کارآگاه دو زانو نشست تا لباسهای مقتول را بازرسی کند. هیچ چیز داخل جیبهایش نبود، نه کارت شناسایی و نه یک ریال پول. ظاهر جسد نشان میداد حداقل دو روزی از مرگ او میگذرد. مشفق کفشهای مقتول ناشناس را نیز از پایش درآورد. کمی ماسه روی زمین ریخت اما هیچ چیز غیرمعمول وجود نداشت.
مشفق میدانست در آنجا سرنخی به دست نخواهد آورد برای همین به اداره برگشت و وقتی مشغول بررسی مشخصات افراد مفقودی بود، عکس مردی به نام داریوش را دید که چهرهاش با جسد مو نمیزد. خبر گم شدن او را شب قبل به پلیس داده بودند. برادرش گزارش را اعلام کرده بود. کارآگاه به ماموری جوان دستور داد تا خانواده داریوش را احضار کند.
برادر داریوش وقتی به اداره رسید، مشوش و پریشان سراغ مشفق رفت.
- چه بلایی سر برادرم آمده؟
سرگرد او را به آرامش دعوت کرد: فعلا هیچ چیز قطعی نیست. راستش ما یک جسد پیدا کردیم. گفتم شما هم نگاهی به آن بیندازید.
رنگ از چهره برادر داریوش پرید در حالیکه به لکنت افتاده بود، پرسید کجا باید برود.
اول تشریف ببرید دادسرای جنایی، آنجا به شما نامه میدهند تا با آن به پزشکی قانونی بروید.
مرد ظهر روز بعد دوباره به اداره آگاهی رفت. مشفق داشت چای مینوشید که مرد میانسال در زد و وارد شد. از چشمانش معلوم بود گریه کرده است. نیازی نبود حرف بزند تا سرگرد بفهمد حدسش درباره هویت جسد درست بوده است. او صبر کرد تا برادر داریوش کمی آرام شود بعد سوالاتش را شروع کرد: برادرتان با کسی دشمنی نداشت؟
- فقط با زنش، یعنی زن سابقش.
- آن زن حالا کجاست؟
مرد خبر نداشت و فقط نشانی خانه پدر او را میدانست. نشانی را داد و در پاسخ به مشفق اضافه کرد داریوش شش ماه قبل جدا شده و از آن زمان تنها زندگی میکرد: ما تقریبا هر روز همدیگر را میدیدیم اما من چند روزی رفتم شمال و در این مدت خبری از داریوش نداشتم. همان شبی که برگشتم و دیدم به تلفنش جواب نمیدهد و در خانهاش هم قفل است به کلانتری رفتم و خبر دادم.
مشفق سری تکان داد و به مرد میانسال گفت: شما چند لحظه تشریف داشته باشید، من برمیگردم. او وقتی از اتاق بیرون رفت به یکی از ماموران گفت مردی که در اتاقش است، باید به اتهام قتل بازداشت شود، البته کارآگاه هنوز کار را تمام شده نمیدانست برای همین سریع راهی خانه همسر سابق داریوش شد تا از این زن هم تحقیق کند. زن جوان دو هفته بعد از طلاق به کیش، نزد خواهرش رفته بود و قرار هم نبود به این زودی برگردد. مشفق مطمئن شد حدسش درست بوده است برای همین بعد از بازگشت به اداره بازجویی از برادر داریوش را شروع کرد. متهم که ابتدا نمیخواست به قتل اعتراف کند، بالاخره سرشب چارهای ندید جز اینکه همه حقایق را به زبان بیاورد. او گفت: مدتی بود من و داریوش سر ارث پدریمان با هم اختلاف داشتیم. او میخواست سرم کلاه بگذارد و حرف و صحبت هم فایدهای نداشت. با هم به شمال رفتیم تا اعصابمان آرام شود و مشکل را حل کنیم، اما آن روز کنار دریا با هم بحثمان شد و من که از کوره دررفته بودم با چاقو ضربهای به کمرش زدم بعد هم ضربات دیگر را وارد کردم.
قاتل بعد از کشتن داریوش، جنازه را در صندوق عقب خودرویش گذاشته و در جاده مخصوص رها کرده و بعد هم به کلانتری رفته و برای ردگم کردن گزارش مفقودی را اعلام کرده بود. شما خواننده محترم برای ما بنویسید سرگرد چگونه متوجه شد قتل توسط برادر داریوش اتفاق افتاده است.
پاسخ معمای شماره قبل: وقتی کارآگاه لکه شیرینی را که کفماشین مقتول بود و چشید، فهمید لکه اثر بستنی است، بنابراین ادعای یونس مبنی بر اینکه قبل از خرید بستنی از خودروی محسن پیاده شده و دیگر هرگز او را ندیده، صحت نداشته است.