در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید:من خیلی شبها ماشین پدرم را برمیداشتم و با یکی از رفقایم که همسایهمان بود، گشتی در شهر میزدیم. هیچوقت هم اتفاقی نیفتاده بود تا اینکه بالاخره یک شب با مردی تصادف کردم و کارم به کانون اصلاح و تربیت کشید. من آن موقع قصد داشتم درس بخوانم و در کنکور قبول شوم. کلاس اول راهنمایی یک سال مردود شده بودم. حقیقت این است که چند روز قبل از شروع امتحانات مادرم فوت شد و برای همین هم نتوانستم امتحان بدهم ولی بعد از آن تمام سعیام این بود که عقبماندگیام را جبران کنم.
فیروز تنها فرزند خانواده بود و پدرش سعی میکرد جای خالی مادر را برای او پر کند. برای همین هم معمولا با خواستههای فیروز مخالفتی نمیکرد و حتی با اینکه میدانست رانندگی بدون گواهینامه چه خطراتی بهدنبال دارد، برای اینکه فرزندش را غمگین نبیند، خودرو را در اختیار او قرار میداد. فیروز میگوید: پدرم قبلا وقتی مادرم زنده بود در یک شرکت بزرگ کار میکرد اما تعدیلش کردند و از آن به بعد مسافرکشی میکرد او پول نداشت دیه شاکی را بدهد و شاکی هم اهل رضایت نبود. من به 6 ماه حبس در کانون محکوم شده بودم اما 6 ماه هم اضافه ماندم تا اینکه پدرم به هر بدبختی بود، پول دیه را جور کرد.
پسر جوان بعد از آزادی دیگر نتوانست ادامه تحصیل بدهد و به خدمت سربازی رفت. بعد از بازگشت هم سعی کرد مشغول به کار شود. او میگوید: پدرم سنش بالا رفته بود و دیگر مثل سابق نمیتوانست کار کند برای همین من باید کمکش میکردم اما کار پیدا نمیشد. پدرم میگفت بروم گواهینامه بگیرم تا بتوانم با ماشین کار کنم ولی من دیگر از رانندگی میترسیدم. اصلا بعداز آن تصادف دیگر پشت فرمان ننشستم. بالاخره بعد از کلی این در و آن در زدن، شنیدم یکی از دوستانم گیمنت زده است. از او خواهش کردم و او هم به من کار داد البته حقوقش آنقدر کم بود که فقط خرج خودم درمیآمد.
فیروز بعد از هشت ماه کار در گیمنت شغل بهتری پیدا کرد. او میگوید: در یک مغازه فروش تجهیزات دیجیتالی مشغول شدم و کمکم کار را یاد گرفتم. بعد هم وارد بازار کامپیوتر شدم و الان هم همین شغل را دارم. با یکی از دوستانم مغازهای اجاره کردهایم و با هم کار میکنیم. پدرم فوت شده است و من تنها زندگی میکنم. همین تنهایی آزارم میدهد و سعی میکنم با کار خودم را سرگرم کنم. اگر به زندان نرفته بودم، حتما در دانشگاه قبول میشدم. شغل بهتری گیر میآوردم و ازدواج میکردم اما آن اتفاق همه برنامههایم را به هم زد.
زندانی سابق حرفهایش را اینطور به پایان میرساند: در تمام این سالها سعی کردهام کاری نکنم که آخرش زندان و دادگاه باشد. خیلی وقتها موقعیتهایی پیش آمده مثلا یک بار چند دستگاه کامپیوتر دست دوم برایم آوردند. طرف خیلی ارزان میفروخت و سود خوبی داشت اما چون شک کردم دزدی است، نخریدم و از خیر سود گذشتم تا خودم را به دردسر نیندازم. من میخواهم سالم زندگی کنم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: