا خودش را جای برادر او جا بزند و بعد از برگزاری مراسم خواستگاری این مرد از صحنه کنار رفت. به او گفته شد که شوهرت برای کار به دبی رفته است ، بعد از چند ماه با طراحی نقشه ای معصومه به او گفت شوهرش از دبی برمی گردد و زودتر جهیزیه اش را آماده کند. آن روز در مغازه ام مشغول کار بودم که معصومه با حسین امانی (متهم ردیف چهارم) به مغازه ام آمدند ، گفتند جهیزیه فاطمه را آورده ایم با هم جهیزیه را به خانه ای بردیم. آن شب همسرم به خانه همسایه رفت و من و 2 فرزندم و فاطمه تنها ماندیم ، ساعت 12 شب بود که نفهمیدم چطور مثل یک گرگ درنده به او حمله کردم و او را کشتم. مثل یک گوسفند او را قربانی کردم ، بعد جسدش را قطعه قطعه کردم و در چاه ریختم.
قاضی : ابراهیم را چطور کشتی؛
متهم : در مغازه بودم که تلفن زنگ زد ، همسرم معصومه بود گفت ما به فیروزکوه به خانه حسین امانی رفته ایم. تو هم کمی گوشت بخر و بیا ، گفت آنجا گنجی است که شما باید بروید آن را پیدا کنید. به فیروزکوه رفتم ، غروب بود که برای درآوردن جای گنجی که معصومه مشخص کرده بود، به کوه رفتیم ، آنجا غذا خوردیم ، اما به محض آن که از آبی که معصومه داده بود خوردم دیگر نفهمیدم چکار می کنم ، به ابراهیم گفتم چاله ای را بکند ؛ وقتی چاله را کند ، خسته شد ، و روی پتویی که آنجا پهن کرده بودیم خوابید. به مرد افغانی که با خودمان آورده بودیم گفتم تا با کلنگ به سرش بزند و همانجا مرد.
قاضی : اما شما در بازجویی های قبلی گفتید که بلند شد و شما بعد سرش را بریدید؛
متهم : آنجا اشتباه کرده ام ،او با ضربه مرد افغانی مرد. من قصد نداشتم او را بکشم مرد افغانی ضربه های اول را زد و او مرد.
قاضی : اگر قصد کشتن نداشتید و با نقشه قبلی ابراهیم را به کوه نبرده بودید ، پس چرا چاقو به همراه داشتید؛
متهم : موقعی که بیرون می آمدیم ، همسرم چاقو را داد و گفت وقتی گنج را پیدا کردید ، زیاد نزدیک نشو ، این چاقو را هم برای محافظت از خودم به من داد.
قاضی :آقای عامری شما دروغ می گویید و طفره می روید. شما با نقشه قبلی او را به کوه بردید و سپس سرش را بریدید و در چاره انداختید؛
متهم : با نقشه قبلی او را نکشتم ، همسرم طلسمم کرد ، می گفت او به دختر بی گناهی تجاوز کرده و زندگی چند عروس و داماد را برهم زده است. مرا طوری طلسم کرده بود که نمی دانستم چه کار می کنم. من از نقشه قتلها خبر نداشتم و فقط چشم بسته اوامر این زن را اطاعت می کردم.
قاضی : همه چیر را برخلاف بازجویی های اولیه ات گردن همسرت می اندازی ، می گویی که از قتلها خبر نداشته ای ، پس چه کسی همسرت را به خانه ابراهیم فرستاد و با گرفتن عروسی ، او را به عقدش درآورد ، آیا این یک سناریو برای انتقام گیری نبود؛
متهم : من هیچ اطلاعی از عروسی گرفتن نداشتم و آنجا نرفتم ، من تنها یک خودروی پژو را شب عروسی به در خانه ابراهیم بردم و گفتم که این ماشین را پدر عروس (معصومه) که الان در دبی است ، فرستاده است. با اظهارات اسماعیل ، کشاورز دادستان ورامینی که در جلسه حضور داشت ، از قاضی عزیز محمدی خواست تا درخصوص ادعاهای جدید اسماعیل عرب عامری بیشتر توضیح دهد. وی گفت : این مرد زمانی که متوجه ارتباط همسرش با ابراهیم می شود ، شک می کند و از وی می خواهد تا با معرفی او به عنوان دایی خودش ، از ورامین تا تهران همراه آنها برود. او در ماشین ، خودش را به خواب می زند و حرکاتی را می بیند که شک او را نسبت به وجود ارتباط بین همسرش و ابراهیم و از همان جا نقشه قتل ابراهیم و خواهرش را طراحی می کند. او می گوید که از جریان خواستگاری و عروسی همسرش بی اطلاع بوده است ، اما پرونده نشان می دهد که او شب خواستگاری یک تلفن همراه برای ابراهیم خریده و به همسرش نیز مقدار زیادی طلا هدیه داده است. در این هنگام اسماعیل پاسخ داد: مگر یک انسان می تواند قبول کند که همسرش به عقد کس دیگری درآید ، جریان تلفن همراه و طلاها همه اش دروغ است.
قاضی : اما آقای سراج و بنده شخصا کسی را که تلفن همراه را به تو فروخته بود، احضار کردیم و تو را شناسایی کرد سپس قاضی عزیزمحمدی از وی پرسید: شما حتی ماشین عروس را گل زدید و به خانه داماد بردید و فیلمهای عروسی هم نشان می دهد که شما در مراسم عروسی همسرتان بوده و خودتان را به عنوان دایی معصومه معرفی کرده اید، اینها برای چه بوده است؛
متهم : من در مراسم عروسی شرکت نکردم و فقط به عنوان کارگر پدر معصومه ، ماشینی را به در خانه آنها بردم و گفتم که پدر معصومه به عنوان کادوی عروسی فرستاده است.
قاضی: اما تو در مراسم عروسی بودی. در بررسی فیلم ، من شما را دیدم که آن آخرها ، لای درختان کاج قصد داشتید خودتان را مخفی کنید. اینها نشان می دهد که شما از همه چیز اطلاع داشته و این سناریو را طراحی کرده اید؛
متهم : من فقط اجرا کردم. سپس قاضی عزیزمحمدی از وی خواست تا درباره قتل دو کودکش توضیح دهد. اسماعیل گفت : این زن به من گفت : بچه ها را باید قربانی کنی ، آنها را به حمام ببر و سرشان را با چاقو ببر. این امتحان خدایی است ، چاقو سر آنها را نمی برد.
قاضی : شما که دیدید سر پسر اولتان را چاقو برید ، پس چرا دومی را با چاقو کشتید؛
متهم : همسرم گفته بود که حتی اگر آنها مردند ، دوباره زنده می شوند. او می گفت اینها آزمایش است و تو پس از دو قتل این بار هم باید سربلند بیرون بیایی.
قاضی : اما شما همه چیز را انکار می کنید.
در این هنگام دلداری ، نماینده دادستان در توضیح ادعاهای جدید متهم گفت : اسماعیل در اعترافات اولیه گفته است که امیرمهدی همیشه در بازیها می گفت بابا فاطمه را پخ کرد و برای آن که این سرنخ ها را از بین ببریم ، آنها را کشتم.
اظهارات متهم ردیف دوم
بعد از اظهارات ضدونقیض اسماعیل ، قاضی عزیزمحمدی از متهم ردیف دوم خواست تا از خود دفاع کند.
قاضی : خودت را معرفی کن؛
متهم (معصومه): معصومه شمس
قاضی : اتهام شما ، زنای محصنه ، معاونت در دو قتل ابراهیم و فاطمه شاهسوند و آمریت در قتل فرزندانتان است ، قبول دارید.
متهم (معصومه): من در زمان قتل فاطمه به عقد ابراهیم درآمده بودم و در خانه آنها بودم پس در صحنه جنایت که در ورامین بوده ، حضور نداشته ام. من منکر هیچ چیز نیستم ، تمام جرمها را به گردن می گیرم اما شوهرم اسماعیل دروغ می گوید ، به دستور او بود که من به ابراهیم دروغ گفتم و به عقد او درآمدم . او می گوید ، از هیچ چیز خبر نداشته و فقط به دستور من عمل می کرده است اما او 6میلیون چک کشید تا ابراهیم ماشینش را عوض کند. او هر شب مرغ و برنج می خرید و به بهانه این که دایی من است ، به خانه ابراهیم می آمد و ارتباط ما را می دید. او حتی شب عروسی من و ابراهیم هم بود و تا مدتها سر من منت می گذاشت و می گفت آن شب آنقدر سرپا ایستادم که پایم درد گرفت.
قاضی : ماجرا این طور بوده که پس از آن که شوهرت از ارتباط تو و ابراهیم مطلع می شود ، برای آن که به میزان ارتباط شما پی ببرد ، از تو می خواهد تا با ماشین او به تهران بروید و او را به عنوان دایی معرفی کنی و نقشه از همانجا شروع شد. آیا به تو نگفت که اینها همه برای انتقام است و قصد کشتن آنها را دارد؛
متهم (معصومه): اول انتقام مطرح نبود. به او گفتم که ارتباط من و ابراهیم فقط در حد حرف زدن بوده است ، اما او می خواست خودش به یقین برسد ، اما وقتی که چیزهایی را فهمید ، به من گفت به داخل زندگی آنها برو و پیشنهاد کرد که من با ابراهیم ازدواج کنم و برایم شناسنامه ای جعلی گرفت و مرا به عقد او درآورد.
قاضی: انگیزه اش چه بود؛
متهم (معصومه): می گفت می خواهم با خواهرش همان کاری را بکنم که با زن من کرد. اول صحبتی از قتل نبود.
قاضی : چرا تو قبول کردی؛
متهم (معصومه): یک راه اشتباه رفته بودم. دیگر نمی خواستم کاری بکنم. می گفتم طلاقم بده ، اما قبول نمی کرد. اگر او مرا به این کار تشویق نکرده بود ، فقط مرا می کشت ، ماجرا تا اینجا نمی رسید.
قاضی : شما از قتلها خبر داشتید وگرنه فاطمه را برای آن مرد که به عنوان برادرتان معرفی کرده بودید ، خواستگاری نمی کردید.
متهم (معصومه): نه من فقط روز بعد انگشتر خونی فاطمه را دیدم. آن روز تازه فهمیدم که او قصد قتل داشته است. به من گفت این اولی نبود ، آخری هم نخواهد بود.
قاضی : خب ، شما چطور از قتل ابراهیم مطلع شدید؛
متهم (معصومه): غروب برای یافتن گنج ، اسماعیل و مرد افغان و حسین امانی به کوه رفتند. وقتی برگشتند ، گفتم ابراهیم کجاست؛ اسماعیل گفت قهر کرده است ولی بعد در ماشین گفت که او را هم کشته ، گفت دیگر همه چیز تمام شد.
قاضی : تو می دانستی که می خواهد ابراهیم را بکشد. چرا اطلاع ندادی؛
متهم (معصومه): فکر می کردم چون ابراهیم با من ارتباط داشته ، فقط می خواهد از خواهرش انتقام بگیرد و او را بکشد.
قاضی : چرا موضوع فاطمه را افشا نکردید تا قتلهای ابراهیم و بچه ها پیش نیاید؛
متهم (معصومه): نمی دانم.
قاضی : نقش شما در قتل بچه ها چه بود؛
متهم (معصومه): اسماعیل می گوید من جادوگر هستم و به او گفته ام آنها را بکشد ، اما این طور نیست. من در خانه مادرم بودم که اسماعیل آمد و گفت بچه ها در حمام خانه پدرم هستند. برو آنها را دربیاور. وقتی به خانه پدر اسماعیل رفتم ، دیدم بچه ها کشته شده اند و آن وقت بود که به ماموران اطلاع دادم. او تمام قتلها را خودش طراحی و اجرا می کرد ، اما حالا همه چیز را دروغ می گوید.
2 متهم دیگر
بعد از 2متهم ردیف اول و دوم ، متهمان ردیفهای سوم و چهارم به دفاع از خود پرداختند که متهم ردیف سوم که یک افغان به نام حسن است ، گفت که او تنها با آنها به کوه رفته و از قتلها خبر نداشته است. متهم ردیف چهارم نیز همین اظهارات را تکرار کرد. قرار است نتیجه دادگاه امروز اعلام شود.
|
در حاشیه دادگاه
در حاشیه دادگاه جنجالی دیروز ، برخی صحنه های قابل توجه وجود داشت ؛ صحنه هایی از اشک و غم و درد. حضور بسیار پررنگ خبرنگاران و عکاسان مطبوعاتی در جلسه دیروز دادگاه بسیار قابل توجه بود ، به طوری که چند ردیف صندلی های آخر ، به خبرنگاران اختصاص پیدا کرده بود و تعداد زیادی هم سرپا مانده بودند. لحظاتی اندوهبار در جلسه دادگاه وجود داشت که اشک همه حتی خبرنگاران حوادث را درآورد. غمگین ترین زمان لحظاتی بود که پدر مقتول گفت ، اگر فرزندم را می کشتند این قدر عذاب نمی کشیدم اما چرا آنها را قطعه قطعه کردند. من دو بار دخترم را دفن کردم چون قطعات جسدش در دو جای مختلف پیدا شد.
صحنه های قتل به حدی فجیع بود که منشی (خانم) دادگاه در میانه جلسه حالش بد شد و از دادگاه بیرون رفت و به جای او یک منشی مرد اظهارات را نوشت.
اسماعیل را می شود بهترین بازیگر جلسه دادگاه دیروز دانست. او در هر بار صحبت ، در حالی که بشدت گریه می کرد ، اظهارات متناقضی را مطرح می کرد. مثلا این که زنش جادوگر است. وی در جلسه صبح دادگاه گفت همسرش به او فلاسک آبی داده که پس از خوردن آن ، از خود بی خود شده و ابراهیم را کشته و در جلسه بعدازظهر گفت : ابراهیم خودش بعد از خوردن آب فلاسک مرده بود و من فقط سر او را بریدم. |