از کجا شروع شد؛ از روزی که اولین تخته سیاه روی دیوارهای ساده اتاقی نصب شد با جماعتی که حسرت آموختن و نیاز دانستن توی چشمهایشان بود و معلمانی که بی دریغ از نقاط دوردست آمدند و دشواری های راه را به جان می خریدند و خم نمی شدند.
کد خبر: ۵۵۲۳۱
از این همه کار و تلاش و خستگی هایی که خیلی وقت ها با خواندن اولین جمله از یک کتاب از تن شان پر می کشید. از کجا شروع شد؛ برق خواندن و نوشتن توی چشمهای آن روستایی ، آن پیرمرد، این زن خانه دار، آن دختر 16ساله ؛
رویای دوردست و غیرممکنی که حالا بسادگی ممکن شده بود. امکان تحصیل به سادگی یک ثبت نام در نزدیکترین پایگاه سوادآموزی ممکن شده بود و آتشی که به جانشان می ریخت و یک لحظه راحتشان نمی گذاشت ، آتشی که قطره قطره دریا را به کامشان می ریخت ، قطره قطره تا درک بی نهایت!
آدمهایی که در یک گذر ناعادلانه تاریخی از تحصیل بازمانده بودند و کم کم توی خبرهای گوشه و کنار درخشیدند، کم کم اوج گرفتند و از بسیاری از آنهایی که روی پله چندم نردبان ایستاده بودند و از بسیاری از کسانی که از ابتدا امکان بالارفتن برایشان مهیا بود، جلو زدند و بالاتر رفتند. سال 74 بود.
قرار است با معصومه مرادی دانشجوی نمونه دکترای حقوق گفتگو کنم. می نشیند روبه رویم و از زندگی سخت و طاقت فرسای کودکی اش می گوید ؛ از رنج بی مادری و پدر معتادش می گوید.
از ازدواج زودهنگامش در 15 سالگی و بعد هم خانه داری و بچه داری تا 17 سالگی و بعد عشق بی حد او به تحصیل و علاقه اش برای درس دادن به بچه های محل و در نهایت توصیه یکی از خانمهای همسایه برای ثبت نام او در پایگاه نهضت سوادآموزی!
«درس ها را با شوق بسیار می خواندم. خیلی وقت ها شب تا صبح بیدار می ماندم و نمی دانستم کی صبح می شود. تمام کارهای خانه را تمام و کمال انجام می دادم ، چون نمی خواستم هیچکدام از افراد فامیل یا آشنایان از من نقطه ضعفی داشته باشند.
از اول به دیپلم فکر نمی کردم هدفم خیلی بزرگتر و دورتر از اینها بود. خواندم به نیت دانشگاه و تازه وقتی وارد دانشگاه شدم ، فهمیدم از زندگی چه می خواهم.
از آن به بعد، هیچ نقطه توقفی در زندگی ام نداشتم. نمی دانستم چرا دانشجویان دیگر با وجود این همه امکانات واحدهایشان را می افتند و چرا برای بعضی ها، تحصیل اینقدر سخت و جانفرساست.»
طبیعی است ، الان معصومه مرادی یکی از وکلای درجه یک دادگستری است و آنقدر در این چند سال زحمت کشیده که دیگر جای خالی آن چند سال در زندگی اش پر شود و حالا به آن امکان ، می گوید: «فرصت طلایی زندگی».
از آن به بعد، به نمونه های بی شماری برخوردم که کافی بود تا کفش سواد جلوی پایشان جفت شود. آن وقت با این کفش چه راههای دوری را طی می کردند و به چه مقصدهای دور دست و محالی که می رسیدند؛ اما نهضت سوادآموزی ، اگر حتی به یک زن روستایی یاد داده است تا از روی دستور ساده پزشکی برای مصرف یک دارو بخواند، اگر به آن مرد از کار افتاده سوادآموخته تا حساب و کتاب دخل و خرجش را داشته باشد و اگر به یک زن سالخورده این امکان را داده است تا نامه های فرزندش را که از راه دور به دستش می رسد بخواند، حتی به اندازه همین فرصت ها، همین مجال های کوچک شایسته تقدیر است.
اگر بگذریم از آن قله های دور دستی که فتح شدند، نهضت سوادآموزی به خاطر همین قدم های کوچکی که آدمها را از روزمرگی چند قدم آن سوتر می برد، قابل تقدیر است.