دست‌های پدرم

کد خبر: ۵۳۰۴۳۷

شهر سفید پوشیده است. کسی آن سوی خیابان با صدایی بومی فریاد می‌زند: «برف پارو می‌کنیم» و من مثل همیشه فقط بلدم مکث کنم، روی پای چپم برگردم و تمام صدا را بنوشم و لبخند بزنم.

حالا سروهای وسط خیابان عروسانی ایستاده‌اند که سپیدپوشی‌شان آسمان را به حیرت کشانده به گونه‌ای که خورشیدش را فراموش کرده است.

حالا کوچه‌ها یکی‌یکی سر می‌خورند تا خیابان روبه‌رو و زنگ مدرسه‌ها دوباره به سکوت رسیده است.

حالا من روپوش خاکستری و کیف و کتابم را باز هم نمی‌دانم روی کدام صندلی فراموش کرده‌ام. چقدر زیباست وقتی برف در مدرسه‌ها را می‌بندد.

حالا من قبل از پدرم به زمستان رسیده‌ام، این را می‌توان از کلاهی که تا روی گوش‌هایم پایین آمده است، از شال‌گردن و دستکشی که، من دارم و او ندارد، فهمید.

پدرم با دست‌هایی که از تابستان برگشته‌اند و عطر انارهای پاییزی را با خود دارد فشرده تجربیاتش را با عصاره زمستان به من هدیه می‌دهد.

من اما با تمام چشم‌هایم که بلندبلند حرف می‌زنند و لبخندی که ارثیه خانوادگی ماست فقط او را نگاه می‌کنم و بزرگ می‌شوم.

پدرم اما بزرگ می‌ماند وقتی می‌بیند من، دختر نابالغ او، می‌فهمم که باران در چه فصلی می‌بارد، باد از کدام سو می‌آید و زمستان در چه روزی زمین را فتح می‌کند.

حالا من شادترین لباسم را می‌پوشم و او شیرین‌ترین لبخندش را می‌پاشد روی بام‌های شهر که سفید پوشیده‌اند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها