واقعه، شامگاه بیست و نهم نوامبر 1976 اتفاق افتاد. شش گلوله و فرار. مقتول افسر پلیس بود؛ مردی جوان به نام رابرت وود. قتل او را همکارش گزارش داد؛ زنی که زمان تیراندازی با خیال راحت در خودروی پلیس قهوهاش را مزه مزه میکرد. او البته بعدها مدعی شد زمان حادثه طبق قوانین بیرون خودرو ایستاده و مراقب همکارش بود و برای متوقف کردن قاتل تمام سعیاش را به کار گرفت.
ماجرا از چند روز پیش کلید خورد: من و برادرم اکتبر اوهایو را ترک کردیم و با ماشین به طرف کالیفرنیا راه افتادیم. پنجشنبه شب به دالاس رسیدیم. جمعه صبح شغل خوبی پیدا کردم. وقتی این همه آدم بیکار باشند و تو در یک نصفه روز کاری پیدا میکنی عجیب است. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود و قرار بود من به اینجا بیایم. این را رندل میگوید در گفتوگویش در مستندی به نام خط نازک آبی.
راندل و برادرش در متلی در دالاس اتاق گرفته بودند. چند روز قبل از وقوع قتل وقتی راندل سوار برخودرو به سمت متل میراند، بنزین تمام کرد و به ناچار با پیت بنزین در دست به سمت پمپ بنزین راه افتاد اما هنوز زیاد دور نشده بود که پسری نوجوان جلویش را گرفت. دیوید ری هریس آن زمان 16 سال بیشتر نداشت. او با شکستن در خانه همسایهاش، کلید خودروی وی را برداشته و سوار بر اتومبیل او در حال پرسه زدن در شهر بود. هریس به رندل کمک کرد و همین اتفاق سرآغاز دوستی کوتاه مدت آنها شد. آن دو، شب حادثه مشروب مصرف کردند، ماریجوآنا کشیدند، سینما رفتند و سپس به سمت جادهای فرعی به راه افتادند. در میانه راه در حالیکه توقف کرده بودند یک خودروی گشت از راه رسید و رابرت وود برای بررسی به سمت اتومبیل مشکوک رفت. در همان هنگام شش گلوله از داخل خودرو شلیک شد و اتومبیل بسرعت فرار کرد. خط نازک آبی که گزارشی مستند از این پرونده جنایی است، ثابت میکند پلیس دالاس هیچ سرنخی از عامل جنایت نداشت تا اینکه هریس نزد ماموران رفت: من قاتل را میشناسم. او ماموران را به محل جنایت برد و آلت قتاله را به آنها نشان داد و سپس رندل را به عنوان قاتل معرفی کرد.
قتل کار من نبود. رندل سعی کرد بیگناهیاش را ثابت کند. او گفت وقتی مامور پلیس به آنها نزدیک شد، وی روی صندلی کمکراننده نشسته و سرش را پایین برده بود تا دیده نشود. رندل اصرار کرد این خود هریس بود که ماشه را چکاند اما کسی حرفش را باور نکرد.پلیس زن همراه رابرت وود شهادت داد فقط یک نفر داخل خودروی فراری وجود داشت. زنی دیگر نیز همین حرف را در دادگاه تکرار کرد و در نهایت رندل به مرگ محکوم شد. با این وجود به تلاشش برای اثبات بیگناهی ادامه داد تا اینکه بعد از چهارسال حکم اعدام تخفیف یافت و بالاخره هشت سال بعد با اثبات بیگناهی این مرد، او آزاد شد. خط نازک آبی یک سال پیش از آزادی رندل ساخته شد و نقش مهمی در اثبات بیگناهی وی داشت.
رندل آدامز هفدهم دسامبر 1948 به دنیا آمد و در زمان دستگیری فقط 28 سال داشت. او بعد از گذراندن 12 سال دشوار تصمیم گرفت در سکوت و انزوا زندگی کند. سیام اکتبر 2010 پرونده زندگی او برای همیشه بسته شد. علت مرگ رندل، تومور مغزی اعلام شد. پزشکان معالج وی نتوانسته بودند برای نجاتش کاری بکنند. اتفاقی که برای رندل افتاد نه تنها زندگی خود او بلکه اعضای خانواده بویژه مادر و برادرش را بشدت تحت تاثیر قرار داد.
رندل هنگامی که همراه برادر، خانهاش را ترک کرده و به دالاس رفته بود، امید داشت با یافتن شغلی مناسب و کسب درآمد زندگیاش را سر و سامان بدهد اما هیچ چیز طبق میل و انتظار وی پیش نرفت و تصمیم عجولانه پلیس و دستگاه قضایی آرزوهای این جوان را برباد داد و او پس از آزادی دیگر نه زمان و نه توان آن را داشت که همه چیز را از صفر شروع کند. رندل هرگز از شوک آن فاجعه بیرون نیامد و همیشه هریس را که شهادت دروغ داده بود، مقصر اصلی بدبختی و تباه شدن سالهای عمرش میدانست و میگفت ای کاش هرگز با او آشنا نشده بود. وی در خط نازک آبی میگوید: شنبه سر کار رفتم. شما میدانید چرا من آن پسر (دیوید هریس) را ملاقات کردم؟ نمی دانم. اصلا چرا آن موقع بنزین تمام کردم؟ نمیدانم، ولی اتفاق افتاد.
دیوید ری هریس، قاتلی خطرناک بود که با شهادت دروغ زندگی جوانی بیگناه را به خطر انداخت. دیوید زمانی که برضد رندل شهادت داد 16 سال بیشتر نداشت و به همین دلیل پروندهای برضد او در خصوص شهادت دروغ به جریان نیفتاد.
هریس چند سال بعد از کشته شدن افسر پلیس به اتهام ارتکاب جنایتی دیگر بازداشت شد و به قتل اقرار کرد. مدارک در آن پرونده کافی بود به همین دلیل هیات منصفه وی را در قتل گناهکار شناخت و قاضی برایش حکم اعدام صادر کرد. این رای در مراحل بعدی قضایی نیز به تائید رسید اما این پایان کار هریس نبود و او بالاخره اقرار کرد افسر پلیس را هم خودش کشته است. با این شهادت بود که رندل از زندان نجات یافت. هریس روز حادثه سلاحی را که به پدربزرگش تعلق داشت، برداشته و قتل را با آن انجام داده بود. او که تصور میکرد پلیس بالاخره خودرو را پیدا و از این طریق او را دستگیر خواهد کرد، نقشهای پیشدستانه کشید و همه چیز را گردن دوست تازهاش انداخت تا خودش را از مخمصه نجات دهد اما در پایان شکست خورد.
سارا لقایی