باران خط ترمز ماشین فراری را شسته بود و اگر شاهدی وجود نداشت احتمال داشت مرگ نادر یک سانحه رانندگی تلقی شود.
شاهد صحنه قتل را با صدایی لرزان شرح داد: آن آقا ماشینش را آن طرف خیابان پارک کرد و پیاده شد و به این طرف آمد از عابربانک پول گرفت، داشت برمیگشت که ماشین یکهو به او کوبید و فرار کرد، ماشین قشنگ برای زدن به او راهش را کج کرد معلوم بود از عمد زده.
شاهد هیچ اطلاعات دیگری نداشت نه رنگ ماشین، نه شماره پلاکش فقط میگفت خودرو سمند بود البته در این باره هم نمیتوانست با قاطعیت صحبت کند: دقیق نمیدانم شاید هم 405 اما نه همان سمند بود. واقعا نمیدانم، همه جا تاریک بود، باران میآمد و...
ستوان ظهوری جلو آمد و رسیدی را به رئیساش نشان داد: از بانک پول نگرفته، فقط حسابش را چک کرده، ده عملیات آخر را گرفته اما ظاهرا کسی برایش واریزی انجام نداده، احتمالا منتظر پول بود.
شهاب گفت: خانهاش باید همین نزدیکیها باشد.
ستوان نشانی خانه مقتول را هم درآورده بود: از موبایلش با خانهاش تماس گرفتم زنش تلفن را جواب داد و من هم مجبور شدم حقیقت را بگویم اولش فکر کنم غش کرد اما چند دقیقه بعد خودش تلفن زد و آدرس را داد همین خیابان بعدی است.
بازجویی شبانه از همسر مقتول هیچ فایدهای نداشت.دو همکار تا ساعت 6 صبح در آسایشگاه استراحت کردند و ساعت 7 و30 دقیقه شهاب به همسر نادر اجازه ورود داد. سارا همراه پدرش آمده بود، از حالت چهره و چشمان هردوشان پیدا بود شب را نخوابیدهاند.
ـ چرا باید نادر را بکشند؟
این را پدر سارا پرسید و کارآگاه جواب داد: اتفاقا من هم همین سوال را دارم، تازگیها به چیزی مشکوک نشده بودید، اختلافی، دعوایی، تهدیدی.
مرد پاسخ داد: نه چه دعوایی؟ نادر در یک مغازه کامپیوتر کار میکرد، پسر سر به زیر و آرامی بود با کسی هم دعوا و مرافعه نداشت.
سارا حرف پدرش را قطع کرد: یک ایمیل. ناگهان سکوت بر فضای اتاق سایه انداخت. ستوان ظهوری از پشت میز بلند شد: ایمیل؟
ـ نمیدانم شاید ربطی نداشته شاید اشتباه بوده اما فکر من را خیلی مشغول کرد.
زن به تردید افتاده بود، نمیدانست حرفی که از دهانش پریده ربطی به قتل دارد یا نه به ناچار حرفش را پی گرفت: هفته پیش بود که نادر یک ایمیل بیمعنی برایم فرستاد وقتی پرسیدم این یعنی چی گفت اشتباهی فرستاده.
کارآگاه کنجکاو شده بود: در ایمیل چی نوشته بود؟
ـ یک مشت حروف بیربط انگلیسی.
نادر در فروشگاه رایانه کار میکرد و آنقدر برای استفاده از کامپیوتر و اینترنت مهارت داشت که یک مشت حروف بیمعنی را به اشتباه پشت سر هم ردیف نکند. حسی به کارآگاه میگفت باید در این باره بیشتر تحقیق کند: آن ایمیل را هنوز هم دارید؟
سارا هنوز پاکش نکرده بود. چهار نفری به اتاق رایانه رفتند تا متن پیام مرموز را پرینت بگیرند.نامه واقعا یک مشت حروف بیمعنی بود:
TDGL NSJ LK HSJ FDSJ LDGDK LDOHIL
شهاب به این اندیشید که آیا این حروف پیامی است که به رمز نوشته شده است؟در این صورت چرا نادر آن را برای زنش فرستاده، دریافتکننده اصلی پیغام چه کسی بود؟ سربازی که پای رایانه نشسته بود، همان اول که چشمش به حروف افتاد، حدسهایی زد اما ترجیح داد فعلا سکوت کند. وقتی سارا، پدرش، ستوان و شهاب به طرف در خروجی رفتند سرباز آهسته روی شانه کارآگاه زد و با اشاره ابرو به او گفت بهتر است بماند. شهاب هم همراهانش را دست به سر کرد و با سرباز تنها ماند. جوان از این میترسید که حرفش برایش مسئولیتساز شود برای همین خیلی احتیاط میکرد.
ـ اینکه میگویم مطمئن نیستم یعنی شاید اصلا بیربط باشد اما یک بار که خودم میخواستم برای یکی ایمیل بفرستم یادم رفت فونتم را فارسی کنم و همینطور یک مشت حروف بیربط انگلیسی برای طرف فرستادم.
شهاب به سرباز تذکر داد: ولی نادر در کار با رایانه حرفهای بود، بعید است چنین اشتباهی بکند.
کارآگاه کمی فکر کرد و بعد گفت: حالا امتحان کن ببین اگر فونت را فارسی کنی این نوشته چه معنایی دارد؟
سرباز یک صفحه ورد باز کرد و دکمهها را به ترتیبی که در پیام اینترنتی بود، فشار داد. نتیجه خیرهکننده بود، شهاب باور نمیکرد. آن مشت حروف بیربط به فارسی چنین میشد: فیلم دست من است، بیست میلیون میخواهم.
سرباز هنوز دلشوره داشت: شاید مقتول واقعا نمیخواسته چنین چیزی بنویسد، شاید این فقط تخیلات من است.
ـ حتی اگر این جمله ربطی به پرونده نداشته باشد همینکه فکرت به اینجا رسید خیلی مهم است.
شهاب وقتی به اتاق برگشت، دید سه نفر دیگر مشغول گفتوگو هستند. سارا دستمالی به دست گرفته بود و هر چند لحظه چشمانش را پاک میکرد. سوال کارآگاه بیمقدمه بود: خانم ایمیل مشابهی برایتان نیامده؟
سارا جواب داد: نه همان را هم نادر گفت اشتباه شده من هم پیگیری نکردم اما راستش فکرم را خیلی مشغول کرده بود حتی اگر اشتباهی برای من فرستاده بود به هر حال میخواسته همین را برای یکی دیگر میل کند اما آن نامه هیچ معنی و مفهومی نداشت. به نظرم عجیب آمد. شهاب روی صندلیاش لم داد و گفت: به نظر من هم و همه سکوت کردند.
علیرضا رحیمینژاد