زن جوان از دلایل زندانی شدنش می‌گوید

زندگی در باتلاق

نام و تاهل: مهین ـ ب،متاهل سن: 32 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: حمل موادمخدر ـ ‌استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۲۹۲۵۶

مهین بشدت عصبانی است؛ از دست خودش، شوهرش، پدرش و خواهران و برادرانش. او می‌گوید: دو خواهر دارم و سه برادر که اگر نداشتم هم فرقی به حالم نمی‌کرد. با غریبه هیچ فرقی ندارند، اصلا مرا فراموش کرده‌اند. پدرم هم همین‌طور، البته خودم رابطه‌ام را با او قطع کردم، چون باعث خیلی از بدبختی‌هایم شد.

پدر مهین شغل آزاد دارد و وضع مالی‌اش بد نیست، اما اعتیاد او و تصمیم عجولانه‌اش برای نشاندن مهین پای سفره عقد تاثیر نامطلوب زیادی روی زندگی زن زندانی برجا گذاشت. متهم توضیح می‌دهد: شوهرم یکی از فامیل‌های دور پدرم است. خانواده آنها از وقتی من خیلی کوچک بودم، زیاد به خانه‌مان می‌آمدند و از همان موقع‌ها هروقت مادر بابک مرا می‌دید می‌گفت مهین عروس خودم است. همین حرف‌ها که جدی نمی‌گرفتم مسیر زندگی‌ام را عوض کرد و وقتی چهارده ساله بودم، پدرم به زور وادارم کرد با بابک ازدواج کنم.

مهین آن زمان هنوز مدرسه می‌رفت: «به پدرم گفتم می‌خواهم درس بخوانم. گفت بعد از ازدواج درس بخوان. خلاصه این‌که مرا شوهر داد و بعد مادرشوهرم گفت لازم نکرده مدرسه بروی. گفت همین تا کلاس دوم راهنمایی برایت بس است. از این به بعد باید به فکر شوهرداری باشی، بعد هم که بچه‌دار شدم الان دو دختر و یک پسر دارم.»

زن جوان که در خانه پدری از اعتیاد او رنج می‌برد بعد از ازدواج متوجه شد هنوز از این بلا رها نشده است: بابک هم اعتیاد داشت؛ موادفروشی هم می‌کرد. اوایل می‌سوختم و می‌ساختم اما بعد دعواها شروع شد و چند دفعه هم کار به دادگاه کشید ولی هر دفعه به خاطر بچه‌هایم کوتاه آمدم. این وسط پدرم می‌گفت چرا با این شوهر زندگی می‌کنی.باید طلاق بگیری. او خودش مرا به این بدبختی کشانده بود و من دیگر راه پس نداشتم، چون نمی‌خواستم از بچه‌هایم جدا شوم.

خلاصه این‌که اعصابم حسابی به هم ریخته بود و بالاخره با پدر و مادرم قطع رابطه کردم.

مهین خودش نیز به دام اعتیاد گرفتار شد. او توضیح می‌دهد: شوهرم به من مواد می‌داد و می‌گفت اینها آرامت می‌کند. راست می‌گفت اوایل این طور بود اما بعد خود مواد شد درد بزرگ. زندگی‌ام هرروز بدتر از قبل می‌شد و تنها دلخوشی‌ام بچه‌هایم بودند. تمام حواسم به این بود که آنها درسشان را بخوانند، چون خودم هم اگر درس خوانده بودم و عقلم می‌رسید، کار به اینجا نمی‌کشید.

زن زندانی از نظر روحی بسیار آشفته بود. او توضیح می‌دهد: شوهرم که رفتار بدی داشت و معتاد بود خودم هم که مواد مصرف می‌کردم، نه پدری و نه مادری داشتم که حمایتم کنند وهوایم را داشته باشند. برادران و خواهرانم هم که اصلا به فکر من نبودند. درمانده بودم و تنها به جایی رسیده بودم که فقط روز و شب را می‌گذراندم و هیچ چیز خوبی در زندگی‌ام نبود تا بالاخره به خاطر بابک دستگیر شدم.

متهم درباره اتهامش می‌گوید:یک روز با بابک به پارک رفته بودیم تا مواد بفروشیم. او معمولا مرا هم با خودش می‌برد تا پوشش باشم و کسی به ما شک نکند اما آن دفعه ماموران شک کردند. اصلا نفهمیدم بابک چه طور جیم شد. بعد هم پلیس مواد رااز کیفم پیدا کرد و دستگیر شدم.

هنوز حکمی برایم صادر نشده است. مهین با گفتن این جمله سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: از وقتی بازداشت شده‌ام، بابک خودش را گم و گور کرده و اصلا سراغی از من نگرفته. فقط می‌دانم بچه‌هایم خانه مادرشوهرم هستند و پدر و مادر خودم هم اصلا خبر ندارند مرا گرفته‌اند. مثل این‌که اینجا آخر خط است. دیگر واقعا مانده‌ام چه باید بکنم. از این‌که چه پیش می‌آید و چه حکمی برایم می‌نویسند، خیلی می‌ترسم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها