میگویند... اما من میبینم مردان ماهیگیری را که: «آشنا کردند، گشتند آشنا/ در چنین بحری که موجش هایل است».
مردانی را میبینم که دل به دریا زدهاند در بستری از موج. در بستری از تلاطم و تنهایی و رفتنی رو به خورشید که برگشتنش را فقط باید دعا کرد.
در جایی خواندم «موجها هیچ کجا نمیروند، موجها فقط همدیگر را هل میدهند و دریا چشمابه ماهیانی است که در تمام زندگیشان جز آب چیزی ندیدهاند، نه در سایه گلی نشستهاند و نه زحمت خاری را تحمل کردهاند.
در جایی خواندم که: خوش به حال ماهیها که در فرهنگ لغاتشان تشنگی وجود ندارد و معنی عطشانی را نمیدانند. خوش به حال ماهیها که دریا را به بازی میگیرند و من انسانهای بزرگی را دیدهام که بازیچه دریا شدند. رفتند تا ته دریا زنده زنده، ولی دریا آنها را روی دست گرفت و به ساحل آورد و ما در سوگشان دریا دریا گریستیم.خوش به حال دریا و خوش به حال ما که دست پر از دریا برمیگردیم، دریا مرده ما را به ساحل میآورد و ما مرده ماهیها را.
دستهای دریا همیشه از ماهیانی جوان پر است و ما که صیادانی نهچندان بازیگوش هستیم، دست پر از دریا برمیگردیم به سوی کسانی که با نذر هزار صلوات ما را همراهی کردند.
دریا، ما، ماهی، این مثلثی که هر کدام گاهی شکار دیگری میشود، داستانی است که هزار و یک شب نیامده باید خوانده شود. حکایتی است که سالیان سال در گوش ماهیها و ماها تکرار میشود، اما بازیگوشی ما را نگر که صید دریا میشویم و بازیگوشی دریا را ببین که بازیچه ماهیهاست و بخت بد ماهیها تماشا کن که صید دائمی ما میشوند و بازی همچنان ادامه دارد.