مهران شبها را در مغازه میخوابید، هفت ماهی میشد که از ماهشهر به هوای کار تهران آمده بود. او را از سقف مغازه حلقآویز کرده بودند. میخواستند این طور نشان دهند که خودکشی کرده است. مامور تجسس کلانتری جلو رفت و خودش را به سرگرد معرفی کرد. مشفق اعتقاد زیادی به احوالپرسی نداشت: چه فایده دارد. طرف بد هم باشد میگوید خوبم، مرسی. خوب هم که باشد باز همین را میگوید. اصلا میپرسیم که چه؟ مگر برای هم کاری هم میکنیم؟
مامور جوان به حرف آمد: کار هرکی بوده خیلی ناشیانه عمل کرده لااقل یک چهارپایه نگذاشته زیرپای مقتول تا نشان بدهد طرف مثلا خودکشی کرده. طرف از سقف آویزان شده بدون اینکه چیزی زیرپایش باشد.
مشفق سری تکان داد و خواست داخل مغازه برود که چشمش به سه قالب بزرگ یخ جلوی در افتاد. یخ در این سرما؟ صاحب مغازه که دورادور سرگرد را میپایید، جلو آمد و توضیح داد: لازممان است برای آبطالبی و انار. البته در این هوا سه تا زیاد است و باید بگویم یکی کمتر بیاورند.
سرگرد لب از لب بازنکرد. بیاعتنا به مرد،طوری که انگار از اول هم برایش اهمیتی نداشته درباره یخ اطلاعات کسب کند، داخل رفت. جنازه میان زمین و آسمان تاب میخورد. ریسمان چند دور، دور خودش پیچیده و کش آمده بود. کف زمین، زیرپای مقتول خیس آب بود.کارآگاه به دستان جوان کارگر نگاه کرد، هیچ نشانهای از بسته و طنابپیچ شدن دیده نمیشد. مشفق صاحب مغازه را صدا زد. مرد جلو آمد: در خدمتم.
- این بندهخدا شبها تنها بود؟
- نه یک کارگر دیگر هم دارم که شبها مغازه میماند. اسمش محسن است. دو روز پیش با مهران دعوایشان شد. محسن دیروز بعدازظهر مرخصی گرفت و گفت میرود عروسی خواهرش بهبهان.
مامور تجسس کلانتری دخالت کرد: غلط نکنم کار خودش است. همیشه بهانه میتراشند تا بعد بگویند موقع قتل جای دیگری بودند. حتم دارم دیشب بعد از تعطیلی مغازه سر وقت این بنده خدا آمده و....
مشفق حوصلهاش از پرچانگی مامور جوان سر رفت: فرضیههایتان را برای خودتان نگه دارید. اینجا من تحقیق میکنم.
مامور بقیه حرفش را قورت داد و سرخورده به پیادهرو خزید. مشفق چرخی در مغازه زد. همه چیز سالم بود، البته دلیلی هم نداشت به هم ریخته باشد. اگر قتل کار محسن بود، مغازه را خوب میشناخت. خیلی راحت میتوانست داخل بیاید و بسادگی هرچه تمامتر هم فرار کند. سرگرد در محل حادثه کار دیگری نداشت. موقع خروج از مغازه دوباره دانههای برف را برانداز کرد و نگاهش به سمت قالبهای یخ سر خورد و از صاحب مغازه پرسید: گفتی سه قالب زیاد میآید؟
مرد تائید کرد. مشفق سوار شد و به راننده دستور داد به آگاهی برگردد.باید تحقیق میکرد تا مطمئن شود محسن واقعا قبل از مرگ مهران به شهرستان رفته بود، البته او تقریبا تردیدی نداشت، قتلی رخ نداده و این ماجرا خودکشی بود؛ اما به هر حال این پرسوجو برای نوشتن گزارش، لازم بود. شما خواننده محترم برای ما بنویسید مهران چگونه خودکشی کرده و سرگرد مشفق به چه طریق به این راز پی برده است؟
پاسخ معمای شماره قبل: روزنامههای مچاله شدهای که مالباخته مدعی بود شب قبل روی طلاها کشیده به تاریخ صبح روز بعد بود.