حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
جواد از اهالی یکی از استانهای مرکزی کشور است، او در خانوادهای پرجمعیت و روستایی به دنیا آمد. خودش میگوید چهار خواهر داشتم و چهار برادر که دو نفرشان مردند. پدرم هم روی زمین کار میکرد، زمین برای خودش نبود با برادرهایش شریکی کار میکرد.
جواد تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند و بعد ترک تحصیل کرد. او توضیح میدهد: در خانواده ما رسم نبود کسی زیاد درس بخواند. همان اندازه که خواندن و نوشتن یاد گرفتم کافی بود، بعد پدرم من را فرستاد شهر، پیش یکی از پسرعموهایش. او مغازه لبنیاتی داشت و قرار شد من هم وردستش بشوم، شبها هم در مغازه میخوابیدم. سنم کم بود و خیلی میترسیدم اما پدرم میگفت تو دیگر مرد شدهای و باید از پس کارهایت بربیایی. فقط آخر هفتهها به خانهمان میرفتم.
مرد زندانی سالها در آن لبنیاتی کار کرد تا اینکه به اتهام حمل موادمخدر دستگیر شد. او میگوید: از همان بچگی هر چندوقت یکبار پسرعموی پدرم بستهای به من میداد تا به جایی ببرم. آن موقعها عقلم نمیرسید چیست اما کمکم فهمیدم، ولی نمیتوانستم نه بگویم. بالاخره هم با یکی از این بستهها من را گرفتند، آن موقع پانزدهم سالم بود. در همان کلانتری ماجرای بسته را گفتم اما خودم را هم نگه داشتند تا اینکه یک هفته بعد آزاد شدم.
بعد از آن رابطه پدرم با پسرعموهایش به هم ریخت، دیگر در شهر کاری نداشتم برای همین به روستا برگشتم، ولی برایم کاری نبود. به سرم زد بیایم تهران اما نه جایی را بلد بودم و نه میدانستم اصلا چه کار باید بکنم. برای همین رفتم سمت همدان تا شاید آنجا کاری گیر بیاورم. یکی از برادرانم آنجا کارگر ساختمانی بود. او من را هم پیش خودش برد. کار سختی بود، تمام جانم درد میگرفت، برای همین کمکم شروع کردم به مصرف تریاک. یعنی این راه را برادرم یادم داد. خودش هم میکشید و میگفت اگر نکشد نمیتواند کار کند.
مدتی دیگر نیز به این روال گذشت تا اینکه پسر جوان راهی سربازی شد و وقتی پایان خدمتش را گرفت، قرار شد ازدواج کند. یکی از برادرانش با دختری از اقوام نامزد کرده اما قبل از عروسی در تصادف فوت شده بود.
جواد میگوید: همان دختر را دادند به من. خودم مخالفتی نداشتم، کسی هم این کار را بد نمیدانست. تازه میگفتند کار خیلی خوبی هم هست. ما در همان خانه پدرم اتاقی را خالی کردیم تا آنجا زندگی کنیم ولی مشکل اصلی کار بود. برای همین به زنم گفتم من باید مدتی به تهران بروم. در مدت سربازی در ورامین بودم و چند بار به تهران آمده و خیلی چیزها را دیده بودم، برای همین به تهران آمدم و شروع کردم به گشتن دنبال کار چون جایی برای خوابیدن نداشتم شبها در پارک میماندم.
جواد در تهران با کارگری روزمزد زندگیاش را میگذراند و این کار درآمد زیادی برای او نداشت. خودش توضیح میدهد: یک روز کار بود یک روز نبود، میخواستم زنم را هم بیاورم تهران با هم زندگی کنیم ولی با آن پولی که داشتم هیچ کاری از دستم برنمیآمد از طرفی خرج مواد هم بود. تا قبل از اینکه به تهران بیایم فقط تریاک میکشیدم اما در تهران چون نه جای مصرف تریاک را داشتم و نه پولش را سراغ حشیش رفتم و بعد از آن هم مواد دیگر را تجربه کردم.
دو سالی را اینطوری زندگی کردم و فقط هر چند ماه یکبار به روستا میرفتم تا اینکه بالاخره من را به جرم دزدی گرفتند. برای کار به خانهای رفته بودم، آنجا چشمم به یک دسته اسکناس افتاد و آن را برداشتم.
صبح روز بعد وقتی در میدان منتظر کار بودم ماموران ریختند و من را بردند. با گریه و التماس از شاکی رضایت گرفتم و یک ماه بیشتر زندان نماندم اما وقتی بیرون آمدم اوضاع خرابتر شد. جواد از آن به بعد وارد کار خردهفروشی مواد مخدر شد و اکنون برای سومین مرتبه به این اتهام دستگیر شده است. او میگوید: زنم همه چیز را میداند اما چارهای ندارد در روستای ما طلاق رسم نیست، او هنوز خانه پدرم زندگی میکند. شاید این دفعه که آزاد شدم برگشتم روستا یا لااقل در همان استان خودم کاری پیدا کردم تا دیگر سراغ خلاف نروم.
داوود ابوالحسنی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....