فصل‌های جاودانی

کد خبر: ۵۲۸۲۰۹

پدربزرگ

زخمی و خسته، تشنه و تنها پدربزرگ

آمد کنار بستر بابا پدربزرگ

بابا تنور تب شد و آتش گرفت عشق

بوسید شعله شعله تنش را پدربزرگ

بر دوش ذوالجناح سوالی سترگ بود

می‌رفت باز مثل معما پدربزرگ

بعد از عمو علی که تنش تکه تکه شد

فرموده بود اُف به تو دنیا، پدربزرگ

ساحل نداشت بی‌کسی و بی‌قراری‌اش

سیراب و تشنه بود چو دریا پدربزرگ

پنجاه و هفت سالگی‌اش خوب یادم است

شمشیر می‌کشید چه زیبا پدربزرگ

او پهلوان زندگی‌ام بود در نبرد

مردانه تیغ می‌زد، اما پدربزرگ ـ

ـ در چشم گرگ‌های شبیخون به خون نشست

شد تکه تکه یوسف زهرا پدربزرگ

یک موج اسب رد شد و دیگر ندیدمش

آن نعل‌ها چه کرد مگر با پدربزرگ

لبخند او که بر سر نیزه طلوع کرد

خورشید شد به غافله ما پدربزرگ

من پنج ساله بودم و در طول آن سفر

با زخم تازیانه شدم با پدر، بزرگ

مهدی مردانی

فریاد حق‌‌خواهی

خوب دقت کن تماشا کن، این غروب ارغوانی را

خوب در خاطر نگه دار این رستخیز ناگهانی را

بیش از اینها صبر کن آری تا که در یادت نگه‌داری

شرح درد خطبه‌هایی که بعدها باید بخوانی را:

غنچه‌های زخمِ پروانه... بال‌های کنده از شانه...

رد شلاق خزان روی لاله‌های قد کمانی را...

این شقایق زار، طفل من! دفتر نقاشی عشق است

با خودت تکرار کن نام این زمین آسمانی را

کودکم مشق شبت این است با سرانگشتان زخمت

بر دفتر افلاک بنویسی درددل‌های نهانی را

بعد فردا مرد خواهی شد مردی از جنس همین پاییز

تا بفهمانی به یک تاریخ فصل‌های جاودانی را

بعدها وقتی که انسان از نسل آزادی سوالی کرد

در جوابش شرح خواهی داد مو به مو نام و نشانی را

نام‌ها را نقش خواهی زد یک به یک بر صفحه ایام

خط به خط تصویر خواهی کرد رنج‌های دودمانی را

نقش‌هایت آنچنان پررنگ، رنگ‌هایت آنچنان خونین...

محو خواهد کرد از تاریخ، کلک تو اعجاز «مانی» را

گوش کن فریاد زینب را گوش کن در خاطرت بسپار

تا بیاموزی به شاعر‌ها راه و رسم نوحه‌خوانی را

تا بیاموزی که عاشورا گریه نه فریاد حق‌خواهی است

پس بمان اینجا و راوی شو زینب این زهرای ثانی را

...

آه از روزی که اندوهش کودکان را پیر کرده آه!

پس بگو از خود... روایت کن طفل پیر بی‌جوانی را...

سودابه مهیجی

مرهم زخم بی‌کسان

خاطراتی درون ذهنت هست

از همان روزهای کودکیت

خاطراتی عجیب حک شده است

در همه جای جای کودکیت

حرف‌های نگفته‌ای داری

بغض‌ها در گلوت پنهانند

اشک‌هایت همیشه پنهانی است

مردم از درد تو چه می‌دانند...؟

مردم شهر تو نمی‌دانند

که اسیری و شام یعنی چه

مردم شهر تو نمی‌دانند

سنگ از پشت‌بام یعنی چه

تو خودت شاهد قضایایی

راوی درد‌های عاشورا

در همین کودکی چه پیر شدی

یادگار عزای عاشورا

تو خودت توی کربلا دیدی

خیمه‌هایی که شعله‌ور شده بود

وقت رفتن غروب عاشورا

پدرت دست بر کمر شده بود...

خطبه یا روضه، هیچ فرقی نیست

قسمت این بود بی‌نشان باشی

خطبه‌ها را که عمه‌ات خوانده

بهتر این است روضه‌خوان باشی

گریه کارت شده، نمی‌دانم

که تو آن روزها چه‌ها دیدی

شاید آقا دلیلش این بوده

که سری از بدن جدا دیدی

شیعه مدیون خطبه خواندن توست

حرف‌های تو جاودان شده است

گفته‌هایت چه عبرت آموزند

مرهم زخم بی‌کسان شده است

من دلم جای دیگری گیر است

گریه شد کار روز و شب‌هایم

فکر بابابزرگ پیر توام

این شده ورد روی لب‌هایم:

چه بلایی سر تو آوردند

بدن تو چرا بدون سر است...

من که باور نمی‌کنم اما

حرف شیخ مفید معتبر است...

جواد پیش نماز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها