معما - 2

سرقت از جواهرفروشی

صدای پاشنه پوتین‌های سرباز که به هم کوبیده شد، آرامش خلسه‌وار سرگرد مشفق را خراش انداخت. ابروان سرگرد بالا رفت و مردمک چشمانش انگار که با نخی نامرئی به آنها متصل باشد، پیروی کرد. چین‌هایی عمیق پیشانی کارآگاه را شیار انداخت.
کد خبر: ۵۲۷۸۰۳

سرباز روزنامه را لبه میز سراند، پاکوبید، روی پاشنه راست چرخید و از اتاق بیرون رفت. هشت روز بود که مشفق در اداره فقط وقت تلف می‌کرد. روزهای کشیکش امن و بی‌خبر سپری شده و پرونده دیگری هم به او ارجاع نداده بودند. می‌دانست ملاحظه سن و سال و دست تنهایی را می‌کنند. روزنامه‌ را برداشت. با این‌که می‌گفت روزنامه‌ خبر تازه‌ای ندارد، به ورق زدنش عادت کرده بود. طرح انار را که در صفحه اول دید، تازه یادش آمد امشب یلداست. صفحات دیگر را سرسری از نظر گذراند و از اتاق بیرون زد. در حیاط ابراهیمی را دید، از بچه‌های اداره سرقت بود. داشت به سرعت به طرف دفترش می‌رفت: سرقت از طلافروشی گزارش شده.

لب پایین مشفق آویزان شد. قبل از این‌که به اداره قتل منتقل شود، سال‌ها با سارقان از همه نوع‌ آن، از دله‌دزد تا حرفه‌ای، کلنجار رفته بود. از دهانش پرید: من هم می‌آیم. ابراهیمی وراندازش کرد و مشفق حرفش را تکمیل کرد: البته اگر اجازه بدی. فقط برای تماشا.

ماشین به راه افتاد. مغازه حوالی میدان جمهوری بود، نبش یک چهارراه. سرگرد قبلا هم از جلویش رد شده بود. همراه ابراهیمی داخل مغازه رفت. مرد طلافروش روی سه پایه‌ای چوبی پشت پیشخوان نشسته و چانه را به کف دستان سپرده بود. دو مامور را که دید، بلند شد. قبلش از کلانتری آمده و همه جزئیات را پرسیده بودند اما صاحب مغازه برای بازگو کردن ماجرا مخالفتی نکرد.

دیشب مثل هر شب طلاهای پشت ویترین را توی گاوصندوق گذاشتم، روی پیشخوان‌ها را هم روزنامه کشیدم و رفتم. صبح که آمدم، دیدم همه چیز را غارت کرده‌اند.

مغازه دوربین مداربسته داشت اما سارق فیلم را با خودش برده بود. آژیر خطر هم جیک نکشیده بود. یعنی دزد حتما بلد بوده آن را از کار بیندازد و حتما می‌دانسته با فیلم دوربین‌ها چه کند و رمز گاوصندوق را هم حفظ بوده. ابراهیمی همان اول کار نتیجه‌ را که باید می‌گرفت، گرفت: سرقت داخلی است. این را رو به مشفق گفت. سرگرد هم موافق بود اما از یاد نبرد او آنجا فقط یک تماشاچی است، برای همین سکوت کرد. بعد خم شد تا روزنامه مچاله شده‌ای را از روی زمین بردارد. کف مغازه پر بود از این روزنامه‌ها. صاحب مغازه دوباره تاکید کرد: شب‌ها روی طلاهای پیشخوان روزنامه می‌گذارم تا از بیرون دید نداشته باشد.

مشفق طرح انار را که در صفحه یک دید، به خودش قول داد حتما سر راه خانه کمی آجیل و میوه بخرد. می‌دانست پسر و عروس و نوه نورسیده‌اش هم می‌آیند. روزنامه را روی زمین انداخت و گوشه‌ای منتظر ماند تا ابراهیمی بقیه سوالات را بپرسد. زرگر به شاگردش شک داشت، البته چیزی بیشتر از شک: سه سال با من کار کرد. هم کلید مغازه را داشت، هم رمز گاوصندوق را. امروز هم پیدایش نشده، حتما کار خودش است. این اواخر رفتارش هم عجیب شده بود.

ابراهیمی شماره تلفن، نشانی خانه و مشخصات شاگرد فراری را یادداشت کرد تا پی‌اش بگردد. او هم تقریبا مطمئن بود سرقت باید کار همین جوان ناخلف باشد. مالباخته را دلداری داد: پیدایش می‌کنم. شما همه نکات ایمنی را رعایت کردید اما بی‌دقتی در انتخاب شاگرد و اعتماد بیجا به او، کار را خراب کرد. بیمه که دارید؟

زرگری بیمه بود. صاحب مغازه گفت: امیدوارم کار به آنجا نکشد. این شرکت‌های بیمه جان آدم را بالا می‌آورند تا پول بدهند. همه امیدم به شماست.

ابراهیمی ترتیب بقیه کارها را هم داد و بعد رو به مشفق گفت: جناب سرگرد اگر اجازه بدهید، برگردیم اداره. مشفق بی‌هیچ حرفی به سمت خودرو رفت و سوار شد. مالباخته هم باید می‌آمد، البته با خودروی خودش. نزدیکی‌های اداره، مشفق بالاخره به حرف آمد: شک نکن سرقت کار خود صاحب مغازه است.

ابراهیمی تعجب‌زده همکارش را نگاه کرد. مشفق توضیح بیشتری نداد. فقط گفت: حواست را بیشتر جمع کن. سرگرد مشفق از کجا متوجه شد مالباخته خودش سارق طلاهایش است؟

پاسخ معمای شماره قبل: پرویز بدون این‌که نشانی دقیق محل پیدا شدن جسد همسرش را از سرگرد مشفق بپرسد، مستقیم او را به همان محل برد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها