پاییز: قبل از وقوع تو من آب راکد و قلیلی بودم که خودم رو در گودال زندگی حبس کرده بودم. سیلی بادِ مشکلات، منو به لرزه میانداخت و خورشید بدیمنیها ذرهذره بخارم میکرد و قلیلتر میشدم... اما باران عشق تو بر من بارید و به من جرات بودن داد، قدرت جریان یافتن و زندگی داد. حالا دیگر من یک رود هستم[...].
اسکلت بستنی: روزی روزگاری زندگی به من گفت... (چی گفت؟!) ...گفت: من زندگیام، شما؟! گفتم: شوخی داری؟ حوصله ندارم! روزگار تو، روزگارم رو سیاه کرده، خیلی وقته نامردی کرده و رفته. یه روزی این روزگار تو، از روزای شیرینی میگفت. [حیف که] زود تموم شدن. من موندم و یه کاسه اشک و نامردی روزگار.
به نظرم کاسه رو بذاری کنار، یه چن تا مشک بیگیری دم اشکت جواب میده!
شکلات تلخ، 14 ساله: رهگذر... خطوط صورتت در هم شدهاند! نمایان میشوی از بینهایت پنهان. رهایم میکنی در میان اینهمه بیپناهی! و تنها میمانم و مینگرم بر رفتنت[...].
اینقدش رو که بهتر بود، چاپیدم تا به قول خودت تو ذوقت نخوره و حالا نری معتاد شی و بشی انگل این جامعه! (خودمونیمهااا... انگل جامعه رو خوب اومدی... خووووب!) تلاش کن موضوعات بهتر و حرفای تازهتری بیاری وسط.
خیسِ بارون: چگونه میشود روی بالشی که پر از مرگ پرندگان است، خواب پرواز دید؟
* با تصمیم و تلاش برای پرواز کردن به جای همة اون پرندههای پر و بال ریخته و آرزو به دل!
برتینا: وقتی دستهایت را روی سرم میگذاری حس میکنم تکیهگاهی دارم. با محبت نگاهم میکنی و همیشه نگران حال من هستی مبادا خار در چشمانم فرو رود. پدرم، دوستت دارم.
معصومه ذوالفقاری از همدان: دستانش را بوسیدم، با تمام احساسم. گریستم و گفتم دنیای منی و در دل: «مبادا خیانت...» چشمانش را از نگاهم دزدید و در دلش شاید خندهای تلخ... به همین سادگی.
عاطفه از انزلی: بعضی نوشتهها اصلا معلوم نیست به خاطر چی میان وسط! احتمالاً پاسخگو عاشق چشم و ابروشونه!
نه دیگه ببیییین! عکس که نفرستادن خُ! دقیق بخون قانونای صفحه رو: کپی نباشه، باحال باشه، آخرش نگیم حالا منظور، زبان و نوشتار درست و روونی داشته باشه، از این شاخه به اون شاخه نپریده باشه... اووووه! (عاطفهت مث انصافت نباشه یهوخ؟!)
بدون نام: بروبچ رو دو صفحه کنید دیگه... ای دااااد. الو؟ جزغلهها یک صفحه بسشونه.
هعی! گوشها برای چه از صدا میافتند!
ا.ب.گلشن: سکوت شب بود و نجوای عابری در باران. فاختهای میخواند. انگار هزار ساله بودم. نجوای آن عابر فریادی را در گلو زنده میکرد. خواستم فریاد بزنم اما بغض گلوگیر نگذاشت.
حالا چی رو نجوا میکرد؟ اصاً بغضت از چی بود؟ آخرش؟ نه یعنی... حالا منظور؟! (میبینی؟ رعایت ایناس که باعث میشه متنی بره وسط یا بیاد اینجا).
حامد طلایی از نهاوند: اندازه 20 تا ستون سیمانی ارزش داری.
به ارزش یه تیکه طلایی حامد جان. سپاس و سیپاس کمه برات، صدپاس و ممنان!
صدف از لاهیجان: همهش دوشنبهها صبح زود میزنم بیرون تا زودتر از همه چاردیواری رو بخونم. وقتی میام خونه غرغرهای مامانم شروع میشه که میگه دختر دانشآموز و کنکوری نباید این همه قر و فر و فکر و خیال داشته باشه ولی خانه بروبچهها که این حرفا نمیشناسه. بیخی بابا. این حرفا پر. من امسال قبولم چون داشتن روحیة باحال بچههای این صفحه بهم انگیزه میده. از تکیه کلامهاتم خوشم میاد چون طرز حرف زدن خودمم همینه.
مجتبی از قم: مسئولان چاردیواری، یه صفحهمون رو پس بدین وگرنه پا میشم میام شیشههای دفترتون رو... ها؟ دستمال میکشم!
نامه، ایمیل، و پیامکتان رسید
بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز- الهام (عضویت نمیخواد که. یه چی باحال بنویس ایمیلش کن)-فاطمه اسماعیلپور- کمان (اول تکلیفت رو با اسامی مستعار روشن کن و با یه اسم بفرست!)- یمنا، 21 ساله از مشهد- حسین مجیری- فاطمه ولیپور از کرج- شهین عربی (نحوة ارسال مطلب که هزاران بار چاپ شده! به همین ایمیل بفرست. کپی مطالب دیگران نباشه. قبلا منتشرش نکرده باشی، حتی توی وبلاگ خودت. یه چی هم بگو که آخرش نگیم حالا منظور؟!)- سمیه نمایان، 27 ساله از شهر ری- عبادی از تبریز- مصطفی شاهقلی از خوی (ارادت)- احمدی (میگن آگهی نباشه پس از کجا خرج و مخارج درآد؟)- جابر- غزال- نیکی (دردات بخوره توسسس سر دشمنات)-ستاره سهیل (بهبه! این طرفا؟)- ماری الف (سپاسمندگاریم!)- محمد (دلخوشی شما را آرزومندم بابامجان)- زهرا نعیمیفرد از قم (بنویس و بفرست، خوب باشه میبرمش وسط)- هلاله (باس صبر داشته باشی دیگه)- اعظم (متوجه نمیشن دیگه! ولی شخصاً ممنونم ازت)- رضا حاج منافی، 27 ساله از مشگینشهر (دِ! چرا؟ کجا؟ بگو بینم)- اردلان (ایمیل کن خ. این همه کافینت ریخته همه جا)- مژگان- آوا- تانیا، 18 ساله- مطهره- مسعود ذکایی از قم- سنا و... یه عالم اسم دیگه که میمونه برا دفعات بعد.