قتل در خانه رویا و اکبر که طبقه اول ساختمان بود، رخ داده و همسایهها هم صدای شلیک گلوله را شنیده بودند. البته هیچکدام آن زمان احتمال نمیدادند جنایتی بهوقوع پیوسته است تا اینکه دو ساعت بعد یک راننده وانت همه چیز را فاش کرد. سرگرد وقتی وارد آپارتمان شد، رویا را دید که دستبند به دست، روی کاناپه نشسته است. سراغش رفت، خودش را معرفی کرد و از او خواست همه چیز را ریز به ریز توضیح بدهد.
رویا در حالیکه اشک میگریخت به کارآگاه گفت: اکبر شوهر دومم بود. شوهر اولم فوت شد و من چهار سال قبل با اکبر ازدواج کردم. واقعا مرد بدی بود ذلهام کرد، کاری کرد که از تنها بچهام دور باشم. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم برای همین با کلتی که برای خودش بود او را کشتم. بعد هم تفنگ را دور انداختم.
رویا لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد: جسد را لای پتو پیچیدم و یک وانت کرایه کردم اما راننده متوجه ماجرا شد و داد و فریاد راه انداخت، بعد هم همسایهها سرم ریختند و به پلیس تلفن کردند.
مشفق که تا این لحظه خونسردانه به حرفهای زن گوش میداد، تکانی به خودش داد و پرسید: ماجرای پسرت چیست چرا از او جداشدهای؟
پسر رویا هجده ساله بود، جوانی مغرور و پرشور که با ناپدری نمیساخت و به همین خاطر هم خانه را ترک کرده بود و با پدربزرگش زندگی میکرد. سرگرد به حرفهای رویا گوش داد بعد سروقت جسد که در پتویی گلدار و قهوهای رنگ پیچیده شده بود، رفت. گلوله درست وسط پیشانیاش نشسته و جای آن نشان میداد قاتل از فاصله نزدیکی تیراندازی کرده است. سرگرد ته دلش به حال رویا تاسف خورد. او باید محل قتل را هم نگاه میکرد. رویا گفته بود شوهرش را در آشپزخانه هدف گلوله قرار داده است. سرگرد وارد آشپزخانه که شد لکههای خون را روی کف پوش و سرامیکهای زیرپنجره دید. خم شد تا نگاهی دقیقتر بیندازد اما یکهو از جا پرید. حواسش نبود و خرده شیشههایی که کف زمین ریخته، دستش را بریده بود. سربازی جوان دست کارآگاه را پانسمان کرد و بعد از آن کارهای دیگر انجام شد. همان موقع که جسد را در آمبولانس پزشکی قانونی گذاشتند، مشفق و رویا هم سوار ماشین شدند تا به سمت اداره آگاهی راه بیفتند.
رویا در طول مسیر یک کلام هم حرف نزد. مشفق هم ابتدا سکوت را ترجیح داد، اما وقتی به نزدیکی پارک شهر رسیدند به حرف آمد: به اداره که رسیدیم به پسرت تلفن بزن و بگو خودش را معرفی کند.
زن جا خورد، اما کارآگاه به او مهلت نداد واکنشی نشان بدهد: شوهرت از پنجره داشت کوچه را میدید که یک نفر از بیرون به او شلیک و فرار کرد اما چون تو حاضر شدهای جرم ان یک نفر را گردن بگیری، پس حتما طرف پسرت بوده. به او بگو همه چیز مثل روز روشن است و هرچه زودتر خودش را معرفی کند به نفع خودش است.
شما خواننده محترم برای ما بنویسید سرگرد مشفق چگونه متوجه شد اعترافات رویا دروغ است و شخص دیگری اکبر را به قتل رسانده است.
پاسخ معمای شماره قبل: کارگر جوان از قالب یخ به جای صندلی استفاده سپس خود را حلقآویز کرده و خیسی زیر پای او هم به همین دلیل بود.