حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مادر علیآقا هم هیچ وقت پسرش را بدون همسر و فرزندش به خانه راه نمیدهد. البته تا حالا پیش نیامده علی آقا بدون آنها به منزل پدرش برود. همه اینها در کنار هم از آنها خانوادهای شاد و مقید به سنتها ساخته است.
علیآقا در ملاقات هفتگی خود با خانوادهاش همانطور که روی مبل نشسته بود درباره اتفاقات سیاسی، اجتماعی و هنری با پدرش، آقا مرتضی حرف میزد. در همین زمان، احسان پسر علی آقا هم با مادرش کاردستی درست میکرد.
مادر علی آقا، چای لبسوز را به بقیه تعارف کرد. بوی دارچین در فضا پیچید. تلویزیون روشن بود، اما صدای آن بسیار کم بود.
چشم آقا مرتضی به صفحه تلویزیون که افتاد، تصاویری از فرودگاه دید. امام خمینی(ره) میان استقبال مردم به ایران میآمد. خاطرات آقا مرتضی برایش زنده شد. او در تصاویر ذهنی خود، مردم را میدید که خیابانها را آب و جارو میکردند و به یکدیگر گل هدیه میدادند. تیتر روزنامهها در ذهن آقامرتضی زنده شد؛ شاه رفت. تصاویر همینطور که به عقب برمیگشت، چهره آقا مرتضی درهم میرفت. او به یاد کشتار مردم افتاده بود، به یاد شعارهایی که گلولهها قرار بود آنها را در گلو خفه کند، اما از پس مردم برنمیآمد. مردم آنقدر به مبارزه ادامه دادند که شاه رفت، تیتر روزنامهها شد و بعدتر تیتر روزنامهها نوشتند: «امام آمد.»
آقا مرتضی تا آمد بگوید، صدای تلویزیون را بلند کنید، صدایی آشنا به گوشش رسید: «بوی گل و سوسن و یاسمن آید....»
علی آقا هم زل زده بود به صفحه تلویزیون. او هم خاطراتش را مرور میکرد؛ خاطراتی از سالهای نوجوانیاش، همان وقتها که هم سن پسرش بود. علی آقا در همه برنامههای فرهنگی مدرسه حضور داشت. او پای ثابت برنامههای جشن دهه فجر هم بود: «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.» صدای سرودی که از تلویزیون پخش میشد، او را به سالهایی برد که خودش سرود اجرا میکرد، به حفظ کردن سرودها، به ناهماهنگیهای بچهها که با تمرین به هماهنگی منجر میشد و سرودی زیبا میآفرید.
همینطور که آقا مرتضی و علی آقا به صفحه تلویزیون زل زده بودند، احسان هم با کمک مادر و مادربزرگش فانوسهای کاغذی رنگی میساخت. تلویزیون، این سه نسل را کنار هم قرار داده بود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....