سرگذشت معلم جوانی‌که دچار کولاک و حیوانات درنده شد

جدال با کولاک

جاده با پیچ و خم‌‌های وهم‌آلود در تاریکی بی‌انتهای جنگل راه گشوده است. شبی زمستانی است. کولاک بیداد می‌کند. معلم ورزقانی ناخواسته به عمق وحشت پا گذاشته است. او مثل همیشه بعد از تعطیل‌کردن کلاس درس، راه خانه را در پیش گرفت، اما تا به خانه برسد اتفاقاتی برایش افتاد که نزدیک بود جانش را از دست بدهد، اما بالاخره از خطر جست و حالا زنده است؛ صحیح و سالم.
کد خبر: ۵۳۰۸۲۵

 روزهای گرم سال سرسبزی جنگل ارسباران دلرباست و شوق‌انگیز، اما زمستان که می‌شود دیگر وارد جنگل‌شدن بازی با جان است. این را یحیی شریفی، معلم سی و چهار ساله مقطع ابتدایی واهل بخش مرکزی ورزقان آذربایجان شرقی می‌گوید: «قبلا در مدرسه دیگری درس می‌دادم و فاصله بین مدرسه تا خانه‌ام 60 کیلومتری می‌شد. همیشه این مسیر را می‌رفتم و می‌آمدم و مشکلی هم پیش نمی‌آمد. ساعت 11 روز حادثه هم مثل همیشه بعد از تمام‌شدن کلاس درس، وسایلم را جمع و جور کردم و به سمت خانه راه افتادم.

ورود به قربانگاه جنگلی

هوای خوب و آفتابی ساعتی بعد به خاطره‌ای دور تبدیل شد و جایش را به آسمان ابری و بارش نم‌نم برف داد. یحیی می‌گوید: «جاده‌ای که در جنگل بود و باید از آن عبور می‌کردم خاکی بود و باید خودم را به جاده آسفالته و ماشین‌رو می‌رساندم تا سوار ماشین شوم و به خانه بروم. برف که باریدن گرفت، شرایط من هم سخت‌تر شد. مسیر به شکلی بود که به مرورارتفاعش زیاد می‌شد. این شرایط به شدیدتر شدن کولاک دامن می‌زند.» کولاک لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد. هوا هم کاملا تاریک شده بود. یحیی تک و تنها به راه خود ادامه می‌داد، تا این‌که تلفن همراهش به صدا درآمد: «دوستم ولی کریم‌زاده پشت خط بود. پرسید کجایی؟ گفتم در جنگل. گفت شنیده‌ام در جاده کولاک است، ای کاش نمی‌رفتی. آنجا صعب‌العبور است و به تنهایی نمی‌توانی از جنگل بیرون بیایی.» ساعت 5 بعد‌از‌ظهر کولاک به قدری شدید شد که یحیی به سختی قدم برمی‌داشت. از طرف دیگر دل تو دل ولی نبود و می‌دانست دوستش یحیی بدون کمک او جان سالم به در نمی‌برد و دیر بجنبد گرگ‌ها او را تکه پاره می‌کنند. ولی‌ می‌گوید: «خیلی نگران بودم. سریع با هلال‌احمر و فرمانداری تماس گرفتم و گفتم یکی از معلم‌ها در کولاک گیر کرده و به کمک احتیاج دارد، اما آنجا مسیر صعب‌العبوری دارد و بهتر است صبر کنید با هم برویم. به سه‌راهی ورزقان یا لب همان جاده ماشین‌رو رفتم و منتظر شدم تا با همراهی نیروهای امدادی به کمک یحیی برویم، اما خبری از ماشین‌های ترابری و اورژانس نشد. برگشتم به خانه و دوباره با یحیی تماس گرفتم. اول آنتن نمی‌داد. چند بار دیگر هم تماس گرفتم که بالاخره آنتن داد. یحیی گفت هنوز وسط جنگل است. می‌دانستم جنگل پر از حیوانات وحشی است.»

در چند قدمی مرگ

قدم‌های یحیی به شماره افتاده و از طرز راه رفتنش معلوم بود خیلی طول نمی‌کشد تا از پا در بیاید. روی کتش به اندازه 20 سانتی‌متر برف نشسته بود و کولاک با شدت او را به عقب می‌راند. او می‌گوید: «خیلی تشنه‌ام شده بود. مشتی برف برداشتم و خوردم. همین که خوردم حالم بد شد و همان یک ذره توانی را هم که داشتم از دست دادم. از یک طرف شب، از یک طرف کولاک و از طرف دیگر تنهایی وضع روحی و جسمی‌ام را به‌هم ریخته بود. در چنین شرایطی حتی فکر ترسیدن از حمله حیوانات وحشی را هم نداشتم. به تنها چیزی که فکر می‌کردم راه رفتن بود و خلاص‌شدن از کولاک.» ولی با این‌که صدای یحیی را شنیده و کمی خاطرش آسوده شده بود، هنوز آرام و قرار نداشت. او می‌گوید: «لباس گرم پوشیدم، ماشین را روشن کردم و دنبال یحیی رفتم. هیچ وسیله دفاعی هم همراهم نبود که اگر جانور وحشی حمله کرد بتوانم از خودم دفاع کنم. به گوشی یحیی زنگ زدم، دیدم آنتن نمی‌دهد. با همکارانم در اداره تماس گرفتم و گفتم اگر نیروهای هلال‌احمر و فرمانداری به کمک‌مان نیایند هردوی ما حتما می‌میریم.

گروه نجات از راه رسید

هنوز هشت کیلومترمانده بود تا یحیی خودش را به لب جاده ماشین‌رو برساند. «به ولی گفتم خودم را به کلبه​ای می‌رسانم و آنجا منتظر تو می‌مانم.» معلم جوان سعی می‌کرد تندتر قدم بردارد تا زودتر به کلبه برسد، اما چند متر برفی که روی زمین نشسته بود، سرعت عمل یحیی را گرفته بود. ولی هم سعی می‌کرد تندتر راه برود: «همان‌طور که راه می‌ رفتم، بلند فریاد می‌زدم و می‌گفتم دارم می‌آیم... نگران نباش... داد می‌زدم تا اگر حیوانات وحشی آن دور و اطراف هستند و ممکن است به یحیی حمله کنند، بترسند و به او نزدیک نشوند. برف تا کمرم رسیده و راه رفتن خیلی سخت شده بود. خوشبختانه آن شب با این‌که کولاک بود اما آنقدر روشن بود که بتوانم چند متر دورتر را ببینم. همین‌طور که می‌رفتم یکدفعه چشمم به شبح سیاهی افتاد که در تاریکی قدم برمی‌داشت. خوب که نگاه کردم یحیی را دیدم که هنوز به کلبه نرسیده بود. به قدری انرژی‌اش تحلیل رفته بود که وقتی به او رسیدم از حال رفت. برفی هم که خورده بود وضع جسمی‌اش را بدتر کرده بود. یحیی گفت اگر بیرون برویم احتمال این‌که تلف بشویم خیلی زیاد است و بهتر است در کلبه بمانیم تا کمک برسد.» دو دوست به یکدیگر روحیه می‌دادند تا در برابر سرمای وحشتناک مقاومت کنند. در همین هنگام نیروهای امدادی با آنها تماس گرفتند و گفتند از کلبه خارج نشوند تا آنها از راه برسند. ساعت نزدیک 8 شب بود که بالاخره خودروهای راه و ترابری و آمبولانس رسیدند. و دو مرد را نجات دادند.

لیلا حسین‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها