پاییز: از وقتی آفتاب عشق و محبتت را بر من نمیتابانی، از وقتی که سرمای احساست شیشة داغ قلبم را ترکاند، از پنجرة تنهاییام به رود روزگار مینگرم که بیمن و تو نیز در جریان است. به برگهایی مینگرم که بیوفایی زمانه، زردی را به چهرهشان انداخته و سیلی باد ناملایمات آنها را از جا کنده و زیر قدمهای خشن آدمها انداخته است[...].
کامران: از این لحن صحبت کردنت خیلی خوشم میآد. اییییوووول داش من.
کرِتییییممم داااوش، کورِتیم بااااو، شَلِتیم حاجی، لَنگِتیم آقاجون! خلاصه که شَل و پَل و نقص عضومون کردی رفت!
رضوان: تو که آمدی نهال کوچک تنهاییام را ریشهکن کردی اما با رفتنت دوباره رشد کرد، بزرگ شد، آنقدر بزرگ که زیر سایهاش جایم میدهد. بزرگ شده اما بیثمر، فقط خاطراتت آویزانش شدهاند، بیرنگِ بیرنگ[...]
حمید از ایلام: حسامی حرف میزنی درست و حسابی! صفحه بروبچ هم اگه میشه دو صفحه کنید والا بعید نیست به سرنوشت کافه کاغذی دچار شه!
من مییییدوووو...نمممم... الان برمیگردن میگن « گنه کرد در نسل سه،کاغذین کافه ای / حسامی، نباشی کلاف جدابافته ای »!( البته باس ببخشین دیگه؛ ازقدیم گفته ن: قافیه که تنگ آید ،شاعرش هویجور
{ بوووق} آید !)
یُمنا، 21 ساله از مشهد: میخندم و خرسندم از این بخت سپیدم/ چون طالع خود را به تو روشن شده دیدم/ از روز ازل با تو به من روح دمیدند/ با روشنی عشق به این نکته رسیدم/ خوشبختترین دختر این صومعه هستم/ از خندة تو بادة مستانه چشیدم/ از پیکر زیبای شب این خوشة پروین/ ناگاه گره خورد به بختم وَ امیدم/ من شادترین دختر دردانة مستم/ با چشم تو از سیل غم و غصه رهیدم/ ای بارقة هستی بیرونق دیروز/ خوشبختترینم که به قلب تو خزیدم.
سمیه نمایان، 27 ساله از شهر ری: [...]آخرین باری که متنی نوشتم 5 سال پیش بود [...اما شما یادتون باشه] مثل من همهچیتون نشه یک خونه و گردگیری و شستن و روفتن. فکر نکنین وقتی متأهل شدین دیگه باید از همهچی و همه جا دست بکشین. یاد اون موقعها افتادم که هر روزم رو میشمردم تا بشه دوشنبه اما حالا رسیدن به کارهای روزمرهم و بچهداریم نمیذاره بفهمم کی روزا میگذره[...]. بچههای خوب و باصفا نذارین تو دلاتون به جای شادی و صلح، کینه و دشمنی باشه. همه چی رو کنار هم داشته باشین. به خاطر یک چیز همه چیز رو فدا نکنین. بذارین وقتی به دنیای ناشناختهای قدم میذارین چند تا پل واسه برگشتتون باشه[...].
بدون نام: خیلی ناراحت شدم وقتی پیامک منو چاپ نکردی. چند بار هم نامه فرستادم، حتی اسم منو ننوشتی! من که خیلی قهرم! تو همهش پارتی بازی میکنی و جواب نشمیل و نرگس و... اینا رو میدی. جواب تو آرزوی منه. خوش باشی.
عحعحعح! قهر چیه؟ اَیییییی ! کار بچه کوچیکا! بیا اینم جواب... الان دیگه آشتی، بااااشه؟ (مواقعی که به اونا یا حتی بقیه بروبچ جواب نمیدم رو نمیبینیاااا)!
کاغذ رنگی: من چه بیپروا دور از چشم همه، لبهایم را با مداد قرمز مدرسه رنگ میزدم، موهای کوتاهم را روی صورت گرد کودکانهام میریختم و دفتر مشقم را پر از راههای تودرتوی تاریک میکردم. من تمام روزها، لحظهبهلحظه چون آبی راکد در خود فرو میرفتم و نبضم سُر میخورد تا از وجودم رها شود[...]
نامه، ایمیل، و پیامکتان رسید: دربند- حسنا گدازگر (شرطمون چی بود؟ جایی منتشر نشده باشه)- زهرا فرخی از همدان (مشکلی نیس، بفرست)- بیتا ایمانی از اصفهان (یکی از بامزهترین پیامکهایی بود که خوندم و لذت بردم. من اگه مسئولانی بودم که از خوندنش ذوق کردن، عملیش میکردم)- فائزه، 18 ساله (دیر به دستم رسید، گذشت دیگه مناسبتش!)- زهرا ممشلو، 24 ساله از گلستان (تو نمیدونی خیام چه حساسیتی به وزن و قافیه داره؟ بفرما... یه ساعته انگشتش رو گذاشته رو «دلم غرق غمه، تنهای تنهام/ چرا دنیای من پر از بنبسته» و میگه: اینجاهاش واقعاً بنبستههاااا! از اون وزندارهاش بفرست. منتظرم)- سفیداندیش از رشت- مجیری- یه شهریوری (تکراری نفرست دیگه. حساب آلزایمر من و گاف دادنم رو هم بکن)- سارا (قصدمونم نشوندن همین لبخندهس!)- حدیث مطالبی (وصل نشد؟)- نگار (چطوری ای نقش و نگار درون آینه؟ خوشحالم که خوشحالی، کاش خوشیِ حالت خوشآینده هم بشه. اینم شارژ!)- پری از کرج (قانونای صفحه رو رعایت کن، فرش قرمز و آبی هم پهن میکنیم)- خانوم ترابی از یزد (همین پیامکت از اون راه دور روستا واسه من کلی ارزش با دلار نرخ آزاد داره!)- مقصود پروستان از تبریز (ممنون و کرهمربا)- بدون نام (قرار شد فونت درشتتری بذارن تا چشماتون اذیت نشه)- یه غریبه- الهام فرجی از بوکان (هر هفته که نمیشه ولی حدالامکان، فی فوقالچشممان!)- قوامی از لاهیجان (اونوخ برا پاسخگو قاب خالی میذارن که!)- مریم از قم- ز. پورالماسی (ممنون و شرمنده از تأخیر)- علیرضا ماهری (جای کم و خیل مشتاقان و بیم موجی چنین حائل! هههه! ببخش این دیرکردهای گاهگدار رو)- النازی، 18 ساله از قائمشهر (خُ باس صبر داشته باشی عسل مادر)- طلعتی از سلماس- تهتغاری (مسئولش گفته باس یه مدت استراحت کنه)- عارف از گرگان- سید میلاد اشرفی (جزو مخلصاتیم قرباااان)- کُردی- نازی، 24 ساله (آخه بعضیام میگن فقط حرفای منو میخونن! الان ساز رو کی میزنه لُدفاً؟! قاطی کردهم!)- تنها و رها- خ. بهرمان از اهواز (گفتن سعی میکنیم)- مینو از سنندج (ارادتمند)- میلاد از کرمانشاه- اکرم سادات از نیشابور (حالا که چاردیواری شده قرص قلبتون، یه کپسول تعطیلی گاهگدار رو بذارین به حساب کمبود موقت دارو دیگه)- سید جمیل حسینی از سقز (عکسا رو ناچاریم. ضروریه)- و... بقیه هم در شمارههای آتی. همه رو میخونم و میبینم، صبر داشته باشین.