آنها زندگیشان از راه نجاری تأمین میشد. او مرد هنرمندی بود و همه چیز میتوانست بسازد و حسن خیلی دوست داشت از پدرش نجاری را یاد بگیرد. به همین خاطر وقتی پدر مشغول کار بود، حسن هم میایستاد و به او نگاه میکرد.
فصل زمستان شروع شده و همه جا را سفید کرده بود. یک روز حسن از خواب بلند شد و رفت پشت پنجره اتاقش و بیرون را نگاه کرد. ناگهان چشمش به یک نقطه خیره شد. زود لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت و دید روی زمین گنجشک کوچکی افتاده است و بسختی نفس میکشد. خیلی ناراحت شد و گنجشک کوچولو را برداشت و به داخل خانه آورد. گنجشک را کنار شومینه گذاشت و یک پارچه هم رویش انداخت و نوازشش کرد. مامان حسن به اتاق آمد و گنجشک را کنار شومینه دید.
به حسن گفت: حسنجان این گنجشک بیچاره الان میپزه!
حسن گفت: آخه روی برفها افتاده و خیس شده بود.
مامان حسن گفت: پسرم این طفلکی گرسنه است، برو دانه بیاور تا بخورد. حسن دوید و کمی گندم آورد و جلوی گنجشک ریخت.
گنجشک تا دانهها را دید از جایش بلند شد و شروع به خوردن کرد. حسن خیلی خوشحال شد و رفت کمی آب هم آورد و کنارش گذاشت. گنجشک آنقدر غذا خورد تا سیر شد و در گوشهای نشست.
حسن و مادرش از اینکه گنجشک حالش خوب شده است خیلی خوشحال شدند. ساعتی گذشت و پدر به خانه آمد و آنها جریان آن روز را برایش تعریف کردند.
پدر هم به حسن گفت: آفرین پسرم پس امروز تو خیلی کار بزرگی انجام دادی و یک گنجشک را از مرگ نجات دادی!
حسن خندید و گفت: بله بابا.
پدر کمی فکر کرد و بعد به حسن گفت: حسنجان تو فکر میکنی بقیه گنجشکها چه کار میکنند؟
حسن گفت: خوب پدر حتما کسی هم مثل من به گنجشکهای دیگر کمک میکند.
پدر گفت: بله پسرم؛ اما من یک فکری دارم. حسن گفت: چه فکری؟
پدر دست حسن را گرفت و به سمت کارگاهش برد و گفت: حسن جان حالا با هم کمک میکنیم و یک خانه کوچک برای پرندهها میسازیم و در باغچه جلوی خانه میگذاریم تا هر پرندهای که دوست داشت در این خانه زندگی کند و پناه بگیرد.
حسن خیلی خوشحال شد و به پدرش کمک کرد تا عاقبت برای پرندگان زیبا خانهای کوچک و زیبا ساختند و در باغچه گذاشتند.
حسن هم دوید داخل خانه و پرنده کوچولو را بغل کرد و داخل خانهاش گذاشت و مادر هم کمی دانه روی زمین پاشید تا پرندههای دیگر که گرسنه ماندهاند دانهها را ببینند و به سمت خانه بیایند.
چند ساعتی نگذشته بود که پرندههای زیادی در آن نقطه جمع و در خانه چوبی ساکن شدند، از آن روز به بعد حسن هر روز صبح که از خواب بلند میشد از پنجره به خانه پرندهها نگاه میکرد و با آنها حرف میزد و خوشحال بود.
گلنوشا صحرانورد