خیابان های پاییزی تهران ، در آرامش صبحگاهی خویش از حادثه ای خبر می دهند. ترافیکی نیامده ، عابری نرفته ، انسانی نرسیده یا تصادفی پیش بینی نشده. سهم شما یکی از همین اتفاقات معمولی است.
کد خبر: ۵۲۸۰۰
در این فضای ملول سربسته به رنج ، به عادت همیشگی که عازم جایی ، مکانی یا نقطه ای باشید، محال است با این تصاویر خیره کننده برخورد نکنید. فضای اطراف ما را تصاویر در برگرفته اند.
ما اشباع از تصاویر هر روزه به همان قاعده ای زندگی می کنیم که دیگران می خواهند. رسم مسلط همین است. آنجا که دزدی در کمینگاه قصد ربودن کرده ، فرق نمی کند آن طعمه تو باشی ، یا پیرزن پشت سر.
حادثه همان است. سهم تو و او نیست. مهم حادثه است که اخطار می شود؛ یعنی امروز تن پیرزنی را می لرزاند و فردا نصیب تو می شود.
این موضوع برای عابران ساعت 30/10 صبح روز چهارشنبه 6آبانماه پل سیدخندان البته چندان گویا نیست. آنجا که پیرزنی در حلقه دزدان پناه از کسی می جوید، آنجا که ربایندگان کیف پیرزن ،خلاف جهت اتومبیل ها به سوی خیابان جلفا یا بزرگراه می رانند، آنجا که پیرزن می دود، اما هیچ وقت به هیچ دزدی نمی رسد.
آنجا که التماس می کند و ضجه می زند، آنجا که نقش زمین می شود و می گوید که یعنی باختم که یعنی آرزوهای دخترکم برباد شد، که یعنی مصیبت.
آنجا زیر پل سیدخندان ، در اشباع تصاویر نیمه جان به رویت حادثه چشم دوخته ای ، دویده ای تا حادثه را از نزدیک لمس کنی و حادثه هراسان از برابر چشمانت گریخته ، آنجا، آری همان جا، عابران در اشباع تصاویر، خود به تصویری دیگر از بی تفاوتی تبدیل شده اند.
آنجا یعنی زندگی آلوده مرگی روزمره ، تصاویر در تکرار همواره خود به وجدان ما زده اند. ما خسته از هجوم این تصاویر احساسات خود را باخته ایم.
ندیده ای چه دیر از حوادث اطراف با خبر می شویم و بی تفاوت کنار می کشیم ، تا موتوری دزد از کنارمان برجهد و بگذرد به رقص.
ساعت 10 صبح ، پل سیدخندان زیر پل، آن طرف نرده های مانع، آنجا که پیرزنی جیغ می کشد، من و تو ایستاده ایم ؛ نظاره گران تهی از احساس دزدان کیف ربا، به مرگی که درماست خو گرفته ایم.