در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چطور شد که تصادف کردی؟
ساعت دو شب بود، قرار بود به فرودگاه بروم تا پدر و مادرم را که از اهواز برمیگشتند به خانه برسانم، شب خواب ماندم و برای همین هم خیلی دیر راه افتادم، داشتم با سرعت میراندم که تصادف کردم، شوکه شده بودم، بعد از تصادف تاچند لحظه اصلا نتوانستم از ماشین پیاده شوم، هیچکس دیگری هم در خیابان نبود، شاید هرکسی جای من بود فرار میکرد، ولی من وجدانم قبول نمیکرد. پیرمرد را به سختی بلند کردم، در ماشین گذاشتم و به بیمارستان رساندم، ای کاش این کار را نمیکردم و منتظر اورژانس میماندم، بعدا فهمیدم به مریض تصادفی نباید دست زد، چون ممکن است خطرات زیادی برایش به وجود بیاید، آن پیرمرد هم فوت شد.
پس سرعت زیاد باعث شد نهتنها به مقصد نرسی، بلکه جان یک آدم را هم بگیری و خودت هم شش ماه زندانی شوی.
پدر و مادرم در فرودگاه منتظر بودند، من هم که گرفتار شده بودم، آن موقع هیچکداممان موبایل نداشتیم که به هم خبر بدهیم، من را از بیمارستان به کلانتری و بعد بازداشتگاه زنان بردند. پدر و مادرم هم که نگران شده بودند، خودشان به خانه برگشتند و وقتی دیدند از من اثری نیست همان شبانه همه جا را گشتند تا اینکه من صبح اول وقت به آنها تلفن زدم و گفتم چه ماجرایی پیش آمده است.
این تصادف چه تاثیری در آیندهات داشت؟
من آن موقع بیستودو ساله بودم. خواستگاری داشتم که قرار بود با هم ازدواج کنیم، اما خانواده خواستگارم پا پس کشیدند، آنها میدانستند من مجرم نیستم، اما به پسرشان گفته بودند، دختری که به زندان برود دیگر به درد زندگی نمیخورد، وقتی این خبر را شنیدم خیلی ناراحت شدم، آن موقع در زندان بودم و چند شب پشت سر هم تا صبح بیدار ماندم. موقع تصادف دو هفتهای بود که در یک موسسه تبلیغاتی منشی شده بودم که آن کارم را هم از دست دادم.
کمی هم از زندان توضیح بده، چطور توانستی با آن محیط کنار بیایی؟
اصلا کنار امدن با آن محیط امکان ندارد. زندان جای عجیبی است در آن همهجور آدم میبینی از آدمهایی که بیدلیل یا به خاطر یک سهلانگاری به حبس افتادهاند تا آدمهای خلافکار و معتاد. در زندان باید خیلی مراقب خودت باشی تا گرفتار پلشتیهایش نشوی، من که اوایل خیلی میترسیدم و اصلا نمیدانستم باید چه کار کنم تا اینکه کمکم یاد گرفتم نباید با کسی دوست شوم و بهتر است بیشتر وقتم را در مطالعه بگذرانم. کلاسهای قرآن خیلی مفید بود، اگر شبانهروزی هم برگزار میشد شرکت میکردم.
چطور آزاد شدی؟
پدرم دیه را جور کرد، البته خودم هم حبس داشتم دلیلش یادم نیست چیزی بود شبیه به رعایت نکردن احتیاط.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
اولش که گیج بودم، انگار یک عمر گذشته بود. دو سه هفتهای طول کشید تا به خودم آمدم، باید دوباره دنبال کار میگشتم، بخصوص اینکه پدرم به خاطر من زیربار قرض رفته بود و باید جبران میکردم. دو سه موقعیت بود که البته جور نشد و بالاخره بعد از کلی این در و آن در زدن در یک کتابفروشی به عنوان فروشنده مشغول شدم، اما همه کارها که کار نیست. مشکل اینجا بود که هروقت به خیابان میرفتم یاد آن تصادف میافتادم، حتی پیش دکتر هم رفتم و برایم دارو نوشت، اما زیاد تاثیری نداشت، هنوز هم بعد از گذشت این همه سال بعضی وقتها خواب آن شب را میبینم.
الان چه کار میکنی؟
الان که خانهدار هستم همان موقع که در کتابفروشی بودم ازدواج کردم و دیگر سرکار نرفتم، چون شوهرم وضع مالی تقریبا خوبی دارد و صاحب دفتر خدمات فنی است. پدرم فوت شده و مادرم الان تنهاست، البته خانههایمان نزدیک هم است و من مرتب به او سر میزنم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: