حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تهران امروز، کلانشهر است من بسیاری از نقاط جدیدش را نمیشناسم، ولی محلات قدیمی آن، خصوصا جاهایی که زندگی کردهام، برایم خاطرات عجیب و غریبی را به یادگار گذاشته است؛ مثلا محله شاپور و گذر شاپور. محل زندگی مادربزرگم هم آنجا بود. من در خانهای سنتی که چهارطرفش خانه بود و در وسط آن یک حوض قرار داشت، زندگی کردهام. زیرگذر شاپور، پر بود از بادام و سبزی و ریحان، البته هر چیز مستکننده بهاری را میشد آنجا پیدا کرد. هنوز هم مستی کودکیهایم از زیر گذر شاپور همراهم است گرچه سالهای زیادی است که از آن روزها میگذرد.
بازار تهران برایم جای افسونگری بود که همیشه دوست داشتم تمام کوچه و پسکوچهها و چلوکبابیها و سقاخانههایش را بگردم و ببینم. بازار سنتی تهران جزو خاطرات ناگسستنی و شیرین زندگی من بوده است. هر بار که به بازار فرش میرفتم، دلم میخواست که ساعتها آنجا بنشینم و فرشها را نگاه کنم.
یکی از جاذبههای بینظیر بازار برای من، چلوکبابی شمشیری بود؛ جایی که مادرم هر وقت مرا به بازار میبرد، میگفت: امروز یک چیز بسیار خوشمزه هم میخوریم.
بوی بازار تهران در وجود ما رخنه کرده و دیگر بیرون نمیرود. بوی بازار تهران برای ما بوی بازار زندگی بود.
البته اطراف تهران هم کم از بازار و محلههای قدیمیاش نداشت. مثلا هر وقت مرا به پسقلعه میبردند، گمان میکردم به یک دنیای رویایی و دست نیافتنی میروم. الاغسواری برای رسیدن به پسقلعه، قصه خاص خودش را دارد. ما به سر پل تجریش میرفتیم و بعد باید سوار الاغهایی که آنجا کرایه میدادند، میشدیم. ما چشم میگرداندیم تا ببینم کدام خر خوشگل به تور ما میخورد تا سوارش شویم.
من هر بار که در کوچه باغهای شمرون راه میرفتم، احساس میکردم در بهشت قدم میزنم. اینها خاطرههای افسونگرانه من از شهر تهران است.
و امروز این شهر در طول زمان بزرگتر شده است و من دیگر همه نقاط آن را نمیشناسم. ولی هنوز محلههایی که در آنجا زندگی کردهام، برایم سحرانگیز است.
تهران شهر من است. من در این شهر بزرگ شدهام، زندگی کردهام، نفس کشیدهام. گرچه این روزها سخت در آن نفس میکشم، اما هنوز هم آسمان لاجوردی و هوای صاف روزهای شروع زندگیام را در این شهر فراموش نمیکنم.
من با این آسمان زیبا زندگی کردهام، هرچند این روزها شهر زیبای من زیر تردد ماشین و هوای آلوده دارد دست و پا میزند.
این شهر و آسمان همیشه با من زندگی کردهاند یا من با آنها زندگی کردهام. حتی زمانی هم که فرانسه بودم، با خودم میگفتم، آیا میشود روزی به تهران بروم و زیر آسمان آن در کوچه و پسکوچههای بازارش قدم بزنم و صدای مسگران را بشنوم؟ صدای مسگران و کوبیدن ضربههای آنها به ظروف مسی یکی از زیباترین نواهایی بوده که من شنیدهام.
من هیچ وقت تاکنون به این فکر نکردهام که از تهران مهاجرت کنم.
گرچه تهران مشکلات خاص خودش را دارد، ولی این کوهها که شهر را در آغوش گرفتهاند، زیباترین منظرهها را هر روز به ساکنان این شهر هدیه میدهد. این کوههای استواری که کنار ما ایستادهاند، زشتیهای احتمالی شهرمان را میپوشانند.
من عاشق سرزمینم هستم و تا جایی که شده، مناطق مختلف آن را دیدهام. وجب به وجب ایران در دل من جا دارد.
وقتی برای نخستین بار به اصفهان رفتم، با خودم میگفتم، چقدر درباره این شهر کم گفتهاند که اصفهان نصف جهان است. اصفهان کل جهان است.
وقتی به کرمان رفتم و در باغهای پستهاش راه رفتم و شب روی پشت بام خوابیدم، احساس میکردم هر لحظه ممکن است که ستارهای در دامنم بیفتد.
وقتی که به دیدن مساجد مختلف ایران میروم، ظرافت و معماری باشعور و عجیب و غریبی را در آنها مییابم؛ چیزی که تاکنون در مساجد دیگر کشورها ندیدهام.
بناهای تاریخی کشورم را تا حد ممکن دیدهام. وقتی به کاشان، این شهری که فاصله اندکی هم با ما دارد، رفتم و در خانههایش با آن معماری بینظیر قدم زدم با خودم میگفتم: ما چه اجداد بزرگ و مهمی داشتهایم که چنین آثاری را برایمان به جا گذاشتهاند.
سفرهای من بیشتر با اتومبیل شخصیام است، زیرا امکان دیدن مناطق مختلف را به من میدهد. مثلا گذشتن از صحرا، وسعت دیدی به من میدهد که تا آن را نبینیم و حس نکنیم، نمیتوانیم درک کنیم؛ البته من تجربه سفر با الاغ را هم در کودکی داشتهام. آن زمان برای رفتن به پسقلعه و درکه و دیگر مناطق اطراف تهران، سوار الاغ
میشدیم.
هرچند الاغها آنقدر هم الاغ نیستند. اتفاقا حیوانات بسیار زیرکی هستند. من بخوبی یادم هست که اگر ذرهای بار بیشتر بر روی یک الاغ میگذاشتند، الاغ وسط رودخانه ناگهان مینشست و همه چیز خیس میشد. این اعتراض الاغها به سنگینی بارشان بود. این از باهوشی الاغهاست که زیر بار سنگین نمیروند.
هر گوشه ایرانم، دنیای عجیب و غریبی است. تنها چیزی که برای من جای پرسش و تاسف دارد، این است که چرا گردشگری ایران آن طور که باید و شاید شناخته نشده است؟ گرچه ما نفت داریم، ولی میتوانیم از طریق جذب توریست درآمدهای کلانی را به دست آوریم.
ایران را باید کشف کنیم. وقتی ما مملکت خودمان را از ابعاد مختلف کشف میکنیم، خودمان را در اصل کشف کردهایم.
یادمان باشد درختان تبریزی که بالای سر ما قد برافراشتهاند، سرافرازی بزرگی را به ما نوید میدهند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....