پُستخانه

کد خبر: ۵۱۷۷۰۷

 2-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم یا به قول مسئولان: مورددار، هممممه‌شون می‌شن «بدون نام»؛ حواست باشه. 3-نوشته‌های وبلاگها، کتابا و اینترنت رو نفرست، چاپ نمی‌شه. 4-کوتاه و نهایتاً تا 120 کلمه بنویس وگرنه کمبود جا باعث می‌شه جای بخش​ های کوتاه شده علامتِ [...] گذاشته بشه. 5-اصاً خوشم می‌یاد واسه نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی کنم! 6-پارتی نداری؟ آاااخی... گو​‌گولی‌مگول! چفت و بستِ نوشته‌ت رو محکم کن، هر موضوعی رو که می‌خوای، یه نمه خلاقانه‌تر و روون‌تر بنویس، هوات رو دارم. 7-تا رسیدن نوبت چاپ نامه‌ها و ایمیل​هاتون، دست و روی خود را شُسته! چی ببخشین...! بچه رو از رو گاز بردارین! نع...! شعله رو کم کنین...! (عحححح... اصاً ولش کن... همین که یخده صب کنی کافیه!)

در بند: ماه آخر پاییز بود... من بودم و تو... اولین بار نبود که می‌دیدمت. نگاهت کردم، نگاهم کردی، نگاهم گره خورد به نگاهت اما نگاهت بی‌تفاوت بود و بی‌اعتنا. خندیدم، نخندیدی... ماه اول پاییز بود. همین چند روز پیش... ده ماه می‌گذشت از آن اتفاق... آن پاییز، عاشقت بودم ولی نمی‌دانستی؛ این پاییز دوستت دارم، می‌دانی؛ می‌دانم که می‌دانی[...].

همین پسفردا ماه آخر پاییز است و تو... دو مااااه (نااااقاااابل!) صبر کرده‌ای! کاش می‌شد می‌توانستم همه‌اش را چاپ کنم ولی می‌دانی؟ نه؟ آخه چرا نمی‌دانی؟! (خ بابام جون، یخده حواستو جم کن دیگه... دِ! هی اشاره می‌کنم، هی علامت می‌دم، هی می‌گم می‌دانم که می‌دانی، باز هویجور هاج و واج مونده منو نگاه می‌کنه و هی می‌گه: هوم؟ چیو؟! کی؟ کجاااا؟)

فاطیما: ما به با هم بودن مدیونیم، به گرفتن دست​های هم در یک غروب، به قدم زدن زیر بارون، به قاب عکس​هایی که به بودنمان التماس می‌کنند، به گریه‌های غریبانه‌مان، به آینده رؤیایی​مان، به گذشته، به دنیا، ما به با هم بودن مدیونیم.

پیمان مجیدی معین: صدای خش‌خش برگ، صدای هق‌هق تو/ رنگ پاییز گرفته، نگاه عاشق تو/ رد پای دلتنگی، رو گونه‌هات نشسته/ پای من و تو گیره، رو برگای شکسته/ پاییز تو پاییز من، هوای تو، هوای من/ وقتی تو گریه می‌کنی، ابری می‌شه چشمای من/ این‌جا بارون نمیاد، چشم من و تو خیسه/ دستات رو بسپار به من، تو این همه دسیسه/ تو کوچه‌ها، پسکوچه‌ها، بخند و دنبالم بیا/ درست شبیه بچه‌ها، بخند و دنبالم بیا[...].

امید، 22 ساله از کرج: [...]یه چند وقتی هست که بروبچ حرف از جبر و اختیار و اراده و این مفاهیم می‌زنن که شما هم در مورد جبرگرایی شدیداً موضع​گیری می‌کنی و از اختیار حرف می‌زنی (البته این استنباط منه که شما این موضع رو داری. امیدوارم که استنباطم صحیح باشه). من می‌گم ما هر چقدر هم که اختیار داشته باشیم و بتونیم خودمون انتخاب کنیم باز هم تو یه چارچوب هستیم. ما توی جبر آزادیم، یا ما هر انتخابی که می‌کنیم امکان نداره بگیم کاملاً آزاد بودیم و اختیار داشتیم. اختیار داشتیم اما توی دایرة جبر. حالا اینا از نظر فلسفی بود که گفتم. از نظر اجتماعی و جامعه‌شناسانه که ما واقعاً تو جبریم؛ جبر جغرافیایی، جبر نژاد، جبر زمان. آیا واقعاً این جایی که من و شما و فلان و بهمان هستیم خودمون خواستیم؟ چقدر جبر باعث شده که سرنوشت ما تغییر کنه؟[...]

یه چن نفرن که وقتی نامه یا ایمیلی از اونا به دستم می‌رسه انگار یه نفر دو تا انگشتش رو گذاشته این ور و اون ور لبم و کشیده برده از اون ور به پشت سرم گره زده! بس که لبم به تبسمی از خوشحالی باز می‌شه!... (خُبه حالا تو هم دیگه... تا یه‌نمه تعریف می‌کنن ازش زودی پسرخاله می‌شه واس ماااا!)، استنباطت اشتباس! چاردیواری اختیاری نیس که؛ خانوادگی و اجتماعیه. این چیزای فلسفی هم که می‌بینی یه چن تا نظر کوچول‌موچول واس خاطر اینه که یکی از اعضای بروبچ مُخش تاب ورنداره فردا بگه اگه کسی راه و چاه رو نشونم داده بود الان معتاد نشده بودم! سربازیت رو تموم کن، می‌شینم یه دل سیر (با قلوه و پیاز و مخلفات) از جبر و اختیار برات مثال میارم! (نری الان معتاااد شی‌هاااا...! جاش برو بازم از همین کتابایی که نوشتی بخون)

ا.ب.گلشن: 1-چشمان تو به وسعت دریا، به پاکی آسمان، سرشار از رازهای نهان. نگاهت مرا همچون پرستوی عاشقی، سبکبال، به سوی افق روشن، به سوی غروب سرخ می‌برد. در این آشفته بازارِ هیاهو، غرورم، غرورت، تنها پشتیبان زندگی​مان خواهد بود. 2-رهروان راه عشق در راهی بی‌بازگشت رفتند. راه،آنان را می‌خواند. من و تو مانده‌ایم در کوره راهِ زندگی. مانده‌ایم که تکرار شویم. آری، آنان به سوی نور شتافتند. آری، آنان به سوی جاودانگی رفتند. براستی ما در تاریخ فراموش می‌شویم ولی آنان جاودانه‌اند.

بابام جان تو چرا مطالبی که می‌فرستی پشت‌بندش یه نسخه دیگه‌م از همون ارسال می‌کنی؟ پول پستت زیادی کرده؟! خ من حواس ندارم، آلزایمرم عود کرده، دستمم از این‌جا بشکسته، ئووَخ یه مطلبت دو بار چاپ می‌شه، همه می‌گن گاف داد رفت... موخا اذیت کنیییی؟! اذیت نکن دیگه.

سعید محمدی: بعدن می‌شینیم می‌گیم چرا این‌جوری شدیم؟! چرا اخلاق رو باختیم؟! چرا تو دعواها همه تماشاچی شدن؟! خب معلومه دیگه... شدیم مث نونوایی که دیگه داغیِ نون دستش رو نمی‌سوزونه...

هاااا؟ من متوجه نشدم، الان با کی دعوات شده؟! از وسط حرف می‌زنن با خودشون!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها