موقع ریختن زعفران که شد، مادربزرگ گفت: همه جمع شوید و نیت کنید تا زعفران را بریزیم و شلهزرد را دم کنیم. وقتی که مادربزرگ با اون دستهای چروکیدهاش ظرف زعفران را روی دیگ به حالت ریختن عقب و جلو میکرد، حس خیلی خوبی بود. همه در اون بخار و آب دنبال یه چیزی میگشتند. اما من نفهمیدم دنبال چی... ولی منم نگاه میکردم تا شاید بتونم صورت مادرم رو ببینم، آخه مادربزرگم گفته: روزی که من به دنیا آمدم، مامانم ما رو ترک کرده و رفته بهشت.
در همان موقع بود که ناگهان صدای خانم همسایه را شنیدیم که امام حسین را صدا میزد. همه تعجب کردند چون اون خانم مسلمان نبود و ارمنی بود. همه به سمت در کوچه دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. یک دفعه آقا رسول یک بچه کوچولویی را کف خیابان پیدا کرد و بغلش کرد. اون پسر بچه به طور معجزهآسایی از داخل ایوان سالم به زمین افتاده بود. فقط کمی شوکه بود. آقارسول بچه را به جای اینکه به مادرش بدهد به داخل حیاط خانه مادربزرگ آورد و مقداری از آب شلهزرد در دهانش گذاشت. پسر بچه کاملا خوب بود و همه عقیده داشتند در این روز هیچکس مریض نمیشود و حتی مریضها هم خوب میشوند.
بعد از اینکه چند ساعتی از دمکردن شلهزرد گذشت، مادربزرگم من را صدا زد و گفت: حسین... حسین جان. بیا و این ظرفهای شلهزرد را در کوچه پخش کن. من عاشق این کار هستم و از بچگی مسئول پخشکردن شلهزرد بودم.اولین ظرف شلهزرد را برای همسایه مسیحی بردم. از من تشکر کرد و گفت: روح مادرت شاد پسرم. آن روز بهترین و خاطرهانگیزترین روز برای همه شد.
گلنوشا صحرانورد