در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جواب منفی بود.
ـ شیلنگ را پاره کردهاند؟
باز هم پاسخ نه بود. در واقع هیچ چیز مشکوکی در خانه به چشم نمیخورد، همه چیز کاملا عادی و طبیعی به نظر میرسید و اتفاقا نکته مشکوک همین بود. گاز از کجا آمده بود؟ سرگرد به اتاق خواب رفت و نگاهی به جنازه انداخت، تمام ظواهر نشان میداد او در خواب بر اثر گازگرفتگی فوت شده است.
پدر عباس ظاهری جوانتر از سناش داشت و خیلی خوب هم توانسته بود خودش را کنترل کند او همه چیز را برای ستوان ظهوری تعریف کرد: «دیشب برای دخترم زهره خواستگار آمده بود. عباس هم خانه ما بود سر شب به خانه خودش آمد، از صبح هرچه زنگ زدیم جواب نداد برای همین نگران شدم و آمدم سری بزنم که این صحنه را دیدم.»
پیرمرد همراه ستوان وارد اتاق خواب شد و کنار کارآگاه ایستادند. شهاب همچنان به جنازه زل زده بود. مسأله برایش حل نشده، بود. چطور امکان داشت بدون این که کسی شیر گاز را باز کند یا وسایل گازسوز نقص داشته باشند، چنین حادثهای اتفاق افتاده باشد؟
پدر عباس ناگهان یک قدم جلو رفت و انگشتش را به سمت کانال کولر گرفت: «پس پوشه کو؟»
سرگرد به طرف پیرمرد برگشت و ظهوری پرسید: «کدام پوشه؟»
ـ همین دو هفته پیش خودم جلوی دریچه کولر پوشه چسباندم تا باد نیاید.
شاید خود عباس آن را کنده بود، اما چه دلیلی داشت این کار را بکند. پیرمرد توضیح بیشتری داد: «عباس دیسک کمر داشت، سه شب من خانهاش ماندم و سه شب هم مادرش همان شب اول دریچه را پوشاندم. باد عباس را اذیت میکرد خودش گفت پوشه بچسبانم.»
پس دلیلی نداشت متوفی خودش دریچه را باز کرده باشد. کارآگاه باید سری به پشتبام میزد. به ستوان دستور داد: «همه خانه را بگرد. وجب به وجب. حتما باید سرنخی باشد.»
ظهوری اطاعت کرد. کارآگاه در پشتبام دید، درهای دو طرف کولر واحد عباس کنار گذاشته شده است کمی هم آب ته کولر جمع شده که احتمالا به خاطر باران دیشب بود. همه اسرار به همین دریچه ختم میشد، اما کارآگاه تا به حال نهشنیده و نه خوانده بود که بتوان گاز را با آن شدت به داخل خانهای پمپاژ کرد. این کار قطعا به ابزار پیشرفتهای احتیاج داشت. سرگرد دستور داد از کولر انگشتنگاری شود، هرچند باران به احتمال زیاد هیچ رد و اثری را باقی نگذاشته بود.
شهاب به آپارتمان که برگشت، دستیارش را دید که داشت کاغذ مچالهای را صاف میکرد. منتظر سوال کارآگاه نماند: «این را از سطل هال پیدا کردم.»
نامهای تایپ شده بود: «هشدار آخر. برای خبر خوش فقط تا پنج بعدازظهر وقت داری.»
کارآگاه یاد حرفهای پدر عباس افتاد و این که دیروز برای زهره مجلس خواستگاری برپا بود. خبر خوش میتوانست به همین ربط داشته باشد. ستوان ظهوری هم داشت به همین فکر میکرد: «یعنی ممکن است کار خواستگار باشد؟»
پدر عباس بهتر از هر شخص دیگری میتوانست به این سوال، جواب بدهد. پیرمرد بدون این که بداند مرگ پسرش چه ربطی به ازدواج زهره دارد همه ماجرا را تعریف کرد: «دخترم دانشگاهی است. سال آخر است. خواستگارش همکلاسیاش است. پسر خوبی است من و مادرش که پسندیدیم خود زهره هم راضی است. عباس هم حرفی نداشت، ولی حالا با این اتفاقی که افتاده، کار آنها هم خراب میشود.»
پس مانعی بر سر راه خواستگار وجود نداشت و نمیشد نام او را وارد پرونده کرد. سرگرد پرسید: «دخترتان خواستگار دیگری نداشت؟»
پیرمرد پاسخ داد: «چرا. پسرداییاش، اما خود زهره موافق نبود ما هم جواب رد دادیم. کمی هم دلخوری پیش آمد، ولی چارهای نبود».
ستوان مشخصات دقیق پسردایی مقتول را پرسید. باید از او بازجویی میکردند. پیرمرد گفت:«خانهشان رباطکریم است، اما اتفاقا دیروز آمده بود تهران، طرفهای ظهر سری هم به ما زد».
شک نسبت به مهران تقویت شد. کارآگاه یک بار دیگر آپارتمان را از نظر گذراند و بعد همراه دستیارش به اداره برگشت تا بازجویی از پسردایی مقتول را شروع کند. ستوان مهران را تلفنی احضار کرده بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: