دخترا و پسرا
[...]واقعاً چرا ما دخترا اینجوری هستیم؟ سر جلسه امتحان، هر چند با دوستام دو دور [درسهامون رو] خوندیم هنووووز استرس داریم. آقا پسره از دوستش میپرسه چقد خوندی؟ میگه من هنوز کتاب نخریدم! دهنا باز! دختره میگه من از در خونه اومدهم بیرون یه سر دارم شمارة صندلیم رو مرور میکنم! پسره جلسه دومشه هنووووز شمارة صندلیش رو از تو سایت نگاه نکرده! جالبتر از همة اینها نتایج امتحاناته!
حالا واقعاً چرا؟
فائزه، 18 ساله
بیاین دیگه... اینم یه موضوع دیگه... اگه گفتین واقعاً چرا این طوره؟ بهترین جواب، بخصوص اگه طنز هم باشه، با نوشابه اضافه چاپ میشه.
دوست آن باشد که...
در جواب به دوستمون آقای «علی اصغر رضایی» باید بگم که آدم هر چقدر سنش بالا میره پیدا کردن دوست هم براش سختتر میشه. دوستی که بخواد با تو از لحاظ فکری تفاهم داشته باشه و تو رو درک کنه و بهش اعتماد کرد، خیلی کمه یا میشه گفت اصلا نیست. این جور مواقع باید سطح توقعت هم بیاد پایین تا همون چند تا دوست رو از دست ندی.
دوست میتونه یه کتاب باشه، خواهر و برادر، با همة اینا موافقم اما خود دوست، یه چیز دیگهس و آدم با داشتنش یه حس خیلی خوبی داره اما من این حس رو تجربه نکردهم. کاش میشد همة آدما مسئولیتپذیر بودن، نه فرصتطلب.
خ.ن.
ویلچر نشین عشق
چماق بی تفاوتیهایم را به دست گرفتهام؛ میخواهم بغضم را سرکوب کنم قبل از اینکه طغیان کند؛ قبل از اینکه بغرد و بر جدارههای گلویم چنگ بزند! آخر این اولین بار نیست که از تو دلگیرم. از تو نه، از دنیا دلگیرم. نمیتوانم اینگونه با تو کنار بیایم. باید نیشتر رهایی را به قلب عاشقم بزنم و عشقت را بیرون بکشم قبل از اینکه به تمام وجودم منتقل شود و آنها را نیز از کار بیندازد اما دریغ... من دل این کار را ندارم. از خیلی وقت پیش در تدارک امکاناتی بودم برای ایامی که عشق تو تمام وجودم را فلج میکند و مطمئناً به جای تو ویلچر تنهاییام، تنها مونس و همدمم خواهد بود.
پاییز
حواسپرت
عجیب حواسپرت شدهام! بسادگی جا میگذارم هر جا که میروم انگار تکهای را!
دیروز نگاهم را روی ردیف روزنامهها و مجلههای دکة روزنامهفروشی جا گذاشتم؛ لابلای تیترهای پر رنگ و مهم که نگاهم را کمرنگ میکردند. پریروز دستانم را کنار پنجرة بیرنگوروی خانة مادربزرگ جا گذاشتم، همانجا بر لبة پردة روی طاقچهای که پر بود از نور و زندگی. امروز پاهایم را کنار ریل راهآهن جا گذاشتم! شنیدن سوت قطار حالا دیگر جذابیتی ندارد... اما شیرینترینشان دلی است که آگاهانه میان دستان تو جا گذاشتهام.
حدیث مطالبی
عجب روزگاریهها!
1-به وسعت ندیدنت خستهام. اینکه هستی و با من نیستی بهترین بهانه است برای بغضهای نترکیدهام. کاش اشکهایم از شوق دیدنت سرازیر میشدند. کاش میشد سر به روی شانههای مهربانت، دردهایم را، دلتنگیهایم را به گوشت میرساندم.
2-روزگاری شده که خندة زورکی عروسکهایم آزارم میدهد. روزگاری که در آن کلاغها زیر بار تهمت سیاه میشوند. روزگاری که روزهای بیتو بودن از من رشوه میخواهند، آن هم خاطرههایم را. چشمانت حال و هوای نوشتههایم را درک نمیکنند. روزگار خوبی نیست که حتی اقاقیا هم دیگر روی سپیدی ندارند.
رضوان
مسافری روی ریل
گرچه در این سرا مرا، مرهم و غمگسار نیست/ لیک به عشق من دمی، سایه تو را قرار نیست/ چشم مدد ز هر دری، بوده نبوده گوییا/ کس که به جز تویی مرا، هیچ در انتظار نیست/ روی دو خط زندگی، مانده مسافری غمین/ طالب رفتن است و حیف، حیف که همقطار نیست/ سایه مرا به صحبتی، دعوت مغرضانه کن/ تا که بمیرد از حَسَد، آنکه دلش بهار نیست/ گشته وفای تو عیان، صبح به حکم هور و شام/ گرچه به حکم یک چراغ، سایه ره فرار نیست/ هیچ ندانم اینکه نور، باعث توست یا عدم/ لیک تو باش و من همی، هیچ ندانم عار نیست/ سایه تو باش و رخصتی، مرحمتی، محبتی/ بارش اشک تا به کی؟ دیده که شورهزار نیست.
مجتبی افشاری از ابهر
حساب وکتاب
نبودنهایت را که از بودنهایت کم میکنم، کسریاش در قلبم آنقدر زیاد است که با هیچ چیز پر نمیشود. تو همیشه حساب و کتابت ضعیف بوده ولی بر عکس تو، من همیشه شاگرد اول درس حساب بودهام؛ بس که ثانیههای حضورت را با ثانیههای دوریات جمع و تفریق زدهام.
ف. متولد ماه مهر
اینجور که تو داری پیش میری فک کنم فردا آمار میکرو ثانیههای طرف رو هم به روش بیاری. خ این که میشه خودخواهی بابام جان!
هزار پا
من ساده رو بگو که پای تو نشستم؛ غافل از اینکه تو هزار پایی! اگه قرار باشه حماقتهامون رو به پای عشق بذاریم، آره، من احمقترین آدم دنیام. اما باز زمانی که به هم میرسیم و تو اول سلام میکنی، به همین سادگی میبخشمت چون طاقت اون نگرانی توی چشمات، در فاصلة جواب سلامت رو ندارم... و دوباره سلام!
پیمان مجیدی معین
باز دوباره اومد، هی سلام سلام. همگی سلام، ای زندگی سلام راه انداخت واس ما!
دلواپس
باید از جادههایی که قبلا میرفتم دور بزنم. از احساساتی که دارم منشوری از عقل بسازم. تا نترسم و چشمهایم قرمز نشود! گاه نوشتههایم به اندازهای میشود که کاغذهای مچالهشدهام به ماه آسمان میرسد ولی قانع نمیشوم! خطخطی میکنم و میخندم ولی باز صبح میشود و باز وسط دایرة دلواپسی سرگردانم.
کاش خوب آرام میشدم. کاش کاراکتر مهربانی نبودم. پس این قرصهای فراموشی چرا اینقدر گران شدهن؟ من توان خرید حتی یک مسکن را دیگر ندارم. دلار بالا رفته، قیمت انسانیت چرا پایین آمده؟ کاش متخصص خوبی برای آرام کردن ابدی فکرم داشتم!
پریسا، روانشناس جوان از سقز
قفل قفس رو بشکن
خاطرههای ذهنم تو قفس دلتنگی اسیر شدن. انگار بال پروازشون رو از دست دادهن، نه صدایی دارن، نه سکوتی. فقط غصة دل من شدهن. وقتی بغضم به گریه تبدیل میشه، سکوتشون میشکنه. انگار میخوان از ذهن مشوش من فرار کنن. میتونین برین! من که جلوتون رو نگرفتهم. منم مثل شما خسته شدهم. فقط کلید این قفس رو گم کردهم. چارهای نیست... میشکنمش، یک، دو، سه...!
اسکلت بستنی
* برا مخت قفس نذار ولی برا دلت به علائم راهنمایی و رانندگی توجه کن که یهو پرت نشی وسط دره و زخمی پخمی بیفتی وسط بیابون، هیشکی هم به دادت نرسه!