روایتی از ایثارگری رزمنده ای جوان از زبان "سید اسماعیل موسوی" جانباز و امدادگر دوران دفاع مقدس برگرفته از کتاب روزگاران نوشته "حسین یاقوتی" نقل می شود:
هیچ وقت عملیات کربلای 5 را فراموش نمی کنم. یادم می آید صحنه های زیبایی در این عملیات خلق شد که هیچ هنرمندی به این قشنگی نمی توانست خلق کند. یکی از این صحنه ها مربوط به رزمنده ای سیه چرده و قد بلندی بود که به ابرو و چشمش ترکش خورده و له شده و چشمش از حدقه بیرون ریخته بود.
وقتی او را آوردند، به کمکش رفتم، دست و پایم را بوسید. احساس کرد جای غریبی آورده شده. وقتی دید بچه ها با جان و دل کار می کنند و به او رسیدگی می شود، احساس آرامش کرد. به من گفت:«اون تو چی بود که درآمد؟» گفتم:«چیزی نیست! اجازه بده نگاه کنم.» کاسه چشمش خالی شده و استخوان پیشانی اش شکسته و پره ی بینی چپش نبود. اما او با بی اهمیتی گفت:«اون تو چی بود که درآمد؟»
چقدر روحیه بالا بود! بعد از مدتی رسیدگی وقتی قرار شد که به پشت جبهه بفرستیم، تمایل نداشت برود، دوست داشت همانجا بماند، احساس امنیت می کرد.
متاسفانه ما بعد از شرایط بدِ جنگ و ایثارگری ها را فراموش کردیم. این ها ایثار بود. آن قدر راحت از جنگ و ایثار صحبت می کنیم که ساختگی به نظر می رسد. چگونه می شود در جامعه فعلی آن را پیدا کرد؟ آیا می شود مثل آن روزها شویم؟(نوید شاهد)