از حرف تا عمل
همیشه همه چیز گفتنی نیست، گاهی تموم حرفام رو جمع میکنم و میسپارمشون به چشام که شاید یه نگاه بتونه گویای حرفای خفهشدة توی گلوم باشه اما انگار یادم رفته که خیلی وقته نگام هم نمیکنی! کاش میفهمیدی بیزارم کردی از هر چی حرفه (که حرفه)! مدام میگی از زندگیت بدت مییاد! میگی خستهای! میگی خوشبختی رو به عمرت ندیدی! میگی بدون شک یه روز میری! حتماً دلیل همة اینا منم نه؟ پس چرا واسة خلاصی از این زندگی به قول خودت کوفتی و رسیدن به خوشبختی که از نظر تو نمیدونم چه طعمیه، کوچکترین تلاشی نمیکنی؟
اگه میخوای یه روزی بری، من دیگه حرفی ندارم. برو که بودنت زجر و عذاب دو تا مونه و نبودنت درد قابل تحمل دلتنگی.
نسیم، 16 ساله از مریخ
تفاوت
دیدگاه اول و منفی قضیه: توی پیادهرو پسرکی که جلویش وزنه گذاشته بود با چه امیدی نشسته بود. پسرای قلدری که تازه از مدرسه اومده بودن روی وزنه میایستادن و با خندة تمسخرآمیزی به او، درمیرفتن![...]
دیدگاه دوم و مثبت قضیه: توی پیادهرو داشتم قدم میزدم که دیدم پسرای شیطونی که خوشحال به طرف خونه میرفتن روی وزنة پسرکی میپریدن و دِ برو که رفتیم! ولی پسرک با قلب کوچک مهربونش ازشون گذشت کرد. چه تربیتی! با اینکه پدر و مادر بیسواد داشته و حتی بدون معلم بوده.
فائزه، 18 ساله
عینکی
1-آنقدر تحسینت کردم که اعتماد به نفس کاذب گرفتی و گمان کردی خیلی سرتر از منی و ترکم کردی. گفته بودم عادت دارم اطرافیانم را تحسین کنم؛ فقط عادت بود.
2-دقت کردهای فاصلة بینمان چه زیباست؟ فاصلة بینمان را فرش کردهاند! فرشی از آسفالت. برایت زیبا نیست؟ بهتر است عینکت را عوض کنی!
فرزانه
سقوط
1-آنقدر محکم کاری میکنی که کارها عیب پیدا میکنند! نردبانت را بینداز دوست من؛ سقوط آزاد فقط چتر نجات میخواهد!
2-صورت مسالههای مرا تکرار نکن. خواندن بلدم، راه حل نمیدانم.
مجیری از اصفهان
فک کن اونی که چتر نجاته رو هم میساخته عوض محکم کاری، شُل کاری کرده باشه! از هفتصد کیلومتری آسمون اون کتابه رو میبینی رو زمین؟ وییییییژژژژ... پرس شدی لای صفحاتش رفت! (راه حل: هنگام شلکاری، دوربین مناسب حمل کنید!)
کابوسِکاکتوس
1-گاهی کم میآوری، حتی اگر شده برای یک لحظه! و آنگاه در دریاچة افکارت این فکر شنا خواهد کرد که میتوانم با زغال، پنجرهای خاکستری روی دیوار دلت نقاشی کنم و از آن به بیرون فرار کنم...
2-با تکهای کاغذ، دلم را از وسط به دو نیم کردی... در گلدان محبت عاریهایات کاشتی و با آبمیوههای پاکتی عشق، آبیاری کردی... با دستمال ریا تمیز کردی و نور تاریکی بر برگهایش تاباندی... نتیجهاش شد کاکتوسی به نام من.
احسان 87
مسابقات بیاعتنایی
ساعت نزدیک 12 شبه و من یه صندلی کنار صندلی خودم میذارم تا جای خالیت رو بهتر ببینم. هنوزم اون روز رو به خاطر دارم، روزی که تولد تو گذشت و من حتی بهت یه زنگ هم نزدم. توی این مسابقه که «کی از همه بی تفاوت تره» هیچکدوممون نمیخواستیم بازنده باشیم اما انگار نمیدونستیم مسابقهای که بازندهای نداره، برندهای هم نخواهد داشت. پس به نظرت بهتر نبود ما به جای غرورمون همدیگر رو نگه میداشتیم؟
ساعت 12 شبه و من از این نگرانم که تو بخوای امشب با تولد من تلافی کنی!
پیمان مجیدی معین
لحظههای بارانی
1-گاهی باید به اوج رسید تا تاریکیهای لحظههای زیرین را دید. گاهی باید فرو نشست همین جا در زمین... تا آدمها را بهتر دید.
2-دیروز در لحظة بارانیِ دلم، لحظهای ماندم که من با دنیا سر ناسازگاری گرفتهام یا دنیا با من!
3-گریه میکنم روی کاغذ سفید خاطراتم... خیس میشود و با گریه پشت صفحة زندگیام را همه میبینند؛ شبیه بیابان است. همة دریای من خشکسالیست.
اسکلت بستنی
حالت اورژانسی
نگاهم هر لحظه به نقطة تبخیر خود میرسد در جیوة چشمان تو. لحظههایم هر لحظه رنگ میبازند با لمس دستان سرد تو. نفسهایم هر لحظه بند میآیند. بند بند نفسهایم را به نگاهت وصله میزنم... تنفس مصنوعی میخواهم.
غزل شیدایی
میبینی حالا که کاش و ماش رو رها کردی چه نفسی دوید توی ریههات؟
پوست موز
ما را انگار به هم بافتهای، با دو میل جادویی؛ اگرچه از یک جنس نیستیم یا از یکرنگ. اینجاست که خلاقیتت برجستهتر میشود. چیزی بافتهای که همه انگشت به دهان ماندهاند. از نخ و پارچه نمیگویم، از بافتن دلهای آدمها به هم در گذر زمان میگویم. گرههایت انگار اختراع خودت است، به ثبتشان نرسان؛ بگذار در انحصار چاردیواریمان باشد. اینجا حتی اگر کسی از سر دشمنی آن سر کلاف را بگیرد و بکشد، چیزی که تو بافتهای شکافته نخواهد شد. چه زیباست که همه در یک رج، کنار همیم و تکرار میشویم اگر استقامت تار کلماتمان زیاد باشد و در پود تکصفحهای بودنت بگنجد.
نشمیل نوازی از بوکان
تو هم که ما را انگار مچل یافتهای! آه ای زمین؛ دهان باز کن و مرا ببلعععع (به همین غلظتهاااا...!) با هندوانههای جادوییات، نه دلمان میآید از زیر بغل زدن و چاپش صرفنظر کنیم، نه دستمان میرود که بیخیالش شویم. اینجاست که پا روی پوست موز خلاقیتت مینهیم و کلی ذوق میکنیم از گرهِ کور خوردنِ تار و پودِ دلِ بروبچِ بامرام (ضمننم ممنونم، ننم، رودَم، بچّوگونکم!).
درخت دوستی بنشان
یه وقتایی دلت قد همة دنیا تنگ میشه، همة روزت به هم میریزه، به پر و پای همه میپیچی، داد میزنی، دعوا میکنی؛ دیگه خودت خسته میشی. دوست نداری حرفی بزنی ولی مغزت پر شده از کلمه. میخوای فقط با نوشتن خالیش کنی. دستات میخواد فرمان مغزت رو اجرا کنه. فقط موبایل دمِ دسته. شروع میکنی به نوشتن و هی مینویسی، اونقدی که شاید از حد مجاز یک پیام بیشتر بشه. حالا مخاطبهات رو زیر و رو میکنی. برای کی بفرستم؟ آره، دوست صمیمیام بهتره. ارسالش میکنی. بعد بلافاصله جواب میاد. نمیدونه چی باید بگه. بهش میگی: جواب نمیخوام، همینکه میشه در هر شرایطی روت حساب کرد ازت ممنونم.ب
هاره عاطفی از اهواز
ممنونم (ها؟ من چیکارهحسنم؟! هیچی خُ... گفتم به عنوان ناظر بیطرف، منم یه تشکری کنم!)