حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شالی نارنجی بر شانه و کتابی در دست داشت که فکر میکنم داستانش آنقدر جذاب بود که او را به دنیای کتاب کشانده و از فضای زندگی عادی خارج کرده بود. ایستادم و چند ثانیهای نگاهش کردم. به واقع روی آن بالکن بود و نبود. در فاصله کوتاهی از من نشسته بود، اما انگار با من و همه آنهایی که بدون توجه به او در خیابان قدم میزدند، سالها فاصله داشت.
در همان چند ثانیه، آرامشی را در چشمانش دیدم که آن را کمتر تجربه کرده بودم. من که برای انجام کاری اداری از شهر شلوغ محل زندگیام به این شهر کوچک که تنها چند خیابان و تعدادی کوچه داشت، آمده بودم با دیدن این صحنه فکر کردم ما آدمها چقدر در زندگی روزمره خود غرق شدهایم، چقدر هیاهوی زندگی ماشینی ما را درگیر خود کرده و چقدر خود را از آرامشهای کوچک، اما دلنشین اینچنینی محروم ساختهایم.
با خاطراتم به گذشته سفر کردم. به روزها، ماهها و سالهای قبل رفتم تا ببینم در کدام روز اینچنین آرام نه روی یک بالکن که در خانهام یا کتابخانه محلی نشستهام و به دنیای زیبای کتابی سفر کردهام. هر چه گشتم، کمتر یافتم. باورم نمیشد در چند سال گذشته، آن شهر پرهیاهو مرا از این گونه لذتهای کوچک، اما عمیق دور کرده باشد. از خیر کتاب خواندن گذشتم و با خودم گفتم آخرین باری که یک شاخه گل خریدهام و به دیدن دوستی رفتهام، کی بوده است؟ باز هم سالها به عقب برگشتم و متوجه شدم چند سالی است فقط کار کردهام، به فکر پرداخت اجاره خانه، وام ماشین، مالیات و قبضهای مختلف بودهام. چند سالی است نهتنها از پدر و مادر و دوستان که از خودم هم دور شدهام. به این موارد فکر میکردم که چشمم به کافه کوچکی افتاد. تقریبا بیاختیار به آن سوی خیابان رفتم. در را باز کردم و پشت یک میز چوبی ساده روی یک صندلی چوبی سادهتر ـ مانند اهالی این شهر کوچک ـ نشستم. یک قهوه گرفتم و جرعه جرعه آن را نوشیدم و به گذشتهها فکر کردم. پول قهوه را که روی پیشخوان گذاشتم، یکراست به سوی تلفنخانه رفتم، شماره اداره را گرفتم و به همکارم گفتم چهار روز برایم مرخصی بگیرد، چهار روزی که تصمیم داشتم به اندازه همه چهار سال گذشته زندگی کنم.
به هتل شهر که ساده بود رفتم. اتاقی که بالکنی رو به خیابان داشت، گرفتم و از کتابفروشی کوچک آن سوی خیابان هم سه کتاب خریدم؛ بدون این که حتی نویسنده آنها را هم بشناسم. وقتی به هتل رسیدم، قهوهای سفارش دادم و روی صندلی بالکن نشستم و تلاش کردم آرامش زنی را تقلید کنم که نمیشناختمش، ولی بعدها فهمیدم زندگی مرا کاملا تغییر داده است.
آن روز تا عصر کتاب خواندم. غذای سادهای خوردم و در خیابانهای آرام شهر قدم زدم. آن روز پس از سالها زندگی جدیدی را تجربه کردم؛ زندگیای ساده و بیدغدغه.
حالا سالها از آن روز میگذرد، اما آموختهام میتوان طور دیگری به زندگی نگاه کرد، فهمیدهام میتوانیم حتی چند روز در سال به خودمان، فکرمان و روحمان مرخصی دهیم و دور از دغدغههای امروزی آن طور که میخواهیم زندگی کنیم.
ترجمه: زهره شعاع
Guideposts
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....